قوانین همسایگی
*شبا دسترسی رو میبندم.
*فور مثبت نده.
*دسترسیت بسته باشه، فور نمیدم. و این باید متقابل باشه.
*وقتی رو اسم کانال میزنم فور نده، نباید بدی. وگرنه بااحترام، درجا عزلی.
*روزی بیشتر از ۱۰تا فور بدی دسترسیت بسته میشه.
*گپ چک نمیشه.
*اگر اتفاقی افتاد یا هرچی، اول با احترام بیا بگو. اگر مشکل حل نشد میتونیم همسایگی رو پایان بدیم.
*رگباری فور نبینم.
چنل: https://eitaa.com/Forgotten_seasons
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_نهم A.R.R مر
مروارید_سفید
#پارت_هشتاد
A.R.R
مروارید این بار آرامتر پرسید
_ریحان، این پسره خواستگاری کرده... تو چرا این شکلی شدی؟ دنیا که به آخر نرسیده و اونم که تنها پسر رو کرهی زمین نیست که
ریحانه نگاهش را پایین انداخت.
_نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه.
مروارید اخمش را درهم کشید.
_یعنی ازش خوشت نمیاد؟
دختر جوابی دریافت نکرد.
چند لحظه منتظر ماند، اما وقتی دید دوستش هنوز هم ساکت است، خودش حدس زد.
_میترسی؟
_نه.
_پس چی؟
ریحانه نفس لرزانی کشید.
_همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
مروارید چیزی نگفت.
_من فقط چند بار باهاش حرف زدم... اصلاً فکر نمیکردم جدی باشه. بعد امروز مامانم گفت خانوادهشون تماس گرفتن.
مروارید ابرو بالا انداخت.
_امروز؟
_آره.
_یعنی همین امروز فهمیدی؟
ریحانه سر تکان داد.
مروارید دست به سینه شد و با ناباوری گفت
_یا ابوالفضل
لحنش لبخند کوتاهی را مهمان لبهای ریحانه کرد.
_تو حتی فرصت نکردی بفهمی این بشر وقتی عصبی میشه دست بزن پیدا میکنه یا نه، بعد خانوادهش دارن میان خواستگاری؟
ریحانه این بار خندهی خیلی کوچکی کرد.
مروارید هم با دیدنش، کمی آرام شد.
_ببین، من نمیگم بده. شاید اصلاً آدم خوبی باشه. ولی تو نباید فقط چون خانوادهات راضی هستن، خودتو مجبور کنی که خوشحال باشی.
ریحانه آهسته سر بلند کرد.
مروارید نگاهش را محکم به چشمهای او دوخت.
_اگه دوستش نداری، بگو.
_ولی اگه...
مکث کرد.
_اگه چی؟
ریحانه ناگهان حرفش را عوض کرده و همانطور که دستش را در هوا تکان میداد و خودش را جمع و جور میکرد گفت
_برو بابا، چرا الکی ذهنمو مشغول کنم!
من تا الان سر جمع سه بارم ندیدمش. ولی...
دوباره غمگین بنظر میرسید.
_ولی شاید بتونم بیشتر باهاش آشنا بشم، نه؟
مروارید برای چند ثانیه ساکت ماند.
این بار واقعاً حرفی برای گفتن نداشت.
مثل اینکه دل دوستش پیش اون پسر بیدست و پا گیر کرده بود.
خیلی آرام گفت
_اون دیگه فرق داره.
ریحانه لب پایینش را گزید.
_اَههه... نمیدونم مروارید.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هشتاد A.R.R مروارید
مروارید_سفید
#پارت_هشتاد_و_یکم
A.R.R
مروارید برای آرام کردن جو بینشان تک خندهای کرد.
برایش جالب بود چرا هیچکس حرفی نمیزند.
_لازم نیست همین الان بدونی.
دست ریحانه رو گرفت
_خواستگاری که اومدن، قرار نیست همون شب عروست کنن. میشینی حرف میزنی، میبینیش، زیر نظرش میگیری، بعد میگی که باید بیشتر باهاش آشنا بشی و هیچی رو حدی نگیره، بعد تصمیم میگیری.
ریحانه چند لحظه به دست مروارید نگاه کرد.
_اگه جوابم نه باشه چی؟
دختر شانهای بالا انداخت_ میگی نه
_همین؟
_آره، همین.
دست های ریحانه را ول کرده و دست به کمر شد
_آخرش که چی؟ قرار نیست به خاطر یه خواستگار، زندگی خودتو بدی دست کسی.
ریحانه آهسته نفسش را بیرون داد.
انگار همین چند جملهی ساده، کمی از سنگینی روی سینهاش کم کرده بود.
مروارید لبخند کوچکی زد.
_حالا اسمش چی بود؟
ریحانه متعجب نگاهش کرد.
_چی؟
_اسم اون شلنگه!
ریحانه بالاخره خندهی بلندی سر داد؛ انگار با خندیدنش جو هم آرام شد؛ چون کمکم صدای بچهها هم بلند شد.
_مروارید!
_خب اسمشو بگو دیگه. باید بدونم قراره از چه کسی بازجویی کنم.
_بارمان
مروارید چند لحظه به نقطهای نامعلوم خیره شد.
_بارمان...
بعد خیلی جدی سر تکان داد.
_نه، بهش نمیاد.
ریحانه خندید.
_اسم به قیافهش چه ربطی داره؟
_خیلی هم ربط داره.
_چرا؟
_نمیدونم.
مروارید بیخیال مجددا شانه بالا انداخت.
_فقط حس میکنم اسمش باید مثلاً... جواد باشه.
صدای خندهی ریحانه دوباره بلند شد؛ مروارید هم خندید؛ اما هنوز چیزی ته دلش سنگینی میکرد. نگاهش لحظهای روی صورت ریحانه ماند.
هرچقدر هم شوخی میکرد، هرچقدر هم سعی داشت فضا را سبک کند، میدانست دوستش هنوز احساس بدی دارد.
شیطونه میگه تا هفتهی بعد ( که میشه دوشنبه ) رمانو تموم کن🦦😂
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
هرکی عضو شه اد میکنم
اد نکردم بیا پی @namnamman
چنل :
https://eitaa.com/Forgotten_seasons