eitaa logo
± فاء
16 دنبال‌کننده
416 عکس
67 ویدیو
0 فایل
(روزنامه‌ۍ‌روزانه‌)ツ ❞هر وقت ندونستی کجا بری بیا﮼بغلِ﮼من…
مشاهده در ایتا
دانلود
در این خاک در این مزرعه‍‍‌‌ یِ پاك به جز عشق به جز مھر دگر هیچ نڪاریم .. پ‌ن: مزرعه پدربزرگ
شایدم ۲۱ سالگی خودش فروتنه
یک آدم قابل قبول اما معطل یک حرفه
کاش بدونی همه ما یه زائده هستیم توی این دنیا
افسوس به قابلیت‌هایی که باید می‌داشتیم اما نداریم
بازم اینجا بازم خر تو خری
لباس زمستونیارم جمع کنم تابستونیارو بزارم
دلم برای چرخ خیاطی تنگ شده
دیشب که خوابیدم یه خواب هولناک دیدم آدمای تو خواب هیچکدوم برام آشنا نبود انگار یه فیلم که به آخر نرسید و به جای حساسش که رسید از ترس بیدار شدم
مکانش یه کم شبیه خونه عمو علی‌م بود
یه هف هشت نفری اونجا بودن دوتا پسر و سه یا چهارتا دختر یکی از اون دخترام من بودم دوتا هم زن بعد دوتا از این دخترا بچه خیلی کوچیک داشتن همه داشتن حرف میزدن که نمیدونم یهو ینفر یکی از بچه‌ها رو با شتاب محکم پرت کرد جلو پام به یکی از زنا (ظاهرش به مامانم نمیخورد اما بهش گفتم مامان) گفتم این داره میمیره داشت کبود میشد همون لحظه مامانش اومد بیرون بچه بغل کرد بچه یه نیم جونی گرفت اما یهو بچه رو ول کرد گفت این مرده و حتی گریه نکرد روز بعدانگار رفت سکانس بعدی چون یادم نمیاد کی آدما پاشدن رفتن ولی انگار یه روز بعد بود که فقط ما سه تا دخترا توی همون خونه پای سفره نشسته بودیم که مامان بچه گفت هیشکی نفهمه که ما بچه رو کشتیم و همون لحظه یکی اومدمتوجه همچی شد و پریدم از خواب
یه هف هشت نفری اونجا بودن دوتا پسر و سه یا چهارتا دختر یکی از اون دخترام من بودم دوتا هم زن بعد دوتا از این دخترا بچه خیلی کوچیک داشتن همه داشتن حرف میزدن که نمیدونم یهو ینفر یکی از بچه‌ها رو با شتاب محکم پرت کرد جلو پام به یکی از زنا (ظاهرش به مامانم نمیخورد اما بهش گفتم مامان) گفتم این داره میمیره داشت کبود میشد همون لحظه مامانش اومد بیرون بچه بغل کرد بچه یه نیم جونی گرفت اما یهو بچه رو ول کرد گفت این مرده و حتی گریه نکرد روز بعدانگار رفت سکانس بعدی چون یادم نمیاد کی آدما پاشدن رفتن ولی انگار یه روز بعد بود که فقط ما سه تا دخترا توی همون خونه پای سفره نشسته بودیم که مامان بچه گفت هیشکی نفهمه که ما بچه رو کشتیم و همون لحظه یکی اومدمتوجه همچی شد با قلب مچاله پریدم از خواب