『دخترانفاطمی|پسرانعلوی』
مشکل اینجاست که ما خبر نداریم چقدر قدرتمند و بزرگیم. یادمون میره که خدا از روحش دمیده در ما. زندگیمون داره میگذره به افسوس و ناچاری و ناله.
خودمون رو دوست داشته باشیم.
#توییت | #سخنِبزرگان🙂
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
⚠️/هفت معیار اشتباه در انتخاب همسر
🍃/نداشتن شناخت ڪافے
🌷/ازدواج بہ امید تغییر
🍃/انتخاب هیجانے و عاطفے
🌷/انتخاب از روے ظواهر
🍃/احساس تنهایے
🌷/انتخاب از روے قسمت
🍃/عدم مشاورهے تخصصے
👤|#خــــــــــادم_الحـســـــــــــــــیـن
#دختران_فاطمے |#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
#تلنگرانہ✨
روز قیامت بهتون نشون میدن که؛
به کجا میتونستی برسی و نرسیدی...!
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
نمێدانم اێن چہ جنونے اسٺ؟!
پنجره را ڪہ باز میکنم؛ انٺظار دارم گنبدٺ را ببێنم
هـࢪ روز منٺظر بانگ اذانٺ هسٺم :)🌱
#دلٺنگے :)❤️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
♡#بسم_رب_العشق♡
❤️#عشق_مجازی📱
✨#قسمت_چهاردهم📚
گوشیو برداشتم تا خواستم جواب بدم قطع شد
نگاه کردم دیدم اینپسره بوده وای تو واتساپ گروه میزنن همین میشه دیگه بیخیالش شدم و رفتم سراغ پیاما که دیدمپسره برام نوشته:
- بدو بیا تو پیجت
یعنی چی شده بود که این پسره عرفان اینجوری گفت:
بدو بدو رفتم و وارد اینستاگرام شدم دیدم زیر پست آخرم که یه کلیپ راجب مسیح
که خودش درباره ابروی خودش گفته بود منمتو کپشن نوشته بودم:
آبرو یا بی آبرویی!!
به گونه ای از آبرو صحبت به میان میآورد که انگار در مورد بی ارزش ترین جز جهان سخن گفته میشود
آری تو اگر ذره ای آبرو که نه حداقل غرور برای خود قائل بودی گناهان کثیف خویش را به راحتی و با افتخار بر زبان نمی آوردی
ای کاش ثانیه ای به این فکر میکردی که با این افشاگری ها و بی آبرویی ها تکلیف خانواده ات چیست
آنها با این مسئله چگونه کنار آمدند
کامنت گذاشته بودن:
💭برو بابا کی گفت تو نظر بدی
💭تو چی حالیته نفهم بیشعور.......
💭امثال شماها کشور رو به گند کشیدن
💭توعم تفکراتت مثل اون اخونداس
💭ببینم تو از کی خط میگیری از زینب ابوطالبی؟؟
💭چی حالیته از سیاست
💭دمت گرم 👍🏻 خیلی شجاعت داری که این پست رو گذاشتی امثال #مسیح_پولینژاد این چیزا حالیشون نیست
و کلی کامنت دیگه که بیشترش بچه های همون گروهه بودن
رفتم پیوی این پسره نوشتم
+واییییی من الانبه اینا چیبگم؟
-وا خب پست گذاشتین باید دربارش بدونین
+نمیدونم خب
-پس برا چیپست میزارید؟
وقتی ۴تا جواب ساده رو نمی دونین
+اگه سادس خودتون جواب بدین
-من هیچی از دین و سیاست نمی دونم
حوب شد؟
+من الان چیکار کنم؟
-پست و پاک کنین خب
+باشه
سریع رفتم و اون پست و پاک کردم و اومدم بهش گفتم
-خب الان میرن زیر پستای قبلیتون
+خب چیکار کنم؟
-نمیدونم یا جواب بدین که فکرکنم بلد نیستین
با پیج عقایدتون و پاک کنین
اون قدر اون لحظه استرس داشتم که تیکه های اینپسره رو نادیده می گرفتم
خواستم پیجمو پاک کنم که با خودم گفتم چرا از فاطمه نپرسم؟
نه ولش کن چی بگم بهش بگم بیام جواب اینا رو بده خب آره مگه چی میشه؟
نه هم وقت نداره هم زشته من بهش بگم هیجی بلد نیستم
بالاخره پاک کردمش
ولی همش به خودم میگفتم اینجوری میخواستی مردم رو آگاه کنی؟؟
اینجوری میخواستی از عقایدت دفاع کنی؟؟
خاک تو سرت آرمیتا
انقدر فکر و خیال کردم نفهمیدم کی خوابم برد
توعالم خواب بودم که حس کردم یکی داره صدام میزنه فاطمه بود که صدام کرد
-دختر پاشو اذانه صبح رو گفتن هااا
باشه فاطمه الان پا میشم
پاشدم و با کمک فاطمه تیمم کردم و نمازمو نشسته خوندم
بعد از نماز حدود دوساعت وقت داشتم برا امتحان بخونم
پاشدم با بدبختی کتاب رو برداشتم و شروع کردم به خوندن
و بیدار شدن بچه ها مساوی شد با تموم شدن وقت من برای درس خوندن
یه صبحونه سریع خوردیمو با بدبخت با عصایی که سمیرا برام جور کرده بود رفتیم سمت دانشگاه
امتحانو دادیم و با فاطمه رفتیم رفتیم سمت خوابگاه حالا این وسط حرفای بچه ها بود به خاطر پیجم که چی شد ساکت بودم و این حرفا که فاطمه حسابی از دستم ناراحت بود
رسیدیم خوابگاه سارا و سمیرا نبودن
-ارمیتا قضیه پیج و پستا چیا؟
+هیچی یه پست بود که گذاشتم بعدشم پاک کردم کلا پیج و..
-خب به من می گفتی باهم جوابشون و میدادیم من بلد نبودم ازکسی می پرسیدیم
+چه میدونم دیگه پاک کردم
-من نمی دونمچی بگم ارمیتا کمتر از دوهفته پیش هستیم تو این مدت میتونم کمکت کنم
+باشه کمک خواستم میگم ممنون
-من میرم پیش یه بچه ها کار دارم
+باشه
چادرمو و در اوردم گوشیو برداشتم
دیدم عرفان پیام داده
-راستی یادم رفت حالتون و بپرسم
چی حالم و این از کجا فهمیده
#ادامه_دارد.....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپیباذکرنامنویسندههامشکلیندارد🙂‼️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
♡#بسم_رب_العشق♡
❤️ #عشق_مجازی📱
✨ #قسمت_پونزدهم📚
《عرفان》
یه هفته از خواستگاری عارفه میگذشت بعد از چند روز مامان بهشون جواب مثبت عارفه رو گفتن به نظر منم پسر خوبی بود
شغلشم که مثه عارفه پرستاری می خوند
از بین غذاهایی که مامان به اندازه یه هفتم فرستاده بود فقط قیمه موندن گذاشتم توماکرو فر تا گرم بشه رفتم نشستم روی مبل و تلویزیون روشن کردم امروز به خاطر خبر خوبی که شنیده بودم حسابی خوشحال بودم و مامان اینا گفته بودم شب میرم دنبالشون بریمشام بیرون
گوشیو برداشتم تا ببینم کار برا ارمیتام اوکی شد یا نه
+الو سلام حسام جون
-سلام داداش
+چی شد مشاوره حقوقی می خوان یا نه؟
-خواستنیش که می خوان ولی چون گفتی مثه خودت سابقه کار نداره باید ازمایشی یه مدت کار بکنه براشون
+باشه حله دمت گرم داداش
-قربونت برم خداحافظ
سریع واتساپ و باز کردم تا به دختره بگم که دیدم جواب حرف قبلیو داده که حالشو پرسیدم
-برا چی؟
+تصادف کردین دیگه
-شما از کجا میدونین؟
+راستش چجوری بگم
اخه عرفان این جوری که بدتره بگی رفیقم اون مسعود خله
-خب بگین دیگه
ناچار شدم بگم
+اونی که با شما تصادف کرده رفیقمبود
-اون دوست شما بود .چرا فرار کرد؟؟
به اصرار مسعود که دو ساعت پشت تلفن مخمو خورده بود که نزارم شکایت کنه گفتم
+خب ترسیده بود شما ببخشیدش
شکایت نکنین یه وقت
-اگه می خواستم بکنم همون موقع شکایت می کردم
+بله درست میگین بازم ممنون
به خاطر اینکه شکایت نکردین
-خواهش میکنم به خاطر اصرار یکی از دوستام بود
+حتما فاطمه خانوم نه؟؟
-نه ساره دوستم، شمافاطمه رو از کجا میشناسین؟
آخه دوست دخترشو فرستاده جلو بازم به من میگه
+خب ماقراره فامیل بشیم با فاطمه خانوم
-چییییی؟
خواستگاری کردین از فاطمه؟
+نه نه
برادر فاطمه خانوم از خواهر من خاستگاری کرد
-اهان مبارک باشه
اصلا یادم رفته بود برای کار پیام داده بودم
+آرمیتا خانوم امکانش هست من و شما همو ملاقات کنیم؟
-وا نه برا چی
+خب راجب کاره ملاقات دو نفره نیست تو شرکت همو می بینیم
-کار؟
+آره براتون پیدا کردم
-جدیییییی؟؟؟راس میگین؟
+بله رئیسش گفته برا مصاحبه بریم
-بریم؟
+اره خب راستش منم دنبال کار بودم
-نه پس من نمیام
+وا خب برا چی بالاخره هرجا برین مرد تو محیط هست اینبچه بازیا چیه😐
آدرس و شماره شرکت و براتون می فرستم خواستید شنبه بیاین
خدانگهدار
-باشه ممنون
اعصاب برا آدم نمیزاره دختره معلوم نیست با خودش چند چنده
من که میدونم میای آرمیتا خانوم
البته اون قدر کله شق هست که کار به این خوبیو ول کنه
آدرس و شماره رو براش نوشتم و گوشیو گذاشتم کنار
حالا بیادم من نمیشناسمش که ای خدا یه عکس به آدم نمیده
پاشدم غذا رو از تو ماکروفر در آوردم و شروع کردم به خوردن.....
#ادامه_دارد.....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپیباذکرنامنویسندههامشکلیندارد🙂‼️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
♡#بسم_رب_العشق♡
❤️ #عشق_مجازی📱
✨ #قسمت_شانزدهم📚
-الو عرفان کجایی؟
+دارم میام عارفه
_بابا پختیم گرما با لباس نشتیم تو خونه زود بیا خدافس
+بشین جلو کولر تا میام الان
گوشیو قطع کردم و گذاشتم جیبم کیف پولو سویچ ماشینم برداشتم و رفتم بیرون
به سمت خونه روندم و حدود 40دقیقه بعد رسیدم جلوی خونه و به عارفه یه تک زدم بیان بیرون
مامان و عارفه رو سوار کردم به سمت یه جای باحال رانندگی کردم
حین رانندگی گوشیم زنگ خورد نگاه کردم شماره ناشناس بود جواب دادم
+بله بفرمایید
_سلام من شماره ی آقای رادمنش رو گرفتم؟؟
+بله شما؟؟
_من دوست آرمیتا هستم شماره شمارو از تو گوشیش برداشتم
گوشیو تو دستم جابه جا کردم و دنده رو عوض کردم با تعجب گفتم:
-بفرمایین امرتون
+تماس گرفتم راجب رابطه شما و آرمیتا حرف بزنم
-خب
+خب نمیدونم آرمیتا به شما گفته یا نه ولی آرمیتا یه آدم مذهبیه این ارتباطش با شما گناهه
-خب که چی؟ چرا شما زنگ زدین؟
+زنگ زدم از شما خواهش کنم این رابطه رو تموم کنید آرمیتا که گوش نمیده حداقل شما گوش بدین
-اولا من این و تمومش کردم از ایشونم حلالیت گرفتم دوباره خودشون اومدن برا چی دخالت می کنین؟
+چی میگید شما؟؟ینی خود آرمیتا نمیخواد این رابطه تموم بشه؟؟
_شاید بشه اینطوری گفت
+..........
_خانوم،خانوم گوشی دستتونه؟؟
+بله ببخشید مزاحم شدم خدانگهدار
_خدافس
گوشیو گداشتم روی داشبورد برگشتم به مامان که کنار دستم بود لبخندی زدم
+بابا کی از ماموریت میاد؟می خواستم باشه تو شام امشب
_نه مادر اونکه تکلیفی نداره گفت شماها امشب برین خودتون تا من بیام
+آها باشه پس
*حالا داداش کجا میریم؟
+اومممممم.....کجا بریم؟؟
هرجا که عارفه خانوم و مامان گلم دستور بدن
*کجا بریم؟؟
آها فهمیدم عرفان برو یه رستوران گرون امشب میخوام جیبتو خالی کنم
_وا عارفه بزاز سرکار بره پول بگیره بعد
*ای بابا مامان بزار یکم خرج کنه به زودی میره سرکار حقوق هم میگیره دیگه
*
نشسته بودیمسر میز و منتظر غذاها روبه مامان گفتم:
+کی قراره عقد و گذاشتین؟
-والا قرار شد بابات که اومد یه جلسه بیان برا مهریه و تاریخ عقد
+مهریه چقدر می خوای بگی عارفه
-نمیدونم
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرمیتا پاشدم و رفتم بیرون رستوران.
+سلام آرمیتا خانوم خوبین؟
_سلام شما خوب هستین؟خداروشکر منم خوبم
اومممممم...............زنگ زدم بپرسم راجب اون موضوع کاری که گفتین
+خب!!
_خب ینی منظورم اینه که هنوز سر پیشنهادتون هستین؟؟
+سر پیشنهادم؟؟؟خب در حقیقت ........
_ای وای پس دیر زنگ زدم این کار هم از دستم رفت
+اهم اهم آرمیتا خانوم چرا نزاشتین من کامل حرفمو بزنم بله هنوز سر پیشنهاد کار هستم فقط من باید راجب موضوعی با شما صحبت کنم
_چه موضوعی؟؟
+خب راجبه............
#ادامه_دارد.....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپیباذکرنامنویسندههامشکلیندارد🙂‼️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
♡#بسم_رب_العشق♡
❤️ #عشق_مجازی📱
✨ #قسمت_هفدهم📚
گوشیو قطع کردم و نشستم
از دست فاطمه کلافه شده بودم
اون از مخالفتش برای کاری که این پسره جور کرده اینم از زنگ زدنش به عرفان
عرفان ماجرا رو برام تعریف و گفت یکی بهش زنگ زده و راجب من حرف زده
حتما کار فاطمه بوده باید بشینمباهاش حرف بزنم
یه پیامک به فاطمه دادم که بیاد جلوی کتاب خونه منم از سارا و سمیرا خداحافظی کردم و راه افتادم
ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد فاطمه بود
_سلام آرمیتا من جلو کتاب خونم
+منم الان میام
رسیدم جلوی کتاب خونه و با چشم دنبال فاطمه گشتم که دیدمش رفتم جلو
-سلام
(خیلی سرد جواب دادم)سلام
-آرمیتا چیزی شده؟؟ناراحتی؟؟
+اومدم حرف بزنم باهات
-باشه بیا بشنیم اینجا
نشتسیم روی نیمکتی که فاطمه گفت
-خب بگو
+ببین فاطمه ما یه هفته دیگه فقط باهمیم از هم جدا بشیم من هم کار می خوام هم خونه
پس به اون کار احتیاج دارم و میرم شرمنده ولی نظر تو هم برام مهم نیست
-ارمیت
+وایسا درمورد خونم خودم یه کاری میکنم و در مورد چت کردنم با اون پسره گفتم که خودم حواسم هست لازم نیست تو زنگ بزنی به بعضیا
-ارمیتا تو دلسوزی منو نمی فهمی مگه من دشمنتم که پیشرفت و کار پیدا کردنتو نخوام ها؟
ولی دارم میگم داری غرق میشی چرا نمیفهمی آخه؟رفتنت به اون شرکت مساویه با ارتباط بیشترت با پسره ارتباط بیشتزم با پسره مساویه با
+ممنون که دلسوزی میکنی ولی گفتم که حواسم هست
-د نیست که دارم میگم از پیج عقایدت رسیدی به جایی که عکسای خودت و میزاری ایسنتا ملت لایک کنن
+تبلیغه حجابه چه ربطی داره؟
-تبلیغ حجاب اینجوری؟حتما بری تو شرکت چادرت و در میاری راحت تر باشی تا تبلیغ حجاب بدون چادر باشه آره؟
+یواش تر فاطمه حواست هست داری داد میزنی؟
صداشو یواش تر کرد و گفت:
-چیکار کنم باور کنی که دارم خواهرانه نصیحتت میکنم؟من حاظرم برگشتم کرج کار پیدا کنم برات پول بفرسم که تو نری اونجا
+دستت درد نکنه فاطمه ولی مگه خودم نمیتونم برم کار کنم پول در بیارم ؟لازم به ترحم تو هم نیست
-من رفتم بقیه امتحان و بخونم هرچی یگم حرف دلمو نمیفهمی خداحافظ
+خدافظ
خیلی از دست فاطمه ناراحت بودم چرا حس میکنه عین مامان باباها باید حواسش به من باشه مگه من بچم بابا چرا حالیش نیست من بزرگ شدم،۲۴سالمه ای خدااااا
پیاده و بی هدف راه می رفتم و فکر می کردم حداقل از باز شدن گچ پام خیلی خوشحال بودم
****
خودم هنوز مردد بودم که سر کار پیشنهادی عرفان برم یا نه ولی بالاخره تصمیم قطعیم رو گرفتم و بی صدا مشغول اماده شدن شدم تا سر ساعت برسم شرکت.....
#ادامه_دارد.....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپیباذکرنامنویسندههامشکلیندارد🙂‼️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa