امروز با گیجی مامان واسه سحری بیدارم کرد
زیارت عاشورا جز یک قرآن و دعای توسل خوندم
و فیلم دیدم و یکمم عصر خوابیدم
و افطار رو مامان آماده کرد که خدا خیرش بده یه خاطره هم برای داداش کوچولو گفتم بنویسه
از چهارده فروردین ۱۴۰۱؛ یکم رمضان
چند روز پیش که رفته بودیم عید دیدنی خونه خاله فرشته یه حرف زدی به دلم خیلی نشست گفتی از امسال که سال جدید هست میخوام ببرمت هیئت و من دلم اسیر این جمله شد ...
این روزهای ماه مبارک عجیب احساسی شدم دلم نازک شده و یک دل سیر گریه توی هیئت میخواد ولی ولی ولی...
هی .. برم بخوابم
ده روز قبل از این اتفاق با مشاور حرف میزدم بالآخره نتیجه داد اما بینتیجه موند
میدونی من نمیخواستم اینجوری بشه اما شد اما ورق برگشت و قصه تغییر کرد
شد اونچه که نباید میشد من رویاهامو تا برج پنج ساخته بودم وضیعتی پیش اومد که نه تنها برج پنج بلکه باید تا مدتی نامعلوم صبر کنم قرار بود ماشین بخرم و کلی قرارهای سرکوفت شدهی دیگه
اما همهچی همون موقع که داشتم برای خودم قول و قرار میذاشتم خراب شد نمیدونستم .، نمیدونستم
ریسک کردم ... میپذیرم
اون روزا استرس داشتم ،.بیتاب بودم اما الان چی ؟ بیخیال نشستم و زندگی میکنم شاید این بهتر هست !