:صدایم زد رفتم چشمانش گریان بود ملاقات نیم ساعته خواست قبول کردم و چنان گفت که نیم ساعت به هفت ساعت کشید ؛ شب از نیمه گذشت به بغلم گرفت و سریع شببخیر گفت رفت که بخوابد!
به یک دوست مشاور ؛باتجربه
که چهل و پنج سالش باشه و
باهم توی پارک قدم بزنیم ؛ الحق که نیازمندم