eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه پس کوچه مشهد بوی امام رضا میده❤️‍🩹
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکس پی درمان غمش کاری کرد من نام تورا بردم و آرام شدم💔
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از شما چه پنهان باباجان ؛ که درد ......💔😭
دٰٖرٰٖ آغٰٖوٰٖشٰٖمٰٖ بٰٖگٰٖیٰٖرٰٖ حٰٖسٰٖیٰٖنٰٖ💔
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨محمدحسین✨ آرام و اینا قرار بود امروز فردا برسن گوشیمو برداشتم که یه زنگ بهش بزنم ببینم کجاست...صدای یه خانم توی گوشی پیچید +بله بفرمایید؟ جا خوردم این صدای ارام نبود فکر کردم ارام صداشو نازک کرده منو اذیت کنه گفتم _آرام؟ +من آرام نیستم...بفرمایید _س.سلام...این شماره‌ی خواهر منه شما کی هستی که جواب میدی؟ +من پرستار بیمارستان هستم متاسفانه دیشب ماشینی به سنگی برخورد کرده و کسانی که توی ماشین بودن الان توی بیمارستان هستن...موبایل هاشون رو برداشتیم تا به خانواده هاشون اطلاع بدیم که خودتون زنگ زدید زبونم بند اومده بود این چی داشت میگفت...بریده بریده گفتم _م.میشه..میشه..ادرس بیمارستان رو بدین..اصن تو چه شهری... هستین؟ آدرس رو بهم داد اصلا یه شهر دیگه بود چون داشتم میرفتم به فاطمه توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده با عجله از خونه زدم بیرون و تا بیمارستان یه پشت رانندگی کردم...چند ساعت توی راه بودم و وقتی رسیدم با عجله پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم به پذیرش توضیح دادم که چیشده و اون توی سیستم زد و گفت +خانمی که توی اون ماشین بودن سرشون به شدت ضربه خورده و در همون حالت سکته کردن الان توی کُما هستن بی اختیا با صدای بلند گفتم _کماااااا؟؟؟ +بله متاسفانه ایشون توی کما هستن...اقایی هم که باهاشون بودن سرشون اسیب دیده و الان بیهوش هستن دستمو گرفتم به میز تا نیفتم...با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو مخفی کنم گفتم _ش.شما مطمئنید اونا خانواده‌ی من بودن؟؟ +نمیدونم شما میگید به شماره خواهرتون زنگ زدید یکی از پرستارا جواب داده میتونید برید از پشت شیشه ببینینشون تا مطمئن شید _ب.بچه...بچه ای که همراهشون بوده چیشده؟ +متاسفانه اون بچه بر اثر ضربه و فشار فوت کرده حالم اون زمان توصیف شدنی نبود چشمامو روی فشار دادم و بعد از چند دقیقه پرسیدم _الان کجان؟ بهم ادرس داد با پاهایی که توان راه رفتن نداشت به سمتی که گفته بود ارام اونجاست میرفتم امیدوار بودم ارام نباشه ولی انگار امیدواری بیهوده ای داشتم... از پشت شیشه ارام رو دیدم چشماش بسته بود و روی تخت دراز کشیده بود و چند تا دستگاه های جور واجور بهش وصل بود و ماسکی روی صورتش و سرش پانسمان شده بود کلافه و ناراحت نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم و فشار دادم...مهراد مُرده ،بچه‌ی خواهرم مُرده...ارام چه حالی میشه وقتی بفهمه؟ اصلا خواهرم به هوش میاد؟؟ داشتم روانی میشدم...اراد رو میتونستم ببینم رفتم بالای سرش اونم سرش باند پیچی شده بود و چشماش بسته بود اشک چشمامو فرا گرفت دستی به چشمام کشیدم و مدتی اونجا موندم بعد از اتاق اومدم بیرون میخواستم انتقالشون بدم به شهر خودمون تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨محمدحسین✨ کار های انتقال رو انجام دادم و ازم خواستن برم سردخونه تا هویت مهراد رو تایید کنم با حال خراب رفتم اونجا و مهراد رو اوردن بیرون با دیدن بچه ای که هنوز سه سالشم نشده بود و الان باید توی سردخونه باشه نفسم تنگ شد اشکامو پاک کردم گفتم خودشه... ارام و اراد رو بیهوش سوار آمبولانس کردن قبلشم رضایت دادم بودم هر اتفاقی افتاد مسئولیتش با خودم با حال خراب سوار ماشین شدم و پشت سر امبولانس حرکت میکردم باز چند ساعت توی راه بودیم تا رسدیم به بیمارستان ارام رو بردن توی اتاقی و هنوز توی کما بود اراد رو هم بردن بخش مراقبت های ویژه و مهراد رو بردنش سردخونه...فاطمه بم زنگ زد اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم فقط متوجه شدم بهش گفتم انتقالشون دادم اینجا و حال و احوالشون چطوره 🍃دوروزبعد🍃 آرام هنوز توی کما بود و من نگران و مضطرب امیدوار بودم حداقل ارام برگرده‌...آراد هنوز بیهوش بود و مهراد توی سردخونه بود باید تا زمانی که حداقل اراد بهوش میاد مراسم خاک سپاریو به عقب بندازیم عصر بود که از خونه زدم بیرون و رفتم بیمارستان آراد بهوش اومده بود و اوا کنارش بود...اوا با اشاره بهم فهموند که به اراد نگفته چه اتفاقی برای ارام و مهراد افتاده اراد هنوز کاملا هشیاریشو به دست نیورده بود و مدام اسم "آرام" رو میبرد رفتم بالای سرشو گفتم _آرام حالش خوبه نگران نباش فعلا وقتش نبود واقعیت رو متوجه بشه یکم اونجا موندم و بعد از اتاق اومدم بیرون...نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨محمدحسین✨ آوا اومد نشست کنارم و با بغض گفت +محمدحسین...حالا باید چیکار کنیم؟ همونجور که سرمو بین دستام فشار میدادم گفتم _نمیدونم..نمیدونم..هیچی نمیدونم...فعلا بزار اراد یکم رو به راه شه بعد ماجرارو بهش میگیم +داداش ارام چی؟ اگه بهوش نیاد.... حرفشو قطع کردم و گفتم _نفوذ بد نزن اوا..ایشالا بهوش میاد خودمم مونده بودم چیکار کنم...کاشکی اتفاقی برای ارام نیفته فردا دوباره رفتم بیمارستان ارام هنوز توی همون وضعیت بود ولی اراد بهتر شده بود و مدام سراغ ارام و مهراد رو میگرفت رفتم توی اتاق که سراغشو ازم گرفت...دیگه نباید ازش ماجرارو پنهان میکردم ...گفتم _بر اثر اون اتفاق مهراد...مهراد برام سخت بود بگم _مهراد متاسفانه توی اون اتفاق مُرد چند دقیقه بی هیچ حرکتی خیرم بود و بعد چند دقیقه دستاشو گذاشت روی صورتش و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن بعد از چند دقیقه با صدای گرفته ای گفت +آرام چی؟ ارام چیشده؟ _آرام سکته کرده و الان توی کماست حالش اصلا خوب نبود موهاشو چنگ میزد و چشماشو روی هم فشار میداد تنهاش گذاشتم و از اونجا اومدم بیرون تا راحت باشه به سمت قسمتی که ارام بود رفتم هنوز بیهوش بود ✨آراد✨ با خبری که محمدحسین بهم داد کاملا به هم ریختم نمیدونستم باید چیکار کنم...مهراد مرده بود بچم مرده بود... آرام، زندگیم، همه ی وجودم الان توی کما بود...با خبر مردن مهراد به اندازه ‌کافی حالم بد بود امیدوار بودم اتفاقی برای ارام نیفته از گریه شونه هام میلرزید یکم که ارومتر شدم از تخت اومدم پایین میخواستم ارام رو ببینم از اتاق خارج شدم و به طرف قسمتی که ارام بود رفتم نمیدونم کجا بود دقیقا ولی طبقه ای که کسانی که توی کما بودند رو میبردن اونجارو میدونستم کجاست...به سمت اونجا رفتم و از دور محمدحسین رو دیدم که پشت شیشه ایستاده و داره به داخل نگاه میکنه...جلو رفتم که متوجهم شد خواست چیزی بگه ولی اصلا حوصله شنیدن چیزیو نداشتم دستمو به نشانه ی سکوت اوردم بالا و از پشت پنجره ی به ارام خیره شدم...دستگاه های جور واجور بهش وصل بود و ماسکی روی صورتش و سرش باند پیچی بود...چیزی که از اون شب یادم میاد این بود که تایر ماشین به چیز محکمی خورد که فکر کنم سنگ نسبتا بلندی بود و کنترل فرمون از دستم خارج شد و ماشین بین جیغ های ارام چندبار چرخید و خورد به سنگ خیلی بزرگی و دیگه چیزی متوجه نشدم پاهام سست شد دستمو به دیوار گرفتم و اروم نشستم روی زمین 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آراد✨ این چندروزه حال جسمیم بهتر شده بود ولی از درون داغون بودم.‌‌..مهراد هنوز توی سردخونه بود و مراسم خاکسپاری انجام نشده بود دیگه بیشتر از این نمیتونستیم صبر کنیم صبح که از بیمارستان خارج شدم احوالی از ارام پرسیدم که گفتن بهوش اومده با اینکه از مرگ مهراد به شدت ناراحت بودم ولی خداروشکر کردم که حداقل اتفاقی برای آرامم نیفتاده...لباس های مخصوصشو پوشیدم و داخل شدم چشماش نیمه باز بود و با دیدن من اروم و بی جون گفت +آراد بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم تغییری در حالت چهرم نداشته باشم دستشو بین دستام گرفتم و گفتم _جان دل اراد عزیزم؟ خوبی؟ +آراد..مهراد کجاس؟ بچم کجاس؟ خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نزنم زیر گریه...ارام الان نباید میفهمید مهراد مُرده...ارام سکته قلبی کرده بود و تازه از کما خارج شده بود شوک و استرس و هیجان به شدت براش بده محمدحسین هم بهم گفته بود بهتره الان چیزی نفهمه...ناچارا دروغ گفتم _خوبه..حالش خوبه نگران نباش +می..میخوام ببینمش _الان نمیشه اجازه نمیدن بچه وارد اینجا بشه +آراد میگم میخوام ببینمش توروخدا بیارش دو دیقه ببینمش خواهش میکنم قلبم داشت هزار تیکه میشد آرام اینجوری داشت التماس میکرد برای دیدن مهراد...حالا بعدا چیجوری بهش بگم مهراد مرده؟؟؟ الان اصلا نباید متوجه میشد گفتم _الان پیش آواست حالش خوبه نگرانش نباش یکم حرف زدم و به محض اینکه از اتاق اومدم بیرون نشستم روی صندلی و دستامو گرفتم جلوی صورتم و اروم گریه کردم یکم که اروم شدم بلند شدم از بیمارستان رفتم محمدحسین اومده بود دنبالم تا باهم برای مراسم خاکسپاری مهراد بریم بهش گفتم که به ارام در این مورد چیزی نگفتم و اون گفت که کار خوبی کردم دیگه چیزی نگفتیم و رسیدیم اونجا تمام مدت من داشتم گریه میکردم واقعا کنترل گریه هام دست خودم نبود زمانی که باهاش بازی میکردم وقتایی که بهم میگفت بابا و وقتی به خونه برمیگشتم دستاشو باز میکرد تا بغلش کنم ،همش توی ذهنم نقش میبست و باعث میشد گریم شدت بگیره بعد از مراسم رفتم توی مسجدی و نمازمو خوندم تا کمی اروم بشم بعد از اون رفتم بیمارستان پیش ارام که کمی حالم بهتر بشه با اینکه ارام مدام میخواست مهراد رو ببینه و حال منو خراب میکرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آرام✨ امروز مرخص میشدم این چند روز هرچی به آراد و محمدحسین میگفتم مهراد رو بیارن تا ببینمش بهونه میاوردن بهشون التماس میکردم که حداقل بیارنش از پشت شیشه ها ببینمش ولی میگفتن خوب نیست منو توی این شرایط ببینه و روحیش اسیب میبینه...