بندهی خاطراتم. اون آهنگ قدیمی که هنوز وقتی پخش میشه بدنم به لرزه میافته، اون شیشهی عطر خالی که پر از خاطرهست، نامهها، جملههای رندوم گوشهی کتاب فلسفه، چتهای قدیمی، عکسهایی که آدماش دیگه نیستن، اون شعر که من رو یاد یه شخص خاص میندازه، هدیههای توی کمد... اینها همهی چیزیان که من رو به این دنیا وصل نگهداشتهان.
ما میگیم «هستم اگر میروم،گر نروم نیستم» اما هنوز هم یه پامون تو گذشتهست. آزاد مثل درخت، در بند مثل موج.
لینک سکرت بیوی چنل هست، برای دقایقی گفت و گو. اگر مایل باشید.🤍
دبیر ادبیات میگفت لحظهی نوشتن رو غنیمت بدار؛ چون دیگه حس اون لحظهت برنمیگرده. دبیر ادبیات درست میگفت.
خب، یهکم تغییرات. امیدوارم اینجا رو میون شلوغیهای ایتاتون از یاد نبرید.
پروانهی کوچکی مهمون اتاقم شده؛ مدام دور چراغ میچرخه و ای کاش میشد براش بگم که این علاقه ذرهذره میسوزوندش. حیف که یه کم ازش میترسم. بالهاش رنگی نیست و از تاریکی خونه به اندک نور اتاق من پناه آورده. پروانه قشنگه. یه کم ازش میترسم.
از آخرینبارها میترسم. میترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرینبار بود. میترسم از آخرینبارها جا بمونم. همیشه سعی میکنم قدر لحظهای که میگذره رو بدونم. میخوام به آدما بگم چقدر چشمهای قشنگی دارن و لبخندشون چقدر مسحور کنندهست و دوستدارم دستها رو محکم بفشارم و محکم در آغوششون بکشم. انگار که میتونم با اینکار محکم پیش خودم نگهشون دارم و نذارم عقربهها اونا رو از من جدا کنن.