eitaa logo
± فاء
16 دنبال‌کننده
416 عکس
67 ویدیو
0 فایل
(روزنامه‌ۍ‌روزانه‌)ツ ❞هر وقت ندونستی کجا بری بیا﮼بغلِ﮼من…
مشاهده در ایتا
دانلود
فنجان بابونه روی اپن و من بالای فنجان ایستادم ؛ عطر بابونه حرف‌ها برای گفت دارد
خلاصه‌ی نبودم : ششم نوروز خونه مامان گلی به سر شد صبح بود قرآن رو آورد گفت عیدیت‌ رو از قرآن دشت کن یه پنجاهی باارزش‌تر‌ از پنجاه هفتم عصر خونه ننه حاجی و من از خاله‌‌ها گل‌افشان وخاله زهرا عمه عشرت و ننه حاجی عیدیامو گرفتم... هفتم عید ننه حاجی همه رو مهمون کرد و چقدر من و فرشته و سارا و امید حرف زدیم و بقولی پته‌ی خودمون رو ریختیم روی آب و موقع شام بسیار نادم شدم که گفتم ماهانه چقدر قسط دارم یه حسی بهم می‌گفت توی ماشین حساب‌ِگوشی‌ آمار ماهانه‌امو در میاره ؛ این حرفم باعث میشه خودم رو دلداری بدم که چیزی نیست اشکال نداره ولی دروغ چرا حقیقتاً خوشم نیومد اون ته معصومه گفت فاطمه تو دیگه چرا ! هرچندم چیز مهمی نبود و نهم زیبای نوروز با ننه‌حاجی و خاله‌ها فرشته و فاطمه و امید رفتیم طلا فروشی امین:}
و امروز دهم نوروز چهارصدو یک! صبح زود بیدار شدم کره با مربای آلبالو و دمنوشی با عطر به و سیب نمی‌دانم‌ها و خودم را آماده کرده‌ام برای لذت از تعطیلات نوروزی و فیلم‌هایی که دانلود کرده‌ام برای دیدن
هرچند دهم هست ولییییی کتاب تعطیلی نداره
امروز خستگی عروسی به در کردم تا ساعت پنج عصر ناهار نخوردم زنگ زدم و خودم را دعوت کردم فیلم گذاشتم و سه نفری نگاه کردیم دمنوش ناب خوردم نهایت لیوان بیمار مسری را سر کشیدم و با قرص به رخت خواب رفتم یازدهم نوروز
امیدوارم مریض نشم خداجون
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
± فاء
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
هی دست‌دست می‌کردم هی می‌گفتم حالا انجام می‌دم چند‌دقیقه دیگه انجام می‌دم و منتظر یه اشاره بودم که منصرف شم اما انگار کسی در گوشم گفت برو توی دلت نذار دختر نهیب بود اما انگار طعم تجربه هم می‌داد این زندگی سال و ماه و روز و حتی دقیقه ای را به تو برنمی‌گرداند پس برای دل خودت از این پیله جدا شو و منی که آماده شدم و در حیاط را بستم و رفتم ... خودم را برای فردای خوب آماده کردم
بله که بله امروز واقعیِ من
سیزده بدر . ۱۴۰۱ کلا خیلی حال کردم امروز صبح که رفتیم جنگل با خاله‌ها فاطمه و سارا و باباجی اینا... و وقتی کیک رو آورد چقدر خوب بود برای هممون حرف زدیم .. و از خواسته‌های سن جدید گفتیم .. جنگل ناهار خوردیم.. رفتیم امامزاده .. خاله زهرا اومد و تبریک‌ها زهرا رو دیدم اومدن به مناسبت تولدم پاسور بازی کردیم .. آش دوغ درست کردیم خوردیم بعدهم با ستاره رفتیم توی امامزاده برای نماز خلاصه که امروز روز واقعی من بود و خوشحالم (با خنده‌های صبیح باباجی) جایتان سبز🌿 همچو جایگاه سن‌ جدید من🌳
صوت قرآن و هوای بهار و منظر سبز و ماه مبارک رمضان و نزدیک به افطار :)