مامانم نشسته بود توی فکر خالم که رحمت خدا رفته بهش فکر میکرد
پاشدم لوازم آرایش آوردم میکاپش کردم حسابی دلبرش کردم
± فاء
توجه شما رو از کمد مرتب پرتاب میکنم به سوی تخت و کف طویله
اینهمه آشغال بیمصرف ریختم دور از این کمد