eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
130 دنبال‌کننده
552 عکس
51 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻بنده در خدمتتونم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_هشتم A.R.R ن
مروارید_سفید A.R.R مروارید چند ثانیه مات به ریحانه خیره ماند. _چی؟ ریحانه لبش را به هم فشرد و نگاهش را از مروارید دزدید. _گفتم... می‌خواد بیاد خواستگاریم. مروارید هنوز همان‌طور نگاهش می‌کرد. انگار منتظر بود ریحانه یک‌دفعه بزند زیر خنده و بگوید شوخی کرده. اما دختر هیچ واکنشی نشان نداد. _تو... جدی میگی؟ ریحانه آرام سر تکان داد. مروارید کمی از او فاصله گرفت. _همون پسره؟ دختر دوباره سر تکان داد. _همون پسره‌ای که کنار کافه وایساده بود؟ _آره. مروارید ابتدا نفسی گرفته و سپس چشم‌هایش را ریز کرد. نمی‌خواست باور کند که آن چلمنگ خاطرخواه ربحانه شده باشد. _که انقدر دست و پاشو گم کرده بود که انگار یا می‌خوره زمین یا می‌ره تو دیوار؟ ریحانه با وجود بغضی که هنوز گلویش را گرفته بود، لبخند محوی زد. _مروارید... صداش کمی اعتراض گونه بود، ولی درحدی نبود که این منظور را به مروارید برساند، که ریحانه دلگیر شده است. _خب آخه بود دیگه! مروارید پس از این حرفش با ناباوری دست‌هایش را بالا آورد. _اون اصلاً به قیافه‌ی آدمی که بخواد زن بگیره نمی‌خورد! ریحانه آهسته پرسید _پس به چی می‌خورد؟ دختر لحظه‌ای فکر کرد. _به کسی که هنوز ننه‌ش براش صبحونه میذاره جلوی در اتاق. چند نفر از گوشه‌ی سالن با شنیدن حرف مروارید خنده‌ی کوتاهی کردند، اما ریحانه نخندید، و همین کافی بود تا لبخند از صورت مروارید محو شود. دوباره نزدیک ریحانش شد. _وایسا ببینم... تو چرا گریه می‌کنی؟ ریحانه سکوت کرد.
اینم پارت امشب🦦✨
ناشناس تا فردا شلوغ باشه، فردا سه‌تا پارت میدم😌✨ نباشه هم اصلا نمیدم. حیحی😁🫢
برید بخوابید شبتون بخیر بشه😴🌙 هیچ‌گونه پیام و فور و... بعد این پیام ارسال نشه😊 مرسی درک میکنید✨