eitaa logo
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎
76 دنبال‌کننده
51 عکس
126 ویدیو
0 فایل
تاریـخ تولــد چنـــل: 𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎 🩵1405/4/6🪽
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
گیف بفرستم ذخیره کنید؟؟
🍃شـبـتونـ بخیـر رفـقا🌙✨ 🦢خاموشـے چـنلمونـ🕊🦦 🪽خوابـای رویـائـی بـبـیـنـید🦦🕊 ✨00:00✨ 🪽:((همینــ الانـ یه آرزو کنـ🥹🫶))
تایم:) ,,,,,,,1:1,,,,,,,, ,,,,,,,1:1,,,,,,,,
خب بریم ادامه رمان رو بزاریممم
(✯جنگل اسرارღ) پارت ۴ سوفیا را دیدم آن هم دوست خوبم است که از ۵ سالگی با هم دوست بودیم سوفیا من را به جشن تولدش دعوت کرد من هم خیلییییی خوشحال شده بودم اما چون تولدش در شب بود باید از مادرم اجازه میگرفتم با سوفیا به سمت خانه ما راهی شدیم از حفره داخل شدیم و مادرم را دیدیم که درحال پختن دلمه بود، مادرم بشدت با شب ماندن در جنگل مخالف بود اما خب به امتحانش می‌ارزید😆😉 با لحنی ظاهرا مهربان به سمت مادرم رفتم و گفتم _مامان امشب تولد دوستمه +خب؟ _میخواستم بگم من رو هم به تولدش دعوت کرده و می‌خوام برم اگه بهم اجازه بدید. +ببین عزیزم میدونی که بعد از ساعت ۱۰ شب حفره بسته میشه و جنگل خیلی خطرناک میشه یعنی نه ما میتونیم نجاتت بدیم و نه خودت اون هم توی این سن کم که هنوز جادوی پری رو یاد نگرفتی اینجوری نمیتونی حتی کوچکترین دفاع رو از خودت بکنی با این حال باید بدونم ساعت چند به خونه برمیگردی. _مامان قول میدم قبل از ساعت ۱۰ به خونه برگردم. +اگه اینطور باشه مشکلی نیست. از حفره خارج شدم و با جیغی بلند به سوفیا خبر اجازه مادرم را دادم او هم هورایییی گفت و با هم به سمت خانه شان راه افتادیم. نویسنـבه:ღآیلینـے✯ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩܢ😘😉
ღجنگل اسرار✯ ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ۵ مادرش داشت کار های جشن سوفیا را انجام می‌داد چون جشن ساعت ۶ یعنی یک ساعت دیگر شروع می‌شد من هم کمی خجالت میکشیدم چون مادرش به من اجازه کمک نمی‌داد. کمی بعد مادر سوفیا با کلی کیک که با شکوفه های صورتی تزئین شده بود وارد اتاق شد و به ما تعارف کرد اما من می‌دانستم آن ها برای جشن هستند برای همین فعلا بر نداشتم. همه اقوام و دوستان سوفیا به جشن دعوت بودنند حالا دیگر جشن شروع شده بود و مهمان ها آمدند و کلی دوستان جدید پیدا کردم و خیلی خوش گذشت بعد از مهمانی سوفیا با کلی التماس و خواهش از مادرش اجازه گرفت تا به خانه ما بیاید. (ساعت ۸ شب) به سمت خانه مان راه افتادیم در راه کلی حرف زدیم و بازی کردیم و کلا ساعت از دستمان در رفته بود من هم دریاچه سحر آمیز را به سوفیا نشان دادم و کلی با هم آب بازی کردیم. (ساعت ۹ و نیم شب) دوباره راه افتادیم و در راه یک گله اسب تکشاخ بالدار دیدیم که درحال پرواز در آسمان شب بودند و به طور دایره ای شکل آسمان را دور می‌زدند خیلیی چیز زیبا و متفاوتی بود نیم ساعت تمام در حال پرواز بودند و بال های رنگارنگشان را در آسمان به نمایش می‌گذاشتند. (ساعت ۱۰ شب)..... نویسنـבه:ღآیلینـے✯ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩܢ😘😉