فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_هشتم A.R.R ن
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_نهم
A.R.R
مروارید چند ثانیه مات به ریحانه خیره ماند.
_چی؟
ریحانه لبش را به هم فشرد و نگاهش را از مروارید دزدید.
_گفتم... میخواد بیاد خواستگاریم.
مروارید هنوز همانطور نگاهش میکرد.
انگار منتظر بود ریحانه یکدفعه بزند زیر خنده و بگوید شوخی کرده.
اما دختر هیچ واکنشی نشان نداد.
_تو... جدی میگی؟
ریحانه آرام سر تکان داد.
مروارید کمی از او فاصله گرفت.
_همون پسره؟
دختر دوباره سر تکان داد.
_همون پسرهای که کنار کافه وایساده بود؟
_آره.
مروارید ابتدا نفسی گرفته و سپس چشمهایش را ریز کرد. نمیخواست باور کند که آن چلمنگ خاطرخواه ربحانه شده باشد.
_که انقدر دست و پاشو گم کرده بود که انگار یا میخوره زمین یا میره تو دیوار؟
ریحانه با وجود بغضی که هنوز گلویش را گرفته بود، لبخند محوی زد.
_مروارید...
صداش کمی اعتراض گونه بود، ولی درحدی نبود که این منظور را به مروارید برساند، که ریحانه دلگیر شده است.
_خب آخه بود دیگه!
مروارید پس از این حرفش با ناباوری دستهایش را بالا آورد.
_اون اصلاً به قیافهی آدمی که بخواد زن بگیره نمیخورد!
ریحانه آهسته پرسید
_پس به چی میخورد؟
دختر لحظهای فکر کرد.
_به کسی که هنوز ننهش براش صبحونه میذاره جلوی در اتاق.
چند نفر از گوشهی سالن با شنیدن حرف مروارید خندهی کوتاهی کردند، اما ریحانه نخندید، و همین کافی بود تا لبخند از صورت مروارید محو شود.
دوباره نزدیک ریحانش شد.
_وایسا ببینم... تو چرا گریه میکنی؟
ریحانه سکوت کرد.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_نهم A.R.R مر
تایمش فداتون❤️🩹
ناشناس تا فردا شلوغ باشه، فردا سهتا پارت میدم😌✨
نباشه هم اصلا نمیدم. حیحی😁🫢
برید بخوابید شبتون بخیر بشه😴🌙
هیچگونه پیام و فور و... بعد این پیام ارسال نشه😊
مرسی درک میکنید✨