و امروز دهم نوروز چهارصدو یک!
صبح زود بیدار شدم کره با مربای آلبالو
و دمنوشی با عطر به و سیب نمیدانمها
و خودم را آماده کردهام برای لذت از تعطیلات نوروزی و فیلمهایی که دانلود کردهام برای دیدن
امروز خستگی عروسی به در کردم
تا ساعت پنج عصر ناهار نخوردم
زنگ زدم و خودم را دعوت کردم
فیلم گذاشتم و سه نفری نگاه کردیم دمنوش ناب خوردم
نهایت لیوان بیمار مسری را سر کشیدم و با قرص به رخت خواب رفتم
یازدهم نوروز
± فاء
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
هی دستدست میکردم
هی میگفتم حالا انجام میدم
چنددقیقه دیگه انجام میدم
و منتظر یه اشاره بودم که منصرف شم
اما انگار کسی در گوشم گفت برو توی دلت نذار دختر
نهیب بود اما انگار طعم تجربه هم میداد
این زندگی سال و ماه و روز و حتی دقیقه ای را به تو برنمیگرداند پس برای دل خودت از این پیله جدا شو
و منی که آماده شدم و در حیاط را بستم و رفتم ...
خودم را برای فردای خوب آماده کردم
سیزده بدر . ۱۴۰۱
کلا خیلی حال کردم امروز
صبح که رفتیم جنگل با خالهها فاطمه و سارا و باباجی اینا...
و وقتی کیک رو آورد چقدر خوب بود برای هممون
حرف زدیم .. و از خواستههای سن جدید گفتیم ..
جنگل ناهار خوردیم..
رفتیم امامزاده .. خاله زهرا اومد و تبریکها
زهرا رو دیدم اومدن به مناسبت تولدم پاسور بازی کردیم ..
آش دوغ درست کردیم خوردیم
بعدهم با ستاره رفتیم توی امامزاده برای نماز
خلاصه که امروز روز واقعی من بود و خوشحالم
(با خندههای صبیح باباجی)
جایتان سبز🌿
همچو جایگاه سن جدید من🌳
امروز با گیجی مامان واسه سحری بیدارم کرد
زیارت عاشورا جز یک قرآن و دعای توسل خوندم
و فیلم دیدم و یکمم عصر خوابیدم
و افطار رو مامان آماده کرد که خدا خیرش بده یه خاطره هم برای داداش کوچولو گفتم بنویسه
از چهارده فروردین ۱۴۰۱؛ یکم رمضان