🍃❤️مرداد عاشقی ❤️🍃
نصیر و جهان چوب و فلک رو حاضر کنید. بعد با همون نگاه همیشگی که همه بشدت ازش واهمه داشتن به پسره خطاب به نصیر و جهان گفتم
اینجا یه نفر رو باید ادب کنیم مثل اینکه هنوز ایلدا خان رو نشناخته.
بعد با خشم غریدم
نصیرررررررر بجنب وگرنه میدم وسط روستا به چارمیخ بکشنت
نصیر با عجله رفت که بساط چوب و فلک رو آماده کنه.
منم روی تخته سنگ نشستم و تکیه مو به چوب دستم دادم. پسره همونطور که از دماغش خون میومد و دستاش بسته بود با خشم و نفرت بهم زل زده بود و پوزخندای من بیشتر عصبیش میکرد.
نصیر و جهان اومدن و نصیر گفت که آماده کرده بساط رو.
ببرید بیندینش
____________________________
شلاق بدست ایستادم و .......
https://eitaa.com/Fat123
_____🔮_______________
دختره خانزاده روستاست پسر خان تهران رو که باعث شده شکار آهوش رو فراری بده رو گروگان گرفته و میخواد شکنجه اش کنه.😂🤌😱
https://eitaa.com/Fat123
❌ روزانه دو پارت ❌
.....................................................
❌ساعت ۲۲:۰۰ از کانال (🫀مرداد عاشقی 🫀)❌
......................................
. .
. .
. .
. .
......................................
پارت گذاری انشالله از شنبه🌻🍒
🫀مرداد عاشقی 🫀
#پارت۱
••امیر هوشنگ••
با صدای غر غر عمه افسر نگاهمو از حوض قدیمی عمارت میگیرم.
اینجا واقعا حوصله سر بر بود.حداقل برای منی که این همه سال از اینجا دور بودم. واقعا درک نمیکنم که پدر و مادرم چرا باید به این خراب شده برگردن.
جای اینکه الان تو خونه مجردی خودم باشم و با یه فنجون قهوه از خودم پذیرایی کنم نشستم دارم آدمای حوصله سر بر زندگی مو کنکاش میکنم.
با صدا زدنای عمه افسر نگاهمو بهش میدوزم .
عمه: چیشده عمه ، چرا آنقدر تو خودتی امیر جان؟!
اصلا بابا رو درک نمیکنم که چرا بعد این همه مدت فیلش یاد هندوستان کرده و این همه راه کوبیده از عثمانی تا اینجا اومده. من از اول هم مخالف بودم. من خونه زندگیم همه اونجاست .
عمه افسر: نزن این حرفو پسر جان
تو این سال ها کم خون به جگر شدم از ندیدنتون؟
کم اذیت شدم از نبودن شما یزره هم به خانواده ات فک کن
ارسلان و فخری همه فکر و ذکرشون این بود که برگردن اینجا .تمام دلخوشیشون تو و بهار هستید چرا آنقدر هم خودت و هم بقیه رو اذیت میکنی اخه؟؟
بحث کردن بی فایده بود چون اونا اصلا نمیفهمیدن که من چی میگم
خسته از این همه بحث و جدل با اجازه ای گفتم و به سمت باغ رفتم.
اونجا حداقل آرامش اعصاب داشتم.
روی یه تخته سنگ که طی همین چند روز پیداش کرده بودم نشستم و ساز دهنی مو در آوردم. شروع کردم به زدن .
انقدر غرق ساز بودم که دیگه به اطرافم هیچ اهمیتی نمیدادم.
خسته بودم از این همه دوری .
بهار رو نمیدونم که چرا راضی شد که برگردیم فقط میدونستم که کاملا مخالف این کار بودم.
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱
نویسنده: سارا درخشان
🫀مرداد عاشقی 🫀
#پارت۲
•• ایلدا خان••
از اسب پیاده شدم و شلاق اسب سواری و اسبم رو به جهان سپردم.
داشتم میرفتم داخل عمارت که صدایی توجهم رو جلب کرد.
صفدر با درموندگی گفت:
خان به دادم برسید
صورتم رو چرخوندم و منتظر شدم تا ادامه حرفش رو بزنه.
صفدر با نفس نفس ادامه داد:
خان ، احمد دیشب دخترم رو به باد کتک گرفته بود و مدعی بود که اون زمین های شالیکاری که داری توش این همه کلفتی میکنی برای ایلدا خان نیست .به همین زودیا مصیب اون زمینا رو از چنگش در میاره و اون وقته که تو هم بیکار میشی.
مرتیکه بی چشم و رو.زمینای آبادی پایین رو با حرص و طمع مال خودش کرده بود و هیچکی هم جلوش واینساده بود.
خیال کرده منم مثل همونام
چنان بلایی سرش بیارم که دیگه فکر این کارا حتی به سرش نزنه.
سری با عصبانیت تکان میدم و جهان رو صدا میکنم.
جهااااااااان
جهان بدو بدو خودش رو بهم میرسونه .
نصیر رو امروز نمیبینم. عجیب بود برام
با عصبانیت می غرم
نصیررر کجاست؟.
جهان به تته پته افتاده بود .سعی کردم خشمم رو کنترل کنم.
با لحنی محکم گفتم
برو احمد رو بیار اینجا
اون نصیر رو هم پیداش کن بیارش اینجا
میخوام بدونم به چه حقی کارش رو ول کرده و غیبش زده
جهان ترسیده چشمی گفت و رفت.
بی توجه به صفدر رفتم داخل عمارت و..
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱
نویسنده: سارا درخشان