جدیدا آنقدر عصابم ضعیف شده که اصلا حوصله کوچیک ترین بحثی و ندارم بحثی هم به وجود بیاد فقط اون لحظه دلم میخواد اون مکان و ترک کنم و خیلیا فکر میکنند قهر کردم ولی نه فقط مغزم یاری برا ادامه یا حتی تمام کردن بحث نمیکنه.
کلا دلم میخواد از همه جا لف بدم همه برنامه هامو پاک کنم، یه خونه داشته باشم خودم تنها یا اهالی خونه کاری باهام نداشته باشن بهم گیر ندن و خلاصه بدون ارتباط با کسی زندگی کنم البته به جز یه نفر که وجودش تو زندگیم واجبه.
میگفت شاید لازم نیست برای هر چیزی بجنگم، گاهی باید ببازیم بیایم بیرون و خودمون رو نجات بدیم، درست میگفت گاهی بزرگترین برد پذیرفتن یک باخته.
هدایت شده از ☆ N y x o p h i l e ☆
نمیدونم چرا انگار همهی خوشیها رو پوست آدمه ولی غم و غصهها تا ته مغز استخون آدم میره.
میخواستَمش تا زنده بمانم،
او مرا میخواست تا تنها نماند.
حوضِ بی ماهی با ماهیِ بی حوض خیلی فرق دارد.