eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.3هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
10.1هزار ویدیو
30 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌دوتا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
قرارمون رو فراموش نکنید! مثل هر شب در میادین شهر اما اینبار به نیت یک شهید قدم برمیداریم🌷 عزیزان در حال حاضر ما در حال جهاد هستیم جهاد ما حضور در میادین شهره تا مبادا دشمنای ما خیال برشون داره... پس بریم در میادین و خیابان های شهر یا علی بگو و دیگران با خودت همراه کن ✊🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو خیابون راه میریم ... 🚶 یکی شیرینی خریده ... 🧁 یکی لباس ...🎽 یکی تو فست فوده ... 🥪 یکی داره میره مهمانی... 👨‍👩‍👧‍👦 همه چی امن و امان ... 😌 در حال زندگی عادیشون هستن ...😇 انگار نه انگار ... اما یه سوال ؟ 🤔 به برکت چه کسی ، تو شرایط جنگی اینقدر راحت قدم میزنند ؟ به برکت افرادی که سه هفته است حتی ، خانواده شون رو ندیدن ... جنگ رو اونا درک میکنن ، امنیتش رو مردم ... یادت باشه خیلی بدهکاریم ... خیلی زیاد بدهکاریم به رزمندگان اسلام ...🇮🇷✊🏻 خیابان هارا رها نکنیم 🇮🇷✊🏻 اگر راحت سر سفره هفت سین و دور هم نشستیم، به خاطر رشادت ها و از خودگذشتگی پاسداران و ارتشی های عزیز و نیروهای جان بر کف نظامی و بسیجی هست که جانشون رو کف دست گرفتن و در خط مقدم جبهه در حال شگفتی سازی هستند... و همین طور بخاطر حضور ملت همیشه در صحنه ... سلامتی تک تکشون صلواتی هدیه کنیم... 🇮🇷 @FZ1389
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دختران شیعهٔ کشمیر طلای خود را برای حمایت از ایران در جنگ رمضان اهدا می‌کنند. ⇨@FZ1389
📸 پیشنهاد تغییر نام یک بلوار در تهران ⇨@FZ1389
🔴سردار تنگسیری که تنگه هرمز رو بسته، در تنگستان بوشهر به دنیا اومده، این سردار کلا برای این ماموریت تاریخی زاده شده@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_پانزدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عمو‌ شاهین📒] وقتی‌ قرار بود به‌ منطقه
:: [عمو شاهین📒] چادر بچه‌ های‌ موشکی‌‌ اول‌ مقر بود.‌⛺️ من‌ با‌ آقای‌ فرشید زارع‌‌ صحبت‌ می‌کردم‌ و گفتم‌: ۱۰ تا نیرو می‌خوام‌ تا برم‌ مهمات‌ ها رو‌ بیارم.بابک‌ دو،سه‌ روز‌ بود‌ که‌ پشت‌ دوربین‌‌ موشکی‌ بود و جلوی‌ چادر خوابیده‌ بود. تا صدای‌ من‌ رو شنید‌ دستاشو‌ از چادر‌ بیرون‌ آورد🖐🏻و گفت: عمو شاهین‌ من‌ میام‌ هاا.😍 نمی‌دونست‌ کجا، فقط‌ می‌دونست‌ جایی‌ که‌ ما می‌ریم‌‌ درگیریه‌ گفت‌: آقا من‌ میام‌ هاا. گفتم‌ باشه‌ پس‌ برو لباس‌ بپوش. اولین‌ نفر بابک‌ پرید‌ تو ماشین. ده‌ تا‌ از‌ بچه‌های‌ جوان‌ رو‌ بردیم‌ چون‌ بایستی‌ بچه‌ها‌ می‌رفتن‌ پایین‌ مهمات‌ها رو‌ می‌ذاشتند‌ رو‌ کولشون‌ و‌ از شیاری‌ می‌اومدند‌ بالا‌ و‌ می‌گذاشتند‌ داخل‌ ماشین‌.🚖شب‌ بود، تاریک‌ بود دست‌ پای‌ هم‌ دیگرو‌ نمیدیدیم‌ همین‌ طور‌ که‌ داشتیم‌‌‌ مهمات‌ها‌ رو‌ می‌ریختیم، یکهو‌ یک‌ دونه‌ مهمات‌ اومد درست‌ خورد‌ به‌ پای‌ من وقتی‌ که‌ خورد یهو با ناراحتی،نه‌ اینکه‌ داد بزنم‌ گفتم: آقا به‌ پا‌‌ مواظب‌ باش‌، این‌ پا رو‌دمن‌ می‌خوام،این‌ پا رو نیاز داریم. یکهو بابک‌ گفت: عمو شاهین‌ ببخشید،😢 هی‌‌ رفت‌‌ پایین‌ جعبه‌ها رو آورد‌. هی‌ گفت‌:عمو شاهین‌ ببخشید.💔 بار سوم‌ گفتم‌: آقا‌ تو‌ من‌ رو‌ خفه‌ کردی ول‌ کن‌ دیگه‌ یه‌ بار زدی‌ منم‌ یک‌ چیزی‌ گفتم‌،تمام‌ شد و رفت.😂منظورم‌ از‌ این‌ خاطره‌ اینکه‌‌ بابک‌ خیلی‌ بچه‌ی‌ با احترامی‌ بود.🥺 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_شانزدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عمو شاهین📒] چادر بچه‌ های‌ موشکی‌‌ او
:: [عمو شاهین📒] یک‌‌ سهمیه‌ گوشت‌🥩از‌ بچه‌های‌ فاطمیون‌‌ به‌ ما رسید.ما این‌ گوشت‌ رو وسط‌ گلوله ها کباب‌ کردیم. یعنی‌‌ باور کنید پشت‌ سرِ ما‌ خمپاره‌‌ داشت‌ می‌آمد‌ پایین.من‌ و چندتا‌ از بچه‌های‌ مازندران‌ آتش‌ کرده‌ بودیم‌‌ داشتیم‌ کباب‌ می‌خوردیم.😂 یکهو دیدم‌ حاج‌ آقا‌ تشریف‌ آوردن‌، منم‌ حالا‌ این‌ سیخ‌ها رو گرفته‌ بودم‌ دستم‌ داشتم‌ می‌رفتم‌ سمت‌ حاجی‌ (‌سیخ‌ها‌ مال‌ همین‌ سمباده‌های‌ کلاج‌ بود😅)‌ بنده‌ خدا‌ اومد‌‌ من‌ رو‌ نگاه‌ کرد‌. بعد گفت:من‌ فکر‌ کردم‌ که‌ این‌ چه‌ مهماتیه‌ شاهین‌ داره‌ با خودش‌ میاره😳 تاریک‌ بود، معلوم‌ نبود.بعد اومد دید کبابه! ما گوشت‌ها‌ رو خورده‌ بودیم‌، یک‌ مقدار از استخون‌ مونده‌ بود. گفت‌ نون‌ ترید بکنم‌ توش‌ ما‌ که‌ لیاقت‌ گوشت‌ها را نداشتیم‌، لااقل‌ آب‌ استخوان‌ شما رو بخوریم.😅 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_هفدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عمو شاهین📒] یک‌‌ سهمیه‌ گوشت‌🥩از‌ بچه‌ه
:: [عموشاهین📒] یه‌ روز‌ درگیری‌ شدید‌ شد🔥مجبور بودیم‌ بریم‌ پشت‌ خاکریز. صبح‌ تقریبا ساعت ۸ و نیم‌ بود؛ آقای‌ نظری‌ گفت: کجایی؟📞 یک‌ زحمت‌ بکش‌ بیا سمت‌ ما.رفتم‌ پیش‌ شهید نظری‌. گفت: این‌ آقا رو ببین‌ (یکی‌ از بچه‌های‌ گیلان‌ بود) الان‌ چند روزه‌ پشت‌ دوربینه‌‌🎥 احساس‌ می‌کنم‌‌ دیدش‌ کافی‌ نیست. اومدی‌ بالا‌ یکی‌‌ از‌ بچه‌ها‌ رو که‌ سرحال‌ هستش‌ با خودت‌ بیار. من‌ بابک‌ رو بردم بابک‌ اومد نشست‌‌ پشت‌ دوربین📹 آن‌ روز‌ مجبور بودیم‌ همه‌ی‌ نیروها‌ از جمله‌ تیم‌ شهید نظری، شهید کاید خورده و شهید نوری‌ که‌ تیم‌ موشکی‌ ما‌ بودند را به‌ جلو ببریم. اون‌ لحظه‌ شد جهنم، یعنی‌ کسی‌ کسی‌ رو نمیدید😣 من‌ هم‌ پریدم‌ تو‌ ماشین‌ کلاش‌ رو برداشتم‌ رفتم‌ طرف‌ خاکریز‌. بابک‌ جلوی‌ درِ ماشین‌ ایستاده‌ بود شهید نظری‌ هم‌ نمازش‌ رو خونده‌ بود🤲🏻 و سمت‌ ماشین‌ بود‌ یعنی‌ همه‌ دور‌ همون‌ ماشین‌ موشکی‌ بودند.🚀 ساعت‌ حدودا ۱۳:۳۰ تا ۱۴ به‌ وقت‌ دمشق‌ بود که‌ شهید نظری، شهید کاید خورده‌ و شهید نوری‌ در کنار خودروی‌ موشکی‌ نشسته‌ بودند🚖 و‌ داشتند نهار می‌خوردند خمپاره‌ دوم‌ اومد‌، خاک‌ وحشتناکی‌ بلند شد. گلوله‌ خمپاره‌ خورد کنار ماشین‌ موشکی.💔 خمپاره‌ که‌ اومد‌ پایین‌ ما فقط‌ یک‌ صدای‌ یازهرا‌ شنیدیم‌. خمپاره‌ که‌ صوت‌ کشید و من‌‌ شیرجه‌ رفتم‌ یکی‌ شد. بلند شدم‌ دیدم‌ سر صداست‌‌ یا زهرا..یا زینب..یا خدا..یا مهدی..‌🖐🏻 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_هجدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عموشاهین📒] یه‌ روز‌ درگیری‌ شدید‌ شد🔥مج
:: [عمو شاهین📒] دیدم‌ سمت‌‌ ماشین‌ موشکی‌‌ مثل‌ اینکه‌ آتش‌ بگیره‌ چنین‌ دودی‌ بلند شد🔥رفتم‌ دیدم‌ شهید نظری‌ سمت‌‌ راست‌ افتاده‌ روی‌ زمین‌، شهید کاید خورده‌ سمت‌ چپ. وسط‌ شهید نظری‌ و شهید کاید خورده‌ دقیقا بابک‌ رو‌ دیدم‌💔 که‌ چفیه‌ سفید بسته‌ بود‌ رو سرش‌‌ رفته‌ بود عقب‌ و سرش‌ خورده‌ بود‌ به‌ یکی‌ از‌ این‌ جعبه‌ های‌ خمپاره من‌ پریدم‌ بابک‌ رو گرفتم‌ گفتم‌: بابک‌ جان‌ چیه؟ دیدم‌ از پاش‌ خونریزی‌ داره‌، خونش‌ رو گرفتم‌ و با دو تا از بچه‌های‌ مازندران‌ گذاشتیمش‌ داخل‌‌ آمبولانس. من‌‌ نشستم‌ عقب دیدم‌ بابک‌ همینطور‌ داره‌ من‌ رو‌‌ نگاه‌ می‌کنه🥲رفتم‌ سرش‌ رو گذاشتم‌ روی‌ پام‌‌ و موهاش‌ رو‌ دادم‌ بالا، گفتم‌ بابک‌ هیچی‌ نیست‌ اونقدر‌ دوست‌ های‌ ما‌ هستن‌ دسته‌ و پا شکسته‌اند🙂داخل‌ آمبولانس‌‌ دوتا‌ بی‌ سیم‌ همراه‌ من‌ بود. اون‌ لحظه‌ بابک‌ فکر می‌کرد موبایله📱گفت: عمو شاهین‌ همین‌ طوری‌ داریم‌ می‌ریم بابام‌ من‌ رو‌ ببینه‌ مجروح‌ شدم‌ گریه‌ میکنه‌ها😔 یه‌ تماس‌ باهاش‌ بگیر. گفتم: تماس‌ گرفتم‌ نگران‌ نباش‌ داریم‌ میریم‌ بیمارستان👨🏻‍⚕ گفت‌: عمو شاهین‌ مامانم‌ یک‌ چیز‌ از من‌ خواست‌ من‌ انجام‌ ندادم‌، گفت‌ ازدواج‌ کن‌ و‌ من‌ نکردم‌ بگو حلالم‌ کنه🥺 ولی‌ پدرم‌ من‌ رو‌ ببینه‌ گریه‌ میکنه‌‌ من‌ اشک‌ پدرم‌ رو‌ نمیتونم‌‌‌ ببینم💔 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389