دفترم و کتابی که مدتهاست درگیر خواندنش هستم را برداشتم و به سمت مبل رفتم سه چهار صفحه برگ از دفترچهام زدم که موبایل زنگ خورد جواب ندادم رفتم یک لیوان آب آوردم و نشستم که دیدم باز موبایل زنگ خورد ناچار سکوت خانه را شکستم و گفتم الو
اینبار قضیه متفاوت بود بحث برای دیگری بود و ناچار باید افکارشان را میپذیرفتم اگرنه خیلی بد میشد
هرچند نپذیرفتم ولی قبول کردم که به عقایدشان احترام بگذارم و تمام کنم.
چندکی بعد ساعت ده و نیم شب زنگ در خانه
چندکی بعد بحث مختلط
چندکی بعد سکوت
چندکی بعد بیرون شدند
و چندکی بعد لیوان آب را سر کشیدم خوابیدم.
امشبی که عصب مغزش غلیان کرده بود
± فاء
برای دختری که بیست سالشه تک فرزنده و مرگ مغزی شده توی کما هس دعا میکنید؟
از دنیا رفت عروس جوان💔
از وقتی که از دنیا خداحافظی کرد
تهی شدم از این تلاشی که برای آیندهام میکردم از اینکه دغدغهام شده پول پول پول ...
شدهام پر از ترس از دست دادن ...
پولها آدمها و منی پر از غرور
حالا میفهمم چرا میگفت لطفا مهربان باش و من بی توجه ؛ چون به مرگ فکر میکرد
مرگ پیر و جوان نمیشناسد یکهو میبینی پیری ناتوان روی جا افتادهی نودساله را نمیبرد
مخصوص سراغ توی بیست ساله پراز امید و آرزو میآید
این چند روز ترسو شدهام از هرچیز وهم میبافم و ترس بَرم میدارد در اصل شاید از کار و اعمال خودم میترسم که مبادا من هم به این زودی ها بمیرم
عزیزم فاطمه میبینی هیچ چیز ماندگار نیست اجل دلش برای هیچ چیز نمیسوزد همانطور که برای پدر و مادر و همسر آن دختر نسوخت
بس است بی مهری و نامهربانی
بس است غرور کاذب
بس است لجبازی و بداخلاقی
آخر برای چه؟ برای که؟
فکر کن ببین آیا ارزش دارد بد باشی آخرش که میمیری ؟
وا بده عزیزکم تو برای این دنیا موقتی پس چرا بد باشی؟
و البته تلاش نکن پول زیادی دور خودت جمع کنی حتی به رقابت همین بس است
تو از پولت برای حال خوب اکنونت استفاده کن جمع نکن به امید پولدار شدن شاید در حین جمع کردن مردی چه بسا جان میکنی و میمیری
لا اقلاز پولت حال چندنفر را خوب کن دختر تا تمام نشدی!
یادداشت نوروز ؛ سوم ۱۴۰۱ .