سیزده بدر . ۱۴۰۱
کلا خیلی حال کردم امروز
صبح که رفتیم جنگل با خالهها فاطمه و سارا و باباجی اینا...
و وقتی کیک رو آورد چقدر خوب بود برای هممون
حرف زدیم .. و از خواستههای سن جدید گفتیم ..
جنگل ناهار خوردیم..
رفتیم امامزاده .. خاله زهرا اومد و تبریکها
زهرا رو دیدم اومدن به مناسبت تولدم پاسور بازی کردیم ..
آش دوغ درست کردیم خوردیم
بعدهم با ستاره رفتیم توی امامزاده برای نماز
خلاصه که امروز روز واقعی من بود و خوشحالم
(با خندههای صبیح باباجی)
جایتان سبز🌿
همچو جایگاه سن جدید من🌳
امروز با گیجی مامان واسه سحری بیدارم کرد
زیارت عاشورا جز یک قرآن و دعای توسل خوندم
و فیلم دیدم و یکمم عصر خوابیدم
و افطار رو مامان آماده کرد که خدا خیرش بده یه خاطره هم برای داداش کوچولو گفتم بنویسه
از چهارده فروردین ۱۴۰۱؛ یکم رمضان
چند روز پیش که رفته بودیم عید دیدنی خونه خاله فرشته یه حرف زدی به دلم خیلی نشست گفتی از امسال که سال جدید هست میخوام ببرمت هیئت و من دلم اسیر این جمله شد ...
این روزهای ماه مبارک عجیب احساسی شدم دلم نازک شده و یک دل سیر گریه توی هیئت میخواد ولی ولی ولی...
هی .. برم بخوابم