♡#بسم_رب_العشق♡
❤️ #عشق_مجازی📱
✨ #قسمتسیزدهم📚
دکتر اومد و گفت حداقل پام دو هفته تو گچه و بعد از گفتن نکات لازم رفت و منو فاطمه تنها شدیم
فاطمه گفت :
_آرمیتا پاشو کار دارم باید تورو هم برسونم
مشکوک نگاهش کردم
+ چیکار داری شیطون؟؟
_میخوایم بریم خاستگاری
+قدیما پسرا میومدن خاستگاری دخترا حالا برعکس شده
فاطمه یکی زد پس گردنم و گفت:
_خاستگاری من نه خاستگاریه علیه داداشم
+آها حالا طرف کیه فاطمه؟
_چه میدونم خودشون قرار مدار گذاشن حالا برا خواستگاری منو خبر کردن نامردا
+😂😂😂از الان داری خواهر شوهر بازی در میاریااا
خب برو به سلامت
یواشکی از دختره چندتا عکس بگیر ببینمش
_حالا برا عقد میبینیش من برا چی عکسبگیرم وا
+حالا از کجا معلوم به داداش جنابعالی بله بگه
_ان شاءالله که میگه وگرنه علی خل میشه
حالا راستی مگه داداش من چشه؟
خیلیلم دلش بخواد
+از الان شدی عین خواهر شوهرااا بابا نه به باره نه به داره
_دوباره با من حرف زدی یادم رفت
پاین منتظرمن
*
تو خوابگاه نشسته بودم و حوصلم سر رفته بود از اونجایی که سارا و سمیرا نمی تونن یه جا بشینن هی می چرخن تو خوابگاه برا خودشون
بالخره اومدن تو اتاق و هرکدوم رو تخت خودشون ولو شدن
+یه نیاید پیش رفیقتون ها نمی بینید پام شکسته
-خب بیا اومدیم
+خوش اومدی
_میگم آرمیتا
+بله؟
_ما دو هفته دیگه امتحانامون تمومه
+خب
_بعدش باید بریم دیگه
+کجا؟
_شهرمون
+آهان چه بد
_میگم تو چیکار میکنی ؟
+نمی دونم یکم پول از فروش اون خونه دارم
اگه بتونم یه جارو اجاره کنم خوبه
_کار چی پیدا نکردی آرمیتا؟
+نه فعلن یه نفر دیگه هم قراره که برام دنبال کار بگرده
_آها باشه میخوای ما بازم بگردیم؟؟
+اگه بگردین که لطف میکنید چون من خودم نمیتونم فعلا
بگردم
_باشه حالا ماهم می گردیم
ساکت دراز کشیده بودیم و هرکدوم سعی می کردیم فکر خودمون و مشغول کنیم
این همه باهم بودیم حالا قراره جدا بشیم
خونه از کجا پیدا کنم🤦♀
+میگم بچه ها
_ها
+نمی خواد دنبال کار بگردین برام
_برا چی؟
+دنبال خونه بگردین شماها
_باشه ولی ما دنبال کار هم میگردیم
+شما خونه رو جور کنین کار پیشکش
-باشه حالا
دوباره هممون ساکت شدیم
فاطمه یهو اومد تووو
-سلاااااامممممم
با بی حالی جوابشو دادیم
-چیه شکست عشقی خوردین؟
+نه چه خبر از خواستگاری
- بابا چقده دختره دختر خوبی بود ولی کلی بنده خدا رو حرص دادیم و باهاش شوخی کردیم
+چرا؟
-آخه عروس خانوم و برادر عروس دیرتر از خاستگارا رسیدن😂😂
+واایی جدی😂😂😂
-اره اصن یه وضعی بوداااا بنده خدا از اول تا آخر مجلس از خجالت سرشو بلند نکرد
حالا شماها نگفتین چرا ناراحتین؟
+قراره دو هفته دیگه همه از هم جدا بشیم
-خب حالا مگه قراره همو نبینیم؟
-پاشید جمع کنید بساط اشک و آه و ناله رو
+وااا کو اشک و آه و ناله
فاطمه رو کرد به منو گفت
- آرمیتا یه دقیقه پاشو بیا
+کجا دقیقا با این پام؟
-خب همین جا میگم
+هوم فاطی چی میگی
-میگم آرمیتا داداش عروس خیلی قیافش آشنا بود
+ینی چی؟
-ینی فک کنم یه جا دیدمش
+اره احتمالا تو خوابت دیدیش
لابد زمانی که فکر شوهر میکردی این شکلی تصور می کردی شوهرتو😂
-وای ارمیتا😡
+وا خب چیکار کنم
-یکم جدی باش فکر شوهر چیه؟
+وااااا فاطمه فکر شوهر نمیدونی چیه؟؟
-هوف خدایا من آخر از دست این آرمیتا خل میشم
-ببین حیف پات سالم نیست وگرنه
+وگرنه؟
-هیچی بابا من رفتم پیش تو نباشم بهتره یه بار اخلاقت به منم سرایت میکنه
+خیلی دلتم بخواد
- دلم نمی خواد .تو گوشیت و جواب بده زنگ میخوره
#ادامه_دارد.....
#نویسنده:✍
#نفیسه و #نرجس
کپیباذکرنامنویسندههامشکلیندارد🙂‼️
#خادم_الزهرا🌸
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa