eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
547 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 💕 ❤️ 📱 📌 🖇 ✨ 📚 تو کل مسیر با گوش کردن به مداحی هایی که گذاشته بود گذشت،بالاخره رسیدیم خواستم‌پیدا بشم که گفت: _من میرم قطعه شهدا اونجا برنامس  شما کی‌کارتون تموم میشه؟ +نه ممنون خودم بر می گردم -خب من میرم خونه مامان زهرا که +ممنون ماشین هست ،خدانگهدار -یا علی از ماشین پیدا شدم و به سمت قبر ارمیتا راه افتادم با عارفه و بقیه سلام و احوال پرسی  کردم و نشستم تا فاتحه ای بخونم.. یکم فکر کردم دیدم چقدر زندگی هامو شبیه به هم بود اونم بدون پدر و مادر تو یه شهر غریب یعنی ممکن بود سرنوشت منم ... خدیا شکر که کمک کردی راه درستو پیدا کردم . عارفه کنارم نشست و گفت: -آرمیتا +بله؟ -میای امشب خونمون؟ +نه باید برم خونه فردا باید برم سرکار -وایییی کار پیدا شد بالاخره؟؟؟ +آره خدارو شکر دیروز زنگ زدن گفتن مصاحبه رو قبول شدم -خب چه کاری هست؟همون مثه کار مشاور حقوقی؟ +آره ولی با این تفاوت که محیطش زمین تا آسمون فرق داره با اونجا -خب خدارو شکر..راستی اون شرکت قبلی رفتی استعفا بدی چی شد؟نشد تعریف کنی رفتم‌براش‌بگم که محمد آقا گفت: -دخترا دیگه باید برم یه جز قران به نتیش بخونین +چشم -چشم قرآن کوچیک  روی قبر و برداشتم و شروع کردم به خوندن .. ***** سوار ماشین محمد آقا شدیم و راه افتادیم -خب داشتی میگفتی +اها ..هیچی با سارا و سمیرا رفتیم اونجا و منشی دوباره کلی تعجب و تمسخر و ریخت تو نگاهش و بعدم با آقای دارابی هماهنگ کرد رفتم تو گفتم می خوام استعفا بدم اونم کلی چیزی گفت که چی شده دوباره این ریختی شدم و کلی از این حرفا -خب تو چی گفتی؟ +منم گفتم که از اولشم دلیلی نداشت به حرف شما گوش بدم دین و ایمانم  برام مهم تر از پوله از اولشم اگه عقیدم قوی بود حتی اگه تو بدترین شرایطم قرار می دادین منو اصلا به حرفتون گوش نمی کردم و این حرفا -خب بعدش +مگه فیلم سینماییه؟ -عه بگو +هیچی اینا رو گفتم و اومدم بیرون -پولی چیزی نگرفتی؟ +نه اولا اون چیزی راجب پول نگفت بعدشم بهتر از کجا معلوم‌حلال باشه اصلا اون پول -ایول حتما کلی تعجب کرده بود +آره بابا -هییی +چرا آه میکشی؟ -کاش عرفانم مثه تو می‌ رفت دنبال دینش ، عقیده هاشو درست می کرد +ایشالا که داداشتم تغییر میکنه -ایشالا +اصلا عاقبتش شهادت باشه -وای یعنی میشه؟...... .... :✍ و کپی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده‌ها‌مشکلی‌ندارد🙂‼️ 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
💕 💕 ❤️ 📱 📌 🖇 ✨ 📚 از عارفه و مامان باباش خداحافظی کردم و پیاده شدم کلید تو کیفم در آوردم و در رو باز کردم. وارد حیاط شدم که دیدم نجمه خانوم روی تخت چوبی کنار حیاط نشسته و سفره انداخته در و پشت سرم و بستم و سلام کردم +سلام زهرا خانوم -سلام دخترم ..بیا برات شام‌کشیدم تو این ظرف +آخه چرا زحمت کشیدین خودم‌یه چیزی درست می کردم -چه زحمتی من که درست میکنم برا خودم و طاها ممنونی زیر لب گفتم که زهرا خانوم گفت : -راستی طاها کو؟ منم عین این بچه ها خنگ با چشمای متعجب گفتم +طاها؟ -پسر نجمه رو میگم دیگه +آها من باهاشون نیومدم -عه چرا؟ +دوستم بود دیگه -پس برم یه زنگ بهش بزنم +باشه شب بخیر منم برم دیگه غذا رو برداشتم و رفتم پایین با بوی این کوکو دلم ضعف رفت سریع لباسامو عوض کردم و یه سفره کوچیک انداختم و شروع کردم به غذا خوردن... *** بسم الله گفتم و چادرمو سر کردم کیفمو برداشتم و رفتم بالا زهرا خانوم بیدار بود اومد جلو -به سلامتی دخترم برو ایشالا موفق باشی قرآن و گرفت بالا و من از زیرش رد شدم ،بغلش کردم ازش تشکر کردم و رفتم سمت در امروز اولین روز کاریم تو شرکت جدید بود.شرکتی کلی اتفاق برام افتاد.شاید ضررهایی به هم وارد شد وقتی وارد اون شرکت شدم اما خوبیش هم این بود که باعث شد حداقل یکم بیشتر خدای خودمو بشناسم. وارد محل کار جدیدم شدم رییسم منو به همه معرفی کرد و سایر همکارهام هم ورودم رو تبریک گفتن به شرکت جدید منم از همشون تشکر کردم.تو همین بین تشکرات و خوش آمد گویی ها حس کردم یه صدای آشنا شنیدم.سرم رو بلند کردم و دنبال صدای آشنا گشتم که با دیدن فرد روبه روم خشک شدم!!! یعنی اونم اینجا کار میکنه ؟؟... .... :✍ و کپی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده‌ها‌مشکلی‌ندارد🙂‼️ 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
💕 💕 ❤️ 📱 📌 🖇 ✨ 📚 این پسره همون دوست عرفان بود.. اسمش یادم نمیومد ،اونم تعجب کرده بود سریع نگاهمو برگردوندم و رفتم توی اتاق کارم،بسم الله گفتم و شروع کردم.. **** بعد از تموم شدن ساعت کاری از چندتا همکارا خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه خدارو شکر اون پسره رو دیگه ندیدم.. یکم از مسیر و با تاکسی رفتم بقیه رو هم تصمیم گرفتم پیاده برم و یکم خرید کنم توی فروشگاه بودم که عارفه زنگ زد +سلام -سلام آرمیتا جون خوبی؟ +خوبم قربونت تو چطوری؟ -الحمدالله میگم عصر بیام اونجا؟ +عه خب بیا چرا می‌پرسی دیگه -پس عصر می بینمت +خداحافظ -خداحافظ یه نگاه به خریدا انداختم وای چقدر زیاد شده بود حالا چطوری ببرم اینا رو وای! پاکت خریدا بلند کردم و راه افتادم سمت خونه چندجا گذاشتم زمین و یه نفس گرفتم و دوباره بلند‌کردم آخه دختر این همه خریدت چی بود یهو به خونه که رسیدم همین طوری با پا چندتا ضربه به در زدم که اگه زهرا خانوم تو حیاط بود در و باز کنه.. بعد از چند لحظه که دیدم خبری نشد خریدا رو گذاشنتم زمین و تو کیفم دنبال کلید گشتم +کیه؟ صدای آقا طاها بود داشت میومد سمت در که من خودم کلید انداختم و در و باز کردم +ببخشید سلام -سلام برگشتم و پاکتای خرید و بلند کردم -کمک می خواین؟ +نه ممنون رفت و منم وسایلا رو بردم بردم طبقه پایین.. **** صدای زنگ در اومد ،عارفه بود در و باز کردم و منتظر شدم بیاد پایین ،بعد از سلام و احوال پرسی نشستیم یکم حرف زدیم عارفه داشت یه چیزی تعریف می کرد -اره خلاصه بعد که خرید کردیم اومدیم خونه و عرفا... یهو عارفه زد رو پیشونیش +چی شد؟عرفان‌چی؟ -هیچی بابا اشتباه گفتم +عارفههه!!بچه گول میزنی؟ -نه به خدا چیز خاصی نبود +پس اگه به من مربوط میشه بگو -خب،راستش... .... :✍ و کپی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده‌ها‌مشکلی‌ندارد🙂‼️ 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
