± فاء
برای دختری که بیست سالشه تک فرزنده و مرگ مغزی شده توی کما هس دعا میکنید؟
از دنیا رفت عروس جوان💔
از وقتی که از دنیا خداحافظی کرد
تهی شدم از این تلاشی که برای آیندهام میکردم از اینکه دغدغهام شده پول پول پول ...
شدهام پر از ترس از دست دادن ...
پولها آدمها و منی پر از غرور
حالا میفهمم چرا میگفت لطفا مهربان باش و من بی توجه ؛ چون به مرگ فکر میکرد
مرگ پیر و جوان نمیشناسد یکهو میبینی پیری ناتوان روی جا افتادهی نودساله را نمیبرد
مخصوص سراغ توی بیست ساله پراز امید و آرزو میآید
این چند روز ترسو شدهام از هرچیز وهم میبافم و ترس بَرم میدارد در اصل شاید از کار و اعمال خودم میترسم که مبادا من هم به این زودی ها بمیرم
عزیزم فاطمه میبینی هیچ چیز ماندگار نیست اجل دلش برای هیچ چیز نمیسوزد همانطور که برای پدر و مادر و همسر آن دختر نسوخت
بس است بی مهری و نامهربانی
بس است غرور کاذب
بس است لجبازی و بداخلاقی
آخر برای چه؟ برای که؟
فکر کن ببین آیا ارزش دارد بد باشی آخرش که میمیری ؟
وا بده عزیزکم تو برای این دنیا موقتی پس چرا بد باشی؟
و البته تلاش نکن پول زیادی دور خودت جمع کنی حتی به رقابت همین بس است
تو از پولت برای حال خوب اکنونت استفاده کن جمع نکن به امید پولدار شدن شاید در حین جمع کردن مردی چه بسا جان میکنی و میمیری
لا اقلاز پولت حال چندنفر را خوب کن دختر تا تمام نشدی!
یادداشت نوروز ؛ سوم ۱۴۰۱ .
ساعت ''۱۷:۱۰
هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد ناچار توی حیاط نشستم کلید را بالأخره دیدم
در را باز کردم دکمههای آستین شومیز مشکی با راه راه سفید را باز کردم و آستینم را سه ربع بالا زدم
موهایم را گوجه ای بستم یک پرتقال برداشتم شستم که یادم آمد ناهار نخوردم نابسامان ناهار کشیدم با دوغ
زنگ در به صدا آمد... نیامده غر زد
نشستم به او گفتم که یک چهل گیس توی انگشتش کند که یادش نرود قول یکماههمان را اینکه فقط یکماه خوش اخلاق باشیم از تولد من تا تولد خودش.
سرسری پذیرفت و رفت توی اتاق من روی تخت خوابید کتاب را باز کردم و شروع کردم ...
کتاب را که تمام کردم بیدار شد دلستر و بیسکوییت آورد و حرفهای نگفته را پایان داد رفت تا دوباره بخوابد و من پرتقال را با کتاب جدید را برداشتم به تخت هجوم آوردم.
چهار .نوروز . ۴۰۱
امروز هجوم افکار را از ذهنم بیرون کردم منتظر بودم چیز خوب شب اتفاق بیفتد
زنگ خورد از قبل میدانستم چه کسی پشت در است
مانتویی روی لباس خانگیام پوشیدم و بیرون رفتم
گرمابه و گلستان!
شیرینی را گذاشت روی اپن
سه ساعت بعد ؛ بعد از سرو شیرینی دست کشید کنارش روی مبل گفت توتفرنگی بیا اینجا بنشین!
بعد هم گفت هفت اسفند خیلیخوب بود :Γ فهمیدم منظورش را
پنج . نوروز . ۴۰۱