eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨محمدحسین✨ آوا اومد نشست کنارم و با بغض گفت +محمدحسین...حالا باید چیکار کنیم؟ همونجور که سرمو بین دستام فشار میدادم گفتم _نمیدونم..نمیدونم..هیچی نمیدونم...فعلا بزار اراد یکم رو به راه شه بعد ماجرارو بهش میگیم +داداش ارام چی؟ اگه بهوش نیاد.... حرفشو قطع کردم و گفتم _نفوذ بد نزن اوا..ایشالا بهوش میاد خودمم مونده بودم چیکار کنم...کاشکی اتفاقی برای ارام نیفته فردا دوباره رفتم بیمارستان ارام هنوز توی همون وضعیت بود ولی اراد بهتر شده بود و مدام سراغ ارام و مهراد رو میگرفت رفتم توی اتاق که سراغشو ازم گرفت...دیگه نباید ازش ماجرارو پنهان میکردم ...گفتم _بر اثر اون اتفاق مهراد...مهراد برام سخت بود بگم _مهراد متاسفانه توی اون اتفاق مُرد چند دقیقه بی هیچ حرکتی خیرم بود و بعد چند دقیقه دستاشو گذاشت روی صورتش و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن بعد از چند دقیقه با صدای گرفته ای گفت +آرام چی؟ ارام چیشده؟ _آرام سکته کرده و الان توی کماست حالش اصلا خوب نبود موهاشو چنگ میزد و چشماشو روی هم فشار میداد تنهاش گذاشتم و از اونجا اومدم بیرون تا راحت باشه به سمت قسمتی که ارام بود رفتم هنوز بیهوش بود ✨آراد✨ با خبری که محمدحسین بهم داد کاملا به هم ریختم نمیدونستم باید چیکار کنم...مهراد مرده بود بچم مرده بود... آرام، زندگیم، همه ی وجودم الان توی کما بود...با خبر مردن مهراد به اندازه ‌کافی حالم بد بود امیدوار بودم اتفاقی برای ارام نیفته از گریه شونه هام میلرزید یکم که ارومتر شدم از تخت اومدم پایین میخواستم ارام رو ببینم از اتاق خارج شدم و به طرف قسمتی که ارام بود رفتم نمیدونم کجا بود دقیقا ولی طبقه ای که کسانی که توی کما بودند رو میبردن اونجارو میدونستم کجاست...به سمت اونجا رفتم و از دور محمدحسین رو دیدم که پشت شیشه ایستاده و داره به داخل نگاه میکنه...جلو رفتم که متوجهم شد خواست چیزی بگه ولی اصلا حوصله شنیدن چیزیو نداشتم دستمو به نشانه ی سکوت اوردم بالا و از پشت پنجره ی به ارام خیره شدم...دستگاه های جور واجور بهش وصل بود و ماسکی روی صورتش و سرش باند پیچی بود...چیزی که از اون شب یادم میاد این بود که تایر ماشین به چیز محکمی خورد که فکر کنم سنگ نسبتا بلندی بود و کنترل فرمون از دستم خارج شد و ماشین بین جیغ های ارام چندبار چرخید و خورد به سنگ خیلی بزرگی و دیگه چیزی متوجه نشدم پاهام سست شد دستمو به دیوار گرفتم و اروم نشستم روی زمین 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آراد✨ این چندروزه حال جسمیم بهتر شده بود ولی از درون داغون بودم.‌‌..مهراد هنوز توی سردخونه بود و مراسم خاکسپاری انجام نشده بود دیگه بیشتر از این نمیتونستیم صبر کنیم صبح که از بیمارستان خارج شدم احوالی از ارام پرسیدم که گفتن بهوش اومده با اینکه از مرگ مهراد به شدت ناراحت بودم ولی خداروشکر کردم که حداقل اتفاقی برای آرامم نیفتاده...لباس های مخصوصشو پوشیدم و داخل شدم چشماش نیمه باز بود و با دیدن من اروم و بی جون گفت +آراد بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم تغییری در حالت چهرم نداشته باشم دستشو بین دستام گرفتم و گفتم _جان دل اراد عزیزم؟ خوبی؟ +آراد..مهراد کجاس؟ بچم کجاس؟ خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نزنم زیر گریه...ارام الان نباید میفهمید مهراد مُرده...ارام سکته قلبی کرده بود و تازه از کما خارج شده بود شوک و استرس و هیجان به شدت براش بده محمدحسین هم بهم گفته بود بهتره الان چیزی نفهمه...ناچارا دروغ گفتم _خوبه..