💕 💕 ❤️ 📱 📌 🖇 ✨ 📚 +چی عارفه؟ -به خدا هم من و هم مامان و بابا شرمندتیم نمی دونی تو خونه ما چه خبره اصلا +.... -ما از عرفان خبر داریم .. +خب -شماله +اینارو که میدونم خب -گفته یه پیغامی برسونم به دستت +خب چیه؟میشه تیکه تیکه حرف نزنی؟ -به خدا نمی‌دونم چی‌بگم ،ویس برام‌فرستاده که بهت بگم ولی نمی تونم ویس و برات می فرستم خودت گوش کن +خب باشه چرا گریه میکنی ؟ -به خاطر تو دلم آشوب بود مگه تو این ویس چی گفته بود که عارفه این شکلی می کرد؟ +خب ویس و بفرس -باشه گوشیشو از تو کیفش در آورد و ویس و برام فرستاد -فرستادم +ممنون -نمی خوای گوش کنی الان؟ -الان نه هروقت رفتی گوش میکنم حالا -آخه +نترس چیزیم نمیشه ،الانم پاشو یه چیزی برای شام درست کنیم -آرمیتااا!!!! +چیه خب پاشو -باشه سعی می کردم ظاهرم و اروم‌ نشون بدم ،یه حدسایی می زدم که چی شده.. اما سعی می کردم فعلا حواسم پیش عارفه باشه -چی درست کنیم؟ +نمی دونم.ماکارانی خوبه؟ -آره خوبه بیا درست کنیم * دوتایی با عارفه شام رو خوردیم نزدیکای ساعت ۱۰یا ۱۱بود که عارفه قصد رفتن کرد بعد از کلی عذر خواهی به خاطر حرفای عرفانی که هنوز گوش نداده بودم و دلداری،بالاخره راهی خونه شد. بعد از رفتن عارفه یکم خونه رو جمع و جور کردم.موقع خواب بود که رفتم سر وقت گوشیم و ویسی که عارفه فرستاده بود رو دانلود کردم.در عرض ۳۰ثانیه دانلود شد.برای گوش دادنش دودل بودم.ولی در آخر دلم رو زدم به دریا و ویس رو باز کردم.محتوا ویس ثانیه به ثانیه بیشتر دلم رو به درد می‌آورد..... .... :✍ و کپی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده‌ها‌مشکلی‌ندارد🙂‼️ 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
⁵پـــــ📖ـــــارت‌تقدیــ👆ـــم نگاهاتـــ👀ــون بدلیݪ اینڪہ امروز،روزخوبی بود{روز ورود حضرت فاطمه معصومهۜ به قم بود}¹پارت بیشترگذاشتم🌸🙂
〖میگفت: "دلبࢪے کࢪدن"بࢪاے ࢪوبلدنیستیم ؛ ولی‌تادلمون‌بخواد ؛ واسه بلدیم :)🌱... +ࢪاست‌میگفت〗 👤|‌ | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
😃 شبتون منوࢪ بہ نگاه آقا💚 عزیزان ازاین به بعد بخش جدیدی داریم😇😍 بخش جدید↯ 🕊 ڪه در روزهای سه شنبه مطالب درباره آقا امام زمان{عج} و مهدویت میزاریم🌿 ازفࢪدا شروع میکنیم🌸 راستی اگرشماهم کلیپ،متن،داستان،خاطࢪه ویا هرچیز دیگری دراین باره داشتید میتونید برامون بفرستید تا داخل کانال بزاریم🌼
『🖤͜͡🌿』 اَلایاایُہااڷحاجے چِهاکردۍتوبادلهـآ ؟! کہ‌درلبخـندِتوگیجند توضیحُ‌اݪمسائلھا(:"💜 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
{🌸🌿} تهذیب نفس رو از کارای کوچیک شروع کنید! مثلا دلت نمیخواد ظرفا رو بشوری ولی برو بشورشون.. پا رو دلت بزار دیگه:)! 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
10.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛زهر برجام 🔺حقیقتی از زبان ؛ آمریکا در ۵۰سالی که بر ایران تسلط داشت، کدام بنا و راه و زیرساخت را برای رفاه مردم ایران ایجاد کرد؟ ┅═ 🌿🌸🌿 ═┅ 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa
📿 برگی که از درخت ، بر زمین می افتد ، در عالم تاثیر گذار است ؛ چطور فکر می کنید ، در عالم ، بی اثر باشد ....؟ -- 🌸 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa