eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
547 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مسجد المنتظر (عج)
نوجوانی ، دوره ی نمایش توانایی هاست ⚡️ ولی تاحالا جایی نبوده هنر و مهارت ات رو نشون بدی 🦋 🌴 از امروز شما میتونی ، هنر ها و توانایی های خودت رو برای ما بفرستی تا در کانال باشڴاه حرفہ‌اے‌ها به نمایش بگذاریم 💫 اینجا واس شماست ،تازه هر هفته به بهترین ها هدیه هم میدیم 😍 دخترا ، پسرا از این فرصت استفاده کنید ➕ سکوۍ ویژه نوجوان ایرانے https://eitaa.com/joinchat/2049507374Cc7ce24149c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ࢪوز اࢪتش گࢪامۍ باد🍃💫 ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@Fatemy_Alavi⃟♥️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍄My dear friend, we will be together until the end of our friendship💥 دوسټ‌عزیزم! تا آخر دوستے باهم خواهیم بود...☃ 🌸 دختران_فاطمے|پسران_علوے🍃
: همانطورڪه با قدمهای بلند سـمتت میایم زیرلب ریزمیخندم. می ایسـتےو سـوار موتور میشـوی...هنوز متوجه حضور من نشده ای. من هم بی معطلی و با سـرعت روی ترڪ موتورت میپرم ودسـتهایم را روی شـانه هایت میگذارم. شـوڪه میشـوی و به جلومیپری. سـر میگردانی و بمن نگاه میکنے! سرڪج میکنم و لبخند بزرگی تحویلت میدهم! _ سلام اقا!.. چرا راه نمیفتی!؟ _ چی...!! تو...! کجا برم! _ اول خانوم رو برسون کلاس بعد خودت برو حوزه _ برسونمت؟؟؟ _ چیه خب! تنها برم؟ _ لطفا پیاده شو... قبلشم بگوبازی بعدیت چیه!. _ چراپیاده شم...؟یعنی تن... _ اره این موقع صبح کلاسداری مگه؟ _ بعله! پوزخندی میزنی _ کلاسداری یا تصمیم گرفتی داشته باشے.. عصبـے پیاده میشوم. _ نه! تصمیمم چیز دیگس علےاڪبر! این را میگویم و بحالت دو ازت دور میشوم. خیابان هنوز خلوت اسـت و من پایین چادرم را گرفته ام و میدوم. نفس هایم به شـماره مےافتد نمیخواهم پشـت سـرم را نگاه کنم. گرچه میدانم دنبالم نمےایی... به یڪ ڪوچه باریڪ میرسم و داخل میروم... به دیوار تڪیه میدهم و از عمق دل قطرات اشڪم را رها میڪنم. دستهایم را روی صورتم میگذارم، صدای هق هق در کوچه میپیچد. چنددقیقه ای به همان حال گذشت که صدایـےمنوخطاب کرد: _ خانومی چی شده نبینم اشکا تو! دسـتم را از روی صـورتم برمیدارم،پلک هایم را از اشـک پاک و بسـمت راسـت نگاه میکنم. پسـرغریبه قد بلند و هیکلے با تیپ اسـپرت که دستهایش رادر جیب های شلوارش فرو برده و خیره خیره نگاهم میکند. _ این وقت صبح؟؟..تنها!؟... قضیه چیه ها! و بعد چشمک میزند! نگاهش میکنم.هنوز سرم سنگین است. چند قدم نزدیکم میاید.... _ خیلےنمیخوره چادری باشی! و به ســرم اشــاره میکند. دســتم را بی اراده باال میبرم. روسـ ـری ام عقب رفته بودو موهایم پیدا بود. بسـ ـرعت روسـ ـری را جلومیکشـ ـم ، برمیگردم از کوچه بیرون بروم که از پشت کیفم را میگردو میکشد. ترس به جانم مےافتد... _ اقا ول کن! _ ول کنم کجا بری خوشگله!؟ سعی میکنم نگاهم را از نگاهش بدزدم. قلبم در سینه میکوبد. کیفم را میکشم اما او محکم نگهش میدارد... * غروری داری ازجنس سیاسیون امریکا ولی من اهل ایرانم/ مقاوم /سخت و پا برجا ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@Fatemy_Alavi⃟♥️