هدایت شده از گسترده امید
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوام یه ترفند بهت بگم که تاحالا هیچ کس نگفته بهت 😎
منم از یه کشاورز گیلانی یادگرفتم و دعا میکنی به جون اون کشاورز 🤩
دیگه از این به بعد برنجات شپشک نمیزنه 😉😌
https://eitaa.com/joinchat/3886678383Ca34888aa60
-----------------------------------------------
🔥تبلیغات مجموعه کانالهای کوثر😍
هدایت شده از ( 🧡🙏🏻صبور باشید )
#طلاق_ناگهانی....🖤
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.شوهرش می گوید: «چرا؟ما که زندگی خوبی داریم.»در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها.«تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریهات رابایدببخشی.»زن با کمال میل میپذیرد.در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید:حال که جدا شدیم تنها به یک سوالم جواب بده.«چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی که به خاطر آن حاضر شوی قید مهریهات،که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی.؟»زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»مرد گفت اره بگو...😭👇👇👇
⬅️ادامه داستان➡️
هدایت شده از ( 🧡🙏🏻صبور باشید )
من #رادمهر_کیانی...#نوهی_خان_روستا . بعد از مرگ پدرم، همهچیز به من رسید؛ قدرت، ثروت... و قلبی که بعد از خیانت همسرم، برای همیشه از عشق متنفر شده بود. پدربزرگم که دختر ریزنقش و #معصوم روستا، رو به اجبار به عقدم درآورد. دختری که هیچ تقصیری نداشت، اما هر زخمی که از گذشته روی دلم مونده بود، روی روحش خالی کردم. تحقیرش کردم، شکستمش، اشکش رو دیدم... اما با عشق و صبرش فقط یه چیز میخواست؛ اینکه دوباره به زندگی برگردم...تا روزی که بیصدا ناپدید شد...تموم شهر و روستا رو گشتم، شب و روز دنبالش گشتم، اما آخرِ تمام جستوجوها به یه سنگ قبر ختم شد..عاشقش بودم... اما وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود. ماهها بعد، بین اون شلوغی شهر، زنی رو دیدم که بچه در آغوشش بود...خودش بود.. تمنای من.. زنده و سرحال بود. با تمام وجود به سمتش رفتم ولی با دیدن صحنهای که جلوم اتفاق افتاد...سر جام خشکم زد...😱
برای ادامه این داستان روی لینک زیر کلیک کن.👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2792359102C910983f141