بایڪنفستمامجہنمشودبهشت💐
گوینداگرجہنمیانیڪصدا"علے"-علیہالسلام-💫
#عیدغدرمبارڪ🌼🍃
#ساخت_خودمونہ✌️🏼
#خادم_الزهرا🌸
دختران_فاطمے|پسران_علوے🍃
『دخترانفاطمی|پسرانعلوی』
#پروفایل⚔.../!
ضربہهاشیکیہ،همتایےنداره
عالمدرشگفٺاست،تیغذوالفقاره...
همتایےنداره:)
#عید_غدیر
#سربازگمنام
دخترانفاطمیپسرانعلوی🌼✨
.↯#حرفاے_بزرگو_دلی🌿↯.
#افزایش_ظرفیت_روحی 154
❇️ اگه خود ما هم بخوایم به این موضوع منطقی نگاه کنیم دقیقا به همین موضوع میرسیم.
واقعا اگه سیستم خلقت چیزی غیر از این بود نشان از بی عدالتی خدا بود.
💢 این خیلی مسخره هست اگه خداوند متعال به یه نفر مثلا خصلت ذاتی خساست رو بده و بعد روز قیامت اون رو به خاطر خساستی که داشته مجازات کنه!
🔹 یا به یه نفر خصلت ذاتی خوش اخلاقی رو بده و بعد روز قیامت بخواد به خاطر این خوش اخلاقی به اون فرد جایزه بده!
🔶 سیستم پاداش و جزای خداوند متعال به این شکل هست که به هر کسی بنا به مبارزه با نفس هایی که میکنه پاداش یا جزا میده و براش تعداد زیاد کار خوب و یا گناه مهم نیست.
↯.♥.↯یٰامَنْعِشقَہُشِفٰاء …
#خادم_الزهرا🌸
دختران_فاطمے|پسران_علوے🍃
.'🌱🍰
سݪامعلیڪم🙃✋🏼
روزتون منوربہ الطاف الہے⚡️
عیدڪممبروڪ...💚🎊
بہمناسبتعیدسعیدغدیرخمو۱kشدناعضاےکانال،امشب جشن داریم💫☃‘!
باڪلےهدیہوجایزهزیبا😌👌🏼
منتظرحضورتونحوالےساعت۲۲هستیم...🛵
#خادم_الزهرا🌸
دختران_فاطمے|پسران_علوے🍃
224.1K
عِشقبِہحِیدَرچِہبےنَظیرِه♥️😌
خُدااینعِشقازمنَگیرِه♥️😊
#حسنڪاتبڪربݪایے🎤
هدایت شده از داداش رضا
داداش رضا:
بگذریم...
ولی یه چیز خفن میگم یادت نره...
سید واقعی کسیه که تو خلوتش گناه نکنه ! 🙂😉
🌸#قسمتهفتادوسوم:حس یک حضور
تا زمان رفتن ... روز شماری که هیچ ...
لحظه شماری می کردم ... و خدا خدا می کردم
... توی دقیقه نود نظر پدرم عوض نشه ...
استاد ضد حال زدن به من ... و عوض کردن
نظرش در آخرین دقایق بود ... حتی انجام کارهایی که سعید اجازه رو داشت ... من که
بزرگ تر بودم نداشتم ...
به جای قطار، بلیط هواپیما گرفتن ...
تا زمانی که پرواز از زمین بلند نشده بود ... هنوز
باور نمی کردم ... احساس خوشی و خوشحالی بی حدی وجودم رو گرفته بود ...
هواپیما به زمین نشست ... و آقا مهدی توی سالن انتظار، منتظر من بود ... از شدت
شادی دلم می خواست بپرم بغلش و دستش رو ببوسم ... اما جلوی خودم رو گرفتم ...
ـ خجالت بکش ... مرد شدی مثلا ...
توی ماشین ما ... من بودم ... آقا محمد مهدی که راننده بود... پسرش، صادق ... یکی از
دوستان دوره جبهه اش ... و صاحبخونه شون ... که اونم لحظات آخر، با ما همراه شد ...
3 تا ماشین شدیم ... و حرکت به سمت جنوب ...
شادی و شعف ... و احساس عزیز همیشگی ... که هر چه پیش می رفتیم قوی تر می
شد ...
همراه و همدم همیشگی من ... به حدی قوی شده بود که دیگه یه حس درونی نبود ...
نه اسم بود ... نه فقط یه حس... حضور بود ...
حضور همیشگی و بی پایان ... عاشق لحظاتی می شدم که سکوت همه جا رو فرا می
گرفت ... من بودم و اون ... انگار هیچ کسی جز ما توی دنیا نمی موند ... حس فوق العاده
... و آرامشی که ... زیبایی و سکوت اون شب کویری هم بهش اضافه شد ... سرم رو
گذاشته بودم به شیشه ... و غرق زیبای ای شده بودم که بقیه درکش نمی کردن ...
صادق زد روی شونه ام ..
ـ به چی نگاه می کنی؟ ... بیرون که چیزی معلوم نیست ...
سرم رو چرخوندم سمتش ... و با لبخند بهش نگاه کردم ... هر جوابی می دادم ... تا
زمانی که حضور و وجودش رو حس نمی کرد ... بی فایده بود ...
فردا ... پیش از غروب آفتاب رسیدیم دوکوهه ... ماشین جلوی نگهبانی ورودی ایستاد
... و من محو اون تصویر ...
انگار زمین و آسمان ... یکی شده بودند ...
#سربازگمنام
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@Fatemy_Alavi⃟♥️
#قسمتهفتادوچهارم: دوکوهه🏔
وارد شدیم ...
هر چی از در نگهبانی فاصله می گرفتیم ... این حس قوی تر می شد ...
تا جایی که ... انگار وسط بهشت ایستاده بودم ... و عجب غروبی داشت ...
این همه زیبایی و عظمت ..
. بی اختیار صلوات می فرستادم...
آقا مهدی بهم نزدیک شد و زد روی شونه ام ...
ـ بدجور غرق شدی آقا مهران ...
ـ اینجا یه حس عجیبی داره ... یه حس خیلی خاص ... انگار زمینش زنده است ...
خندید ... خنده تلخ ...
ـ این زمین ... خیلی خاصه ... شب بچه ها می اومدن و توی این فضا گم می شدن ...
وجب به وجبش عبادگاه بچه ها بود ...
بغض گلوش رو گرفت ...
- می خوای اتاق حاج همت رو بهت نشون بدم ؟ ...
چشم هام از خوشحالی برق زد ... یواشکی راه افتادیم ... آقا مهدی جلو ... من پشت
سرش ... وارد ساختمون که شدیم ... رفتم توی همون حال و هوا ... من بین شون نبودم
... بین اونها زندگی نکرده بودم ...
از هیچ شهیدی خاطره ای نداشتم ... اما اون ساختمون
ها زنده بود ... اون خاک ... اون اتاق ها...
رسیدیم به یکی از اتاق ...
تا از دوست هام توی این اتاق بودن ... هر 3 تاشون شهید شدن ...
چند قدم جلوتر ...
ـ یکی از بچه ها توی این اتاق بود ... اینقدر با صفا بود که وقتی می دیدش ... همه چیز
یادت می رفت ... درد داشتی... غصه داشتی ... فکرت مشغول بود ... فقط کافی بود
چشمت به چشمش بیوفته ... نفس خیلی حقی داشت ...
به اتاق حاج همت که رسیدیم ... ایستاد توی درگاهی ... نتونست بیاد تو ... اشکش رو
پاک کرد ... چند لحظه صبر کرد ... چراغ قوه رو داد دستم و رفت ...
حال و هوای هر دومون تنهایی بود ... یه گوشه دنج ...
روی همون خاک ... ایستادم به نماز ...
#سربازگمنام
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@Fatemy_Alavi⃟♥️