دفترم و کتابی که مدتهاست درگیر خواندنش هستم را برداشتم و به سمت مبل رفتم سه چهار صفحه برگ از دفترچهام زدم که موبایل زنگ خورد جواب ندادم رفتم یک لیوان آب آوردم و نشستم که دیدم باز موبایل زنگ خورد ناچار سکوت خانه را شکستم و گفتم الو
اینبار قضیه متفاوت بود بحث برای دیگری بود و ناچار باید افکارشان را میپذیرفتم اگرنه خیلی بد میشد
هرچند نپذیرفتم ولی قبول کردم که به عقایدشان احترام بگذارم و تمام کنم.
چندکی بعد ساعت ده و نیم شب زنگ در خانه
چندکی بعد بحث مختلط
چندکی بعد سکوت
چندکی بعد بیرون شدند
و چندکی بعد لیوان آب را سر کشیدم خوابیدم.
امشبی که عصب مغزش غلیان کرده بود