یک چیزی رو نمیفهمم.
چرا مردم برای چیزی جنگ راه میندازن که به اونها تعلق نداره. مثلا کشور ها. مرز کشور ها هیچوقت وجود نداشتن. انسان اونهارو مرز بندی کرد. چیزی رو که به خودش تعلق نداره
ستودنیست.
هر شب طوری خود را رها میکنم که گویی تمام روز تنها برای رسیدن به همین لحظه زیستهام. با خود میگویم "شاید این آخرین شب انتظار باشد؛ شاید این بار از ریسمان تاریکیای که نامش را روشنایی گذاشتهاند، آزاد شوم."
اما سکوت، همیشه یک پاسخ دارد. هرروز و هرشب به من میگوید هنوز چشم به راه هستم. برای موجودی که بیاید، بر آشوب ذهنم دست بکشد و گره افکارم را یکییکی بگشاید و مرا از "خودم" پس بگیرد.
و قطعا تلخترین بخش این انتظار، آنجاست که میدانم آن فرد هرگز "من" نخواهم بود. کلمهای ستودنیست، مگرنه؟
چرا که "من" میتواند قاتلم باشد و همچنان میتواند شادیای بیحد و مرز نصیبم کند.