دیشب بعد از اینکه تماستصویریم تموم شد ساعت نهونیم نشستم پای تلویزیون و تقریباً ده دقیقه بعدش برق رفت ! تنها !
فلش موبایلمرو زدم پاشدم دیدم برق خونه همه هست ظاهراً فیوز پریده !
فیوز! این وقتشب! هوای ابری! شارژمم سی درصد!
درهارو قفل کردم و شامم برداشتم بردم اتاق بهم پیام داد کم گفت ولی عمیق گفت دلم رنجید دیشب تا خود صبح غم بار خوابیدم و صبح که الان هست رو با بیحوصلی ول کردم نشستم :∫
تو وقتی داشتیم تصویری حرف میزدیم ترسوندی من رو و من دیشبِ بدی داشتم هم از ترس هم از غم من از تنها بودن میترسم مثل دیشب
که هی چند بار خونه رو آنالیز کردم یا سریع پشتمو نگا میکردم
که حس میکردم یکی دست میکشه توی موهام سریع پتو میکشیدم روی سرم
یا چشمامو زور میدادم آیةالکرسی میخوندم بعد یهو صدا میومد و چشمام رو باز میکردم و بد بود توی این حین فکر بود و فکر بودو فکر که دوماه پیش میگفتم خوشبتختم وجمله چی فکر میکردم چی شد اکو میرفت...
حالا که دارم مطالب بالا رو میخونم بیشتر شبیه اینایی هست که شوهرشون مخاطبشه
در صورتیکه که مخاطب مطالب بالا یه دختره !
یه دختر بیستو چهارساله قدرتمند و صبیح :)