امروز داشتم کابینت رو مرتب میکردم یه آشنا بهم زنگ منباب حرفش این بود گفت موانع زندگیت رو بنویس روی کاغذ و قبل همهاش بنویس :باید. بده به من ؛ میگفت تو هرچی بخوای همونو انجام میدم ولی میدونی حقیقت اینه نمیتونم بهش اعتماد کنم نمیتونم وجدان خودمو راضی کنم ؛ دلم واسه خودم سوخت یه لحظه بغض کردم میون حرفاش.. امروزم رو کلا تو فکر بودم روی مبل افتادم گریه کردم بعد نماز گریه کردم تو فکر هیئت گریه کردم توی آینه گریه کردم حتی الان که نشستم بین لباسام دارم گریه میکنم خدایا حدااقل امشب میزاشتی چشام توی هیئت بباره نه که پنهون شم تا اشکامو کسی نبینه