سلام و عرض ادب
نیاز به 2 ادمین پاسخگویی برای اپلیکیشن های ایتا و تلگرام دارم
با حقوق روزانه،هفتگی،ماهانه به انتخاب خودتون
بدون هزینه ثبت نام و پشتیبانی ۲۴ ساعته
کاملا رایگان❌
فقط روزی ۲ تا ۳ ساعت تایم آزاد داشته باشه کافیه
برای کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام
بدید❤️
🛑ادمین لازم داریم کسی بود پیام بده @Zahra_nilaa🛑
پوست تو، آینه آرامش درونته
✨ با مراقبت روزانه و انتخاب درست، شادابی رو به خودت هدیه بده
💧 ما کنار توایم، برای پوستی سالم، شفاف و درخشان
📌 آموزش تخصصی مراقبت از پوست | معرفی محصولات موثر | راهکارهای علمی و طبیعی
📲 باماهمراه شو... چون زیبایی، یعنی خودت رو دوست داشته باشی🌺😍
https://eitaa.com/joinchat/1001391259C6c923272bd
دختری ۱۴ ساله ام که با عشق عروسک میسازم🦋✨😍
اگه میخوای تو جمع دخترونه ما باشی بزن روی پیوستن👇🏻🤍💕✨
🌿☁️ https://eitaa.com/donyayeharoosaki ☁️🌿
جایی برای حال خوب دخترا👧🏻🪁🍓
#عروسک_روسی_های_رنگی_رنگی👌🏻🍒🌈
🫀مرداد عاشقی 🫀
#پارت۳
••ایلدا خان••
جهان ترسیده چشمی گفت و رفت.
بی توجه به صفدر رفتم داخل عمارت و یه راست رفتم سراغ شهناز .
یه لیوان آب بده به من
شهناز چشمی گفت .
همون طور که لیوان آب رو سر میکشیدم از شیشه های بزرگ عمارت به بیرون خیره شدم.
از دور نصیر رو دیدم که با ترس همش داشت با جهان حرف میزد و جهان هم با جدیت زل زده بود صورتش و چیزی گفت.
شهناز رو صدا زدم و لیوان رو بدستش دادم.
به سمت اتاقم رفتم و شلاق مخصوصم رو که از چرم اصل درست شده بود برداشتم و با گام های محکم به سمت حیاط عمارت رفتم.
جهان و نصیر هنوز در حال بحث و جدل بودن که با دیدن من خیلی سریع دست از حرف کشیدن و صاف ایستادن.
با آرامش و قدم های محکم به سمتشون رفتم.از دور میدیدم که هر دو با ترس به شلاق چرمی نگاه میکردن .
وقتی که رسیدم بهشون چند ثانیه همونجا ایستادم و خیلی ناگهانی یک سیلی به صورت نصیر زدم.
ضرب شستم آنقدر زیاد بود که نصیر پرت شد رو زمین و دستشو جای سیلی گذاشت.
خون از لبش بیرون زده بود.
بلند شو ، زود باش
نصیر با زحمت سریع بلند شد و دوباره اومد جلوی من ایستاد.
امروز از صبح کجا بودی ؟
نصیر سکوت کرده بود و باز هم نگاهش رو به شلاق تو دستم داده بود.
خودت میدونی اگه بخوام بفهمم برام کاری نداره پس با زبون خوش خودت بگو که کجا بودی و از زیر وظیفه هات شونه خالی کردی.
نصیر با تته پته گفت:
خان راستش، راستش امروز خانمم حالش خیلی بد بود مجبور شدم ببرمش بیمارستان شهر. شرمنده تونم.
چرا چه اتفاقی براش افتاده بود؟
نصیر: خدا رو شکر خانمم بارداره خان.
خوشحال شدم ولی چهرم رو جدی نشون دادم و با بی رحمی گفتم
این چیزی رو عوض نمیکنه ، باید حداقل یه قاصد میفرستادی و دلیل نیومدنت رو میگفتی .
به خدا قسم اگه دلیل موجهی نداشتی تنبیه سختی در انتظارت بود.
برو اصطبل رو تمیز کن.
امشب باید پا به پای نگهبان ها بیدار بمونی و از عمارت حفاظت کنی.
نصیر با درموندگی چشمی گفت و رفت به سمت اصطبل.
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱
نویسنده: سارا درخشان
🫀مرداد عاشقی 🫀
#پارت۴
••ایلدا خان••
رو به جهان گفتم
چیشد احمد رو اوردی؟
جهان: بله خان
خوبه . شب ضیافت داریم.میتونی بری
جهان: چشم ، ممنونم
به سمت عمارت رفتم.پدر و مادر و آیماه از صبح رفته بودن به شهر .
هوف
به سمت اتاقم رفتم و همون طور که شلاق رو میزاشتم رو میز کنار تخت روی تخت دراز کشیدم. خیلی خسته بودم.احساس تنهایی میکردم. تنها دلخوشیم آیماه بود.
خواهر دوست داشتنیم.
هیچ وقت نتونستم اون طور که باید به خانواده و اطرافیانم محبت کنم . همیشه یه حصار دور خودم کشیده بودم و از همه خودم رو جدا کرده بودم.
دیگران من رو به بی عاطفه بودن محکوم کرده بودن. دیگه از قلب تیکه تیکه شده من بی خبر بودن
اینکه چه قدر از دور همیشه مراقب خانواده ام بودم بماند .هیچ کسی از دل من خبر نداره.
با این فکر پوزخندی زدم.هه کدوم دل کدوم احساس
خیلی وقت بود که خودم هم دیگه خودم رو نمیشناختم.
با سر و صدایی که آیماه داشت از پله ها بالا میومد ایجاد کرده بود از فکر خارج شدم
لبخندی به این هیجانش زدم. از روی تخت بلند شدم که ناگهان در با شتاب توسط آیماه باز شد.
با جدیت بهش زل زدم و گفتم
مگه نگفتم در بزن ؟ چرا هیچ وقت به حرفام گوش نمیدی؟
با بغض بهم زل زده بود. فهمیدم که بازم خراب کردم. ذوقشو کور کرده بودم.
دوست داشتم بغلش کنم و بگم فدای سرت خواهر من ، حالا تعریف کن ببینم چی شده کجاها رفتید
ولی بازم با بی رحمی دلش رو شکسته بودم.
نفسم رو صدا دار فرستادم و بیرون و گفتم
کارم داشتی؟
آیماه با بغض گفت:
خیلی بدی ایلدا ، چرا آخه آنقدر بد اخلاقی تو؟؟؟
بعد با شتاب رفت بیرون که باعث تعجبم شد.
به سمت..
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱
نویسنده: سارا درخشان
ایلدا چه قدر بی رحمه😂😐
نظر شما چیه؟
https://harfeto.timefriend.net/17536380337124
شنوای نظراتتون هستم🌱