پروانهی کوچکی مهمون اتاقم شده؛ مدام دور چراغ میچرخه و ای کاش میشد براش بگم که این علاقه ذرهذره میسوزوندش. حیف که یه کم ازش میترسم. بالهاش رنگی نیست و از تاریکی خونه به اندک نور اتاق من پناه آورده. پروانه قشنگه. یه کم ازش میترسم.
از آخرینبارها میترسم. میترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرینبار بود. میترسم از آخرینبارها جا بمونم. همیشه سعی میکنم قدر لحظهای که میگذره رو بدونم. میخوام به آدما بگم چقدر چشمهای قشنگی دارن و لبخندشون چقدر مسحور کنندهست و دوستدارم دستها رو محکم بفشارم و محکم در آغوششون بکشم. انگار که میتونم با اینکار محکم پیش خودم نگهشون دارم و نذارم عقربهها اونا رو از من جدا کنن.