یه وقتایی خواستم حرف بزنم نشد یه وقتایی خواستم شروع کنم نشد یه وقتایی خواستم دفاع کنم مواظب باشم مسلط باشم اما نشد
قلبم جسمم روحم قفل کرد بین یه شرایطی که هیچوقت هیچوقت فکرش رو نمیکردم ، توی یه موقعیتی افتادم که یه درصد بهش فکر نمیکردم دچارش بشم و کم کم مخمصه کم کم گرفتاری کمکم متوجه شدم جامعه خیلی چرکآلود شده خیلی گرگ هست خیلی نامردی هست خیلی آدما هستن که خدا رو درنظر نمیگیرن صاف توی چشمات زل میزنن و میگن تو مقصری و با دغل ودروغگویی میخوان خودشونو خوب نشون بدن کمکم ثابت شد اینقدر آدما هستن که جلوت خوبن پشت سرت برات نقشه شوم میکشن هیچ وقت فکر نمیکردم برای آدمای بی آزار هم اینطور باشه ، آدمایی هستن که از خوبیای دیگران علیه خودشون استفاده کنن ..
اینروزا همه چی مختل شده زندگی مشترک زندگی خانوادگی زندگی خودم همه و همه دست به دست هم دادن تا از پا در بیارنم همین الان که دارم مینویسم نه دیگه از زندگیم مطمئنم نه از خانوادم نه حتی از خودم میدونی حتی دیگه اشکمم نمیاد فقط یه قطره اشک تو چشمام میمونه و بغضمو فرو میخورم حتی دیگه نمیتونم مامانمو ببرم دکتر نمیتونم حتی یه کیک شکلاتی واسه خونه بخرم خودم موندم و خروارها بدهکاری خدایا من چه خاکی به سرم بریزم بتونم این بدبختی رو جمع کنم
بیاین بهتون بگم توی این برهه از زندگیم نه از خودم راضیم نه از زندگیم
بیاین بهتون بگم خسته شدم حالم خوب نیست