eitaa logo
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎
76 دنبال‌کننده
51 عکس
127 ویدیو
0 فایل
تاریـخ تولــد چنـــل: 𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎 🩵1405/4/6🪽
مشاهده در ایتا
دانلود
راستی یه خبر خوبم دارم براتون پیام های ذخیره شدمو اشتباهی پاک کردم کل رمانو به چخ دادم هوراااااا🥳
آمار 80 سه پارت رمان میزارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
888.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصـاصـے چنــل: 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖ 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉 𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖𓂃𓂃𖤐 ุ‌ ࣪˖
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ۷ که غرش کنان به سمتمان می‌آمد. سوفیا بال هایش را تکان داد و پرواز کنان به سمت آسمان رفت اما من هرچقدر تلاش کردم نتوانستم پرواز کنم😰 سوفیا فریاد می زد: +ویولت پرواز کن،ویولت پرواز....
_نمیتونم،چیکار کنم
😨😱
+تلاش کن _نمیشه درهمان لحظه گرگینه زوزه وحشتناکی کشید که راهی جز دویدن جلوی پایم نگذاشت‌. انقدر سریع میدویدم که همانجا در میان شاخه ها روی زمین افتادم و در تاریکی محو شدم و فقط دو چشم سبز براقم دیده می‌شد که تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم تا در تاریکی به چشم گرگینه نخورَد. آنقدر همانجا ماندم تا مطمئن شدم گرگینه رفته است. سوفیا هم با نگرانی صدایم میزد و گریه میکرد. میخواستم از لابه لای شاخ و برگ ها بیرون بیایم که تازه متوجه شدم ساقه ها دور دست و پایم پیچیده بودند😓 که یکدفعه داد زدم: _وای نههههه سوفیا صدایم را شنید و پیدایم کرد که با دیدن ساقه های پیچ در پیچ که پاهایم را محکم گرفته بودند و دور دست هایم پیچیده بودند سر جایش خشک شد و با لکنت گفت: +این...اینا..اشکال نداره هنوز کوچیکن _ فقط منو از دستشون نجات بده😖😫 سوفیا سریع به سمت درختی که در نزدیکیمان بود رفت و یک شاخه از درخت را کَند و به سمتم آمد،تک به تک ساقه هارا برید و من بالاخره از شر آن گیاهان نجات پیدا کردم. هوا روشن شده بود و دیگر صبح بود.حالا مادرم چه واکنشی با دیدن سر و وضع من و سوفیا داشت؟حالا چقدر نگران بود. و حتما دیگر اجازه نمی‌داد به جنگل بروم راه افتادیم و بالاخره به خانه رسیدیم وارد حفره شدیم و مادرم را دیدیم که خیلیییییییی نگران بود.... نویسنـבه:ღآیلینـے✯ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
ߊ‌ܢܚܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ܝ‌ߺ: (✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 8 مادرم با دیدن ما از جایش پرید و با عجله به طرفمان آمد. — ویولت! سوفیا! کجا بودید؟! تمام شب دنبالتان گشتم! سرم را پایین انداختم. لباس‌هایم پاره شده بود و روی دست‌هایم خراش‌های زیادی دیده می‌شد. — ببخشید مامان... چشمان مادرم پر از نگرانی بود اما وقتی مطمئن شد سالم هستیم، مرا در آغوش گرفت. — مهم نیست چه اتفاقی افتاده، فقط خوشحالم که برگشتی. سوفیا همه چیز را تعریف کرد؛ از گرگینه، فرارمان و ساقه‌هایی که دور دست و پایم پیچیده بودند. با شنیدن این حرف‌ها، رنگ صورت مادرم پرید. — ساقه‌ها؟! مطمئنی ساقه‌های معمولی نبودند؟ سوفیا سرش را تکان داد. — نه... انگار زنده بودند. مادرم چند لحظه ساکت ماند. بعد آهسته گفت: — پس افسانه‌ها حقیقت دارند... من و سوفیا با تعجب به هم نگاه کردیم. — چه افسانه‌ای؟! نویسنـבه: ღآیلینـے✯ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