امروز مرخص میشدم دل تو دلم نبود که مهراد رو ببینم ومحکم بغلش کنم و به شیرین زبونیاش گوش کنم حالم بهتر شده بود ولی یه پلاستیک قرص و دارو برام نوشته بودن...با آراد از بیمارستان بیرون زدیم سوار ماشین شدیم و آراد حرکت کرد و من بیقرار بودم تا بچمو ببینم...آراد به سمت خونه آوا نمیرفت به طرفش برگشتم و گفتم _کجا میری پس؟ مگه نمیریم خونه‌ی آوا، مهراد رو ببریمش چند ثانیه لب هاشو روی فشار داد و گفت +میریم پیشش صبرکن دیگه چیزی نگفتم ولی بیقرار بودم اراد جلوی یه قبرستون نگه داشت با تعجب داشتم نگاش میکردم چرا منو اورده بود اینجا؟؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت +پیاده شو پیاده شدم دلم نمیخواست بد به دلم راه بدم، پشت سر اراد راه افتادم و اراد جلوی یه قبر توقف کرد و با بغض و صدایی لرزون گفت +این... قبر بچمونه نگاهمو از صورتش گرفتم و به قبر دادم "مهراد رادمهر" با دیدن نوشته ی روش شوکه شدم اراد چی داره میگه؟؟ یعنی بچم مُرده؟؟ نهههه امکان نداره مهراد کوچولوی من نباید اتفاقی براش افتاده باشههه...بریده بریده گفتم _چ.چی..م.می.گی آ.راد؟ +مهراد توی اون اتفاق کشته شد...بچمون مُرده ارام نگاهمو به قبر دوختم پاهام سست شد و اروم نشستم روی زمین اشکام پشت سرهم میریخت دستمو با گریه کشیدم روی قبر... خنده هاش،شیرین زبونی هاش،وقتی باهاش بازی میکردم و زمانی که منو مامان صدا میکرد همه ی این چندسال میومد جلوی چشمام و حالمو بدتر و شدت گریه هامو بیشتر میکرد هیچی نمیدیدم فقط داشتم با بچم حرف میزدم و گریه میکردم سرمو گذاشتم روی قبرشو فقط گریه میکردم...نمیدونم چقدر اونجا نشستم چقدر اشک ریختم و چقدر با مهراد حرف زدم که بازوهام از پشت سر گرفته شد و سرم از روی قبر برداشته شد دیگه هیج جونی توی بدنم نمونده بود آراد همونجور که بازوهام توی دستش بود تلاش کرد منو از زمین بلند کنه ولی مقاوت میکردم نمیخواستم برم نمیخواستم بچمو تنها بزارم میخواستم کنارش باشم ولی از اون جایی که هیچ توانی دیگه نداشتم اراد منو از زمین بلند کرد هوا تاریک شده بود به سمت ماشین منو برد و نشوندم توی ماشین و وقتی خودش نشست از صورتش متوجه شدم اونم گریه کرده...استارت زد و حرکت کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چشمامو بستم و از زیر چشمام اشک میومد سرم از درد داشت منفجر میشد... وقتی ماشین وایساد چشمامو باز کردم و دیدم جلوی بیمارستان اراد وایساده پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و گفت +پیاده شو با گریه گفتم _نمیخوام واسه چی منو اوردی بیمارستان؟؟ من حالم خوبه ولم کن بچم الان زیر خاکه اونوخ تو منو میاری بیمارستان دستمو گرفت و خواست پیادم کنه که مقاوت کردم حالم اصلا خوب نبود ولی نمیدونم چرا با خودم و اراد لج کرده بودم...اراد وقتی دید من مقاوت میکنم خواست از زورش استفاده کنه و منو به زور پیاده کنه ولی نمیخواستم پیاده شم نمیخواستم برم بیمارستان درحالی که بچم زیر خاکه...با گریه فریاد زدم _ولم کننننن تو یه قاتلیییی تو باعث کشته شدن بچم شدی تقصیر تو بود که بچم مرد مقصرش توییییی...اگه اون شب حرکت نمیکردیم الان مهرادم پیشم بود...توی عوضی حتی نذاشتی من یبار دیگه بچمو ببینم بعد خاکش کنییی..تو یه سنگدلیییییی اراد دستمو ول کرد و من فقط گریه میکردم...تقصیر اون بود که مهراد مُرد اگه اون شب به اصرار هایی که برای موندن میکردم گوش میکرد الان اینجوری نبود...حتی نذاشت یبار دیگه صورت بچمو ببینم ✨آراد✨ با حرفی که ارام زد انگار دنیا رو سرم خراب شد...تقصیر من بوده که مهراد مُرده...حالم خوب نبود دست ارام رو ول کردم و حدود یه ربع بیرون نشستم و گریه کردم بعد از اون سوار ماشین شدم و تا خونه روندم توی ماشین هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی رسیدیم پیاده شدم و در خونه رو باز کردم و آرام با قدم های نامیزون پشت سرم راه میومد و هر لحظه ممکن بود زمین بخوره... ارام رفت توی اتاق خواب و من خوابم نبرد و نشستم روی مبل و سرمو بین دستام گرفتم و محکم فشار میدادم حالم دست خودم نبود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ تاصبح توی همون وضعیت بودم حتی یک دقیقم خواب به چشمام نیومد...نماز صبحمو خوندم و رفتم توی اتاق خواب، ارام گوشه ی تخت توی خودش جمع شده بود و خواب بود رنگش به شدت پریده بود و هنوز جای اشکاش روی صورتش بود جلو رفتم و نشستم لبه‌ی تخت و به چهرش نگاه کردم با اینکه از مرگ مهراد حسابی از درون شکسته شده بودم ولی وجود ارام کنارم بهم ارامش میداد خداروشکر که اتفاقی براش نیفتاد شب که بردمش بیمارستان میتونستم حالشو بفهمم حالش خیلی بد بود ولی باهام لجبازی کرد و پیاده نشد تازه با حرفاش آتیشم زد...میترسیدم براش اتفاقی بیفته ارام سکته کرده بود و تازه از کما خارج شده بود فعلا که خواب بود فکر نمیکردم وقتی هم که بیدار شد قبول کنه باهام بیاد بریم بیمارستان تصمیم گرفتم خودم یه معاینش کنم...من رشته‌ی تجربی و دکتر شدن رو خیلی دوست داشتم ولی خب تصمیم گرفتم برم رشته ریاضی و مهندس شم در کنارش هم یه چیزایی از پزشکی یاد گرفتم و الان چاره ای نداشتم با اینکه اطلاعات کمی داشتم ولی خب بهتر از این بود که دوباره براش اتفاقی بیفته یه دستگاه فشار قبلا داشتم و الان دقیقا نمیدونستم کجاست ده دقیقه طول کشید تا پیداش کنم نشستم لبه ی تخت و فشار ارام رو گرفتم که توی خواب اخم ریزی کرد...با دیدن فشارش چشمام درشت شد فشارش خیلیییی پایین بود یه نگاه به صورت بی حالش کردم و فوری از جام بلند شم و سویچو برداشتم و از خونه زدم بیرون...رفتم یه چندتا سِرُم و تقویتی گرفتم و برگشتم خونه هنوز در همون حالت بود به سمتش رفتم و لبه ی تخت نشستم یکی از دستاشو گرفتم و آستین لباسشو زدم بالا و یه سرم بهش زدم و که باز اخمی کرد ولی بیدار نشد دوتا تقویتی هم توی سرمش زدم و دوباره نشستم بالای سرش و به صورتش خیره شدم نمیدونم چقدر اونجا نشستم که پلک هاش تکونی خورد و اروم چشماشو باز کرد...تازه نصف سرم رفته بودن توی بدنش و نصف سرم مونده بود چند دقیقه طول کشید تا اتفاقات رو یادش بیاد و بفهمه الان توی چه موقعتیه...نیم خیز شد و خواست سوزن سرم رو از دستش خارج کنه که نذاشتم با چشمای اشکیش توی چشمام نگاه کرد و گفت +ولم کن دستشو گرفته بودم تا کاری نکنه با اون دستم خوابوندمش 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•