eitaa logo
± فاء
16 دنبال‌کننده
416 عکس
67 ویدیو
0 فایل
(روزنامه‌ۍ‌روزانه‌)ツ ❞هر وقت ندونستی کجا بری بیا﮼بغلِ﮼من…
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ''۱۷:۱۰ هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد ناچار توی حیاط نشستم کلید را بالأخره دیدم در را باز کردم دکمه‌های آستین شومیز مشکی با راه راه سفید را باز کردم و آستینم را سه ربع بالا زدم موهایم را گوجه ای بستم یک پرتقال برداشتم شستم که یادم آمد ناهار نخوردم نابسامان ناهار کشیدم با دوغ زنگ در به صدا آمد... نیامده غر زد نشستم به او گفتم که یک چهل گیس توی انگشتش کند که یادش نرود قول یک‌ماهه‌مان را اینکه فقط یک‌ماه خوش اخلاق باشیم از تولد من تا تولد خودش. سرسری پذیرفت و رفت توی اتاق من روی تخت خوابید کتاب را باز کردم و شروع کردم ... کتاب را که تمام کردم بیدار شد دلستر و بیسکوییت آورد و حرف‌های نگفته را پایان داد رفت تا دوباره بخوابد و من پرتقال را با کتاب جدید را برداشتم به تخت هجوم آوردم. چهار .نوروز . ۴۰۱
فردا باید زود بیدار شم '-'
امروز هجوم افکار را از ذهنم بیرون کردم منتظر بودم چیز خوب شب اتفاق بیفتد زنگ خورد از قبل می‌دانستم چه کسی پشت در است مانتویی روی لباس خانگی‌ام پوشیدم و بیرون رفتم گرمابه و گلستان! شیرینی را گذاشت روی اپن سه ساعت بعد ؛ بعد از سرو شیرینی دست کشید کنارش روی مبل گفت توت‌فرنگی بیا اینجا بنشین! بعد هم گفت هفت اسفند خیلی‌خوب بود :Γ فهمیدم منظورش را پنج . نوروز . ۴۰۱
را امشب هم..
فنجان بابونه روی اپن و من بالای فنجان ایستادم ؛ عطر بابونه حرف‌ها برای گفت دارد
خلاصه‌ی نبودم : ششم نوروز خونه مامان گلی به سر شد صبح بود قرآن رو آورد گفت عیدیت‌ رو از قرآن دشت کن یه پنجاهی باارزش‌تر‌ از پنجاه هفتم عصر خونه ننه حاجی و من از خاله‌‌ها گل‌افشان وخاله زهرا عمه عشرت و ننه حاجی عیدیامو گرفتم... هفتم عید ننه حاجی همه رو مهمون کرد و چقدر من و فرشته و سارا و امید حرف زدیم و بقولی پته‌ی خودمون رو ریختیم روی آب و موقع شام بسیار نادم شدم که گفتم ماهانه چقدر قسط دارم یه حسی بهم می‌گفت توی ماشین حساب‌ِگوشی‌ آمار ماهانه‌امو در میاره ؛ این حرفم باعث میشه خودم رو دلداری بدم که چیزی نیست اشکال نداره ولی دروغ چرا حقیقتاً خوشم نیومد اون ته معصومه گفت فاطمه تو دیگه چرا ! هرچندم چیز مهمی نبود و نهم زیبای نوروز با ننه‌حاجی و خاله‌ها فرشته و فاطمه و امید رفتیم طلا فروشی امین:}
و امروز دهم نوروز چهارصدو یک! صبح زود بیدار شدم کره با مربای آلبالو و دمنوشی با عطر به و سیب نمی‌دانم‌ها و خودم را آماده کرده‌ام برای لذت از تعطیلات نوروزی و فیلم‌هایی که دانلود کرده‌ام برای دیدن
هرچند دهم هست ولییییی کتاب تعطیلی نداره
امروز خستگی عروسی به در کردم تا ساعت پنج عصر ناهار نخوردم زنگ زدم و خودم را دعوت کردم فیلم گذاشتم و سه نفری نگاه کردیم دمنوش ناب خوردم نهایت لیوان بیمار مسری را سر کشیدم و با قرص به رخت خواب رفتم یازدهم نوروز
امیدوارم مریض نشم خداجون
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
± فاء
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
هی دست‌دست می‌کردم هی می‌گفتم حالا انجام می‌دم چند‌دقیقه دیگه انجام می‌دم و منتظر یه اشاره بودم که منصرف شم اما انگار کسی در گوشم گفت برو توی دلت نذار دختر نهیب بود اما انگار طعم تجربه هم می‌داد این زندگی سال و ماه و روز و حتی دقیقه ای را به تو برنمی‌گرداند پس برای دل خودت از این پیله جدا شو و منی که آماده شدم و در حیاط را بستم و رفتم ... خودم را برای فردای خوب آماده کردم