eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
547 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم رب العشق 🌹 ما زودتر از مادرجون اینا به سمت خونه راه افتادیم.. با اتمام نمازمون صدای در اومد یعنی مادرجون اینا اومدم جانمازمون گذاشتم سر جاشون نشستم روبروی مرتضی - مرتضی + جانم - چیزی شده ؟ + نه چطور مگه ؟ - احساس میکنم.. میخای یه چیزی بهم بگی.. اما نمیتونی + آره سادات نمیتونم... از واکنش تو میترسم - از واکنش من؟ + آره اگه قول بدی... آروم باشی بهت میگم - داری منو میترسونی.. بگو ببینم چی شده + نرگس من قبل از اینکه عاشق تو باشم ...خیلی وقت دنبال کارای رفتنم.. اما سپاه اجازه نمیداد.. بخاطر رشته دانشگاهیم...الان یک هفته است... با اعزامم موافقت کردن - با اعزامت به کجا؟ + سوریه.. ... فقط ازت میخام با رفتنم موافقت کنی - یعنی چی مرتضی ؟تو میخای بری سوریه؟ + نرگس آروم باش... خانم.. دست خودم نبود صحنه ای وداع مائده اومد جلوی چشمم با صدای بلندی و لرزانی که بخاطر گریه لرزش داشت گفتم _من نمیذارم بری... فهمیدی... نمیذارم... من طاقت مائده سادات ندارم... من همش ۲۳ سالمه الان بیوه شوهر جونم بشم من نمیذارم بری + نرگس آروم باش خانم گل - خانم گل... خانم گل رفتم سمت چادر مشکیم + نرگس چیکار داری میکنی؟ - بین منو سوریه باید یکی انتخاب کنی فهمیدی.. + نرگس زشته.. بیا حرف میزنیم - آقای کرمی تو حرفات زدی.. من نمیذارم بری از اتاق رفتم بیرون دیدم فقط آقامجتبی هست - آقا مجتبی منو میرسونی خونمون +زنداداش چی شده؟.. مگه داداش نیست ؟ - هست اما من نمیخام باهاش برم مرتضی وارد اتاق شد + نرگس میشه آروم.. - نه نمیشه اومد گوشه چادرم گرفت دستشو رو به مجتبی گفت _داداش تو برو... خودمون حلش میکنیم رفتم سمت در ورودی کوچه اومدم در باز کنم که از هوش رفتم.. :بانـــــــو...ش 🔗🍃 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
بسم رب العشق 🌹 راوی مــرتـــضـــی تو راهرو داشتم کفشام میپوشدم + زهراجان خواهر ~ جانم داداش + نرگس بیدارشد... زنگ بزن سریع خودم میرسونم ~ چشم داداش وارد حیاط حوزه شدم پایگاه ما پایگاه مرکزی حوزه حضرت ابوالفضل بود از دور سیدهادی دیدم بخاطر مراسمای سید رسول اومده بود قزوین... اعزام من و علی دامادمون و سیدهادی باهم بود سیدهادی : سلام شوهرعمه + سلام... هادی حوصله شوخی ندارما سیدهادی: چی شده مرتضی + امروز به عمت جریان اعزام گفتم.. خیلی بهم ریخت... گفت یا من یا سوریه سیدهادی : نرگس سادات چنین حرفی زد؟ + آره سیدهادی: جدی نگیر بخاطر شهادت رسول بهم ریخته آروم میشه + تو چیکارکردی؟ سیدهادی: هیچی بابا.. فنقل ما تا اعزام دنیا اومده.. اجازه گرفتم... مرتضی_إاااه علی هم اومد سیدهادی : علی خیلی شادیا علی: آره بابا.. ۵ روز دیگه عروسیمه.. ۲۰ روز دیگه هم که اعزامم... مرتضی توچی.. به نرگس خانم گفتی ؟ + آره... فقط خود امام حسین کمک کنه.. نرگس راضی بشه علی: نگران نباش داداش ان شاالله اجازه میده + من برم کلاس الان شروع میشه.. برای دعای کمیل میام.. بریم مزارشهدا تو پایگاه من مربی جودو بودم... تو دعای کمیل خیلی حالم بد بود از خود آقا امام حسین خاستم... لیاقت دفاع از حرم دختر و خواهرشو بهم بده به سمت خونه رفتم + زهراجان نرگس بیدارنشده زهرا : نه داداش + پس من برم استراحت کنم مادر: شام نمیخوری مرتضی + نه میل ندارم مادر: خودت ناراحت نکن... توکل کن به خود خانم حضرت زینب + باشه.. یاعلی :بانـــــــو...ش 🔗🍃 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
بسم رب العشق 🌹 راوی نرگس سادات با استرس از خواب پریدم به ساعت تو اتاق نگاه کردم یه ربع مونده به اذان صبح از خوابی که دیده بودم استرس داشتم رفتم سمت مرتضی.... منتظر موندم سجده آخر نمازش بره - مرتضی + جانم... چرا گریه میکنی خانمم - ببخشید منو... خیلی بد رفتار کردم + نه جانم... من بهت حق میدم سرم کشید تو آغوشش + چی شده ساداتم... چرا بهم ریختی - مرتضی... یه خواب دیدم + چه خوابی - خواب دیدم... تو یه صف طولانی وایستادم نفری یه دونه هم پرونده دستمون بود... یه آقای خیلی نورانی نشسته بود پرونده ها نگاه میکرد...... بعدش امضا میزد اما من نه تنها به آقا نزدیک نمیشدم بلکه هی دور میشدم.. یهو یه نفر گفت خانم حضرت زینب داره با یارانش میاد مرتضی... توام تو جمع یاران خانم بودی اما... یه دستت نبود... اومدی سمتم گفتی... صبرکن میرسی اول صف... بعدش رفتی... اما اون آقای نورانی انگار ازمن ناراحت بود + ان شاالله خیره... فردا صبح برو پیش استاد احدی... تعبیر خوابت بپرس - حتما + پاشو نماز بخونیم :بانـــــــو...ش 🔗🍃 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
بسم رب العشق 🌹 ساعت ۷ صبح بود از خواب پاشدم مرتضی نبود.. چادر و روسریمو سر کردم رفت تو پذیرایی - سلام مادرجون مادر: سلام عروس گلم.. صبحت بخیر - ممنون.. مادر مرتضی کجاست ؟ مادر: رفته دعای ندبه دخترم گفت بیدارشدی.. بری پیش.حاج آقا احدی حتما - آره دارم میرم همون جا مادر: بیا سوئیچ گذاشته بدم بهت ماشین روشن کردم تا گرم بشه... شماره استاد احدی گرفتم استاد: الو بفرمایید - سلام استاد استاد: سلام دخترم خوبی؟پدر خوبن؟ آقامرتضی خوبن؟ - همه خوبن سلام میرسونن خدمتون... استاد شرمنده مزاحمتون شدم استاد : مراحمی... کاری داشتی؟ _بله استاد یه خواب دیدم... میخاستم بیام پیشتون استاد : بیا چهار انبیا... من جلسم یه نیم ساعت طول میکشه... باید منتظر بمونی - اشکال نداره... میرسم خدمتون استاد: یاعلی جلسه استاد تموم شد... - سلام استاد استاد: سلام دخترم... چی شده... انگار خیلی ملتهبی _استاد یه خواب دیدم... شروع کردم به تعریف... وقتی حرفم تموم شد... استاد گفت _ما سینه زدیم و بی صدا باریدند از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس، شهدا را چیدند دورشدنت... برای اینکه گفتی بین منو سوریه باید یه دونه انتخاب کنی آقاهم به احتمال زیاد آقاسیدالشهدا بوده با حال آشفته ای رفتم سمت خونه مرتضی اینا...تمام راه گریه میکردم خدایا چرا معرفتم انقدر نصبت به اهل بیت پایین بود خود مرتضی در باز کرد + نرگس از پس گریه کردی.. چشمات قرمز شده... استاد احدی چی گفتن - مرتضی + جانم - برو برو... من راضیم... برو مدافع عمه جانم شو... فقط باید قبلش منو ببری... حرم خانم حضرت معصومه + به روی چشم... ... نوکرتم نرگس فرداشب عروسی زهراست علی شوهرش ۲۰ روز بعداز عروسیشون اعزام میشه سوریه عروسیشون به خیر خوشی تموم شد تو ماشین نشسته بودیم به سمت قم در حرکتیم رسیدیم قم... وارد صحن شدیم... من رفتم قسمت خواهران زیارت - یا حضرت معصومه... خانم جان... صبر و قرار بود که دوری همسرمو تمام زندگیم تحمل کنم... خانم جان شما را به جان برادرتون.. امام رضا قسم میدم... مراقب مرتضی من باشید :بانـــــــو...ش 🔗🍃 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
بسم رب العشق 🌹 هیچکس نپرسید.. چطوری آروم شد.. نمیخاستم کسی بدونه.. ماجرای رضایت دادن من شد یه راز بین منو مرتضی.. تو کاروانی که اعزام بودن علی آقاو سید هادی و مرتضی باهم میرن خیلی از بچه های پایگاهشون میرفتن برای همین مرتضی و علی آقا خاستن همین جا تو خونه خداحافظی کنیم مرتضی ازهمه خداحافظی کرد اومد سمتم دستم گرفت گفت : _بااجازتون میخام نرگس سادات سربندمو ببندد برای همین بریم تو اتاق تو اتاق مرتضی بودیم اومد سمتم گفت : _ساداتم بشین به حرفهام گوش بده -بگو عزیزم + نرگس اینطوری رضایت دادی ؟ - رضایت دادم... اما حق دارم گریه کنم مرتضی داره تمام زندگیم... میره به جنگ حرمله... شاید شهید بشه + عزیزم... من فدات بشم..نرگس.. ببین دوست دارم... وقتی رفتم مثل یه رفتار کنی دوست ندارم گریه کنی... نرگس ...اگه من شهید شدم.... جوانی... دوباره ازدواج کن - نگوووووو... نگووووو.. مرتضی + زشته جیغ نزن... - اگه میخای گریه نکنم... جیغ نزنم... حرف ازشهادت نزن +چشم... اما نرگس ببین بقول خودت جنگه... .. بذار حرفهام بگم :بانـــــــو...ش 🔗🍃 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
⁵پـــــاࢪٺ‌تقدیـــــم‌نگاهاۍ‌زیباتون🌸🍃⇧
﴿|نماز‌اوݪ‌وقت﴾ والصُبْحِ اذا اَسْفَࢪ سوگند بھ صبح چون جھان ࢪا ࢪوشن سازد مدثࢪ⁷⁴ 🌹 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa⃟🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
97.5K
بچہ‌شیعھ‌نمازش‌اوݪ‌وقته🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا