درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت!!!
شعری که قفل کردم روش
دیروز داشتم گله میکردم از دنیا و ..
زهرا گفت ناشکری نکن
اگه همین چشم راستت ک عفونت کرده رو نداشتی
چیکار میکردی؟!!
امشب چشم چپم هم عفونت کرد وقتی میخواستم شام بخورم چشمام بسته بود نمیدونستم نون کجاس ظرف کجاس
همونجاتو توی ذهنم تداعی شد
که اگه چشم نداشتم باید الان یکی بهم غذا میداد
این که تن و بدنم سالمه شده عادت و شکر نمیکنم اما الان ک مریض شدم دارم فکر میکنم چقد سلامت بدن خودش جای شکر دارهو منِ همیشه گلهمند
بیاید یه گلگی کنم از خودم
همیشه دلم میخواست توی کار فرهنگی واسه اعیاد بتونم کاری کنم و گاهی میشد و گاهی نمیشد
ولی امسال واسه نیمه شعبان(تولد آقاامام زمان عجلالله) کاری نکردم میدونید چرا؟
حس میکنم گرفتار منیّت شدم(!!)
حس میکنم خیلی آدم هست که درگیر این کاران و به من نیازی نیس
خودمو درگیر نکردم هرچقدرم ندای درونم بیست روز قبل از تولد آقا هی یادآوری میکرد بهم هی امروز و فردا میکردم
شاید از یه زاویه اینجوری باشه
اما از اینکه ما هیئت رفتهها که رزقمون از سفره اباعبدالله میگیریم نباید اگه کاری از دستمون بر میاد دریغ کنیم
کارای بچههای دیگه رو که میبینم حسابی حسرت میخورم که منم میتونستم کاری کنمو نکردم
دچار حس بدی شدم
کبــریای تــوبــه را بشکـن پشیمانی بس است
از جــواهرخــانه خــالــی نگهبــانی بس است
#فاضل_نظری