حالش خوبه نگران نباش +می..میخوام ببینمش _الان نمیشه اجازه نمیدن بچه وارد اینجا بشه +آراد میگم میخوام ببینمش توروخدا بیارش دو دیقه ببینمش خواهش میکنم قلبم داشت هزار تیکه میشد آرام اینجوری داشت التماس میکرد برای دیدن مهراد...حالا بعدا چیجوری بهش بگم مهراد مرده؟؟؟ الان اصلا نباید متوجه میشد گفتم _الان پیش آواست حالش خوبه نگرانش نباش یکم حرف زدم و به محض اینکه از اتاق اومدم بیرون نشستم روی صندلی و دستامو گرفتم جلوی صورتم و اروم گریه کردم یکم که اروم شدم بلند شدم از بیمارستان رفتم محمدحسین اومده بود دنبالم تا باهم برای مراسم خاکسپاری مهراد بریم بهش گفتم که به ارام در این مورد چیزی نگفتم و اون گفت که کار خوبی کردم دیگه چیزی نگفتیم و رسیدیم اونجا تمام مدت من داشتم گریه میکردم واقعا کنترل گریه هام دست خودم نبود زمانی که باهاش بازی میکردم وقتایی که بهم میگفت بابا و وقتی به خونه برمیگشتم دستاشو باز میکرد تا بغلش کنم ،همش توی ذهنم نقش میبست و باعث میشد گریم شدت بگیره بعد از مراسم رفتم توی مسجدی و نمازمو خوندم تا کمی اروم بشم بعد از اون رفتم بیمارستان پیش ارام که کمی حالم بهتر بشه با اینکه ارام مدام میخواست مهراد رو ببینه و حال منو خراب میکرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آرام✨ امروز مرخص میشدم این چند روز هرچی به آراد و محمدحسین میگفتم مهراد رو بیارن تا ببینمش بهونه میاوردن بهشون التماس میکردم که حداقل بیارنش از پشت شیشه ها ببینمش ولی میگفتن خوب نیست منو توی این شرایط ببینه و روحیش اسیب میبینه...امروز مرخص میشدم دل تو دلم نبود که مهراد رو ببینم ومحکم بغلش کنم و به شیرین زبونیاش گوش کنم حالم بهتر شده بود ولی یه پلاستیک قرص و دارو برام نوشته بودن...با آراد از بیمارستان بیرون زدیم سوار ماشین شدیم و آراد حرکت کرد و من بیقرار بودم تا بچمو ببینم...آراد به سمت خونه آوا نمیرفت به طرفش برگشتم و گفتم _کجا میری پس؟ مگه نمیریم خونه‌ی آوا، مهراد رو ببریمش چند ثانیه لب هاشو روی فشار داد و گفت +میریم پیشش صبرکن دیگه چیزی نگفتم ولی بیقرار بودم اراد جلوی یه قبرستون نگه داشت با تعجب داشتم نگاش میکردم چرا منو اورده بود اینجا؟؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت +پیاده شو پیاده شدم دلم نمیخواست بد به دلم راه بدم، پشت سر اراد راه افتادم و اراد جلوی یه قبر توقف کرد و با بغض و صدایی لرزون گفت +این... قبر بچمونه نگاهمو از صورتش گرفتم و به قبر دادم "مهراد رادمهر" با دیدن نوشته ی روش شوکه شدم اراد چی داره میگه؟؟ یعنی بچم مُرده؟؟ نهههه امکان نداره مهراد کوچولوی من نباید اتفاقی براش افتاده باشههه...بریده بریده گفتم _چ.چی..م.می.گی آ.راد؟ +مهراد توی اون اتفاق کشته شد...بچمون مُرده ارام نگاهمو به قبر دوختم پاهام سست شد و اروم نشستم روی زمین اشکام پشت سرهم میریخت دستمو با گریه کشیدم روی قبر... خنده هاش،شیرین زبونی هاش،وقتی باهاش بازی میکردم و زمانی که منو مامان صدا میکرد همه ی این چندسال میومد جلوی چشمام و حالمو بدتر و شدت گریه هامو بیشتر میکرد هیچی نمیدیدم فقط داشتم با بچم حرف میزدم و گریه میکردم سرمو گذاشتم روی قبرشو فقط گریه میکردم...نمیدونم چقدر اونجا نشستم چقدر اشک ریختم و چقدر با مهراد حرف زدم که بازوهام از پشت سر گرفته شد و سرم از روی قبر برداشته شد دیگه هیج جونی توی بدنم نمونده بود آراد همونجور که بازوهام توی دستش بود تلاش کرد منو از زمین بلند کنه ولی مقاوت میکردم نمیخواستم برم نمیخواستم بچمو تنها بزارم میخواستم کنارش باشم ولی از اون جایی که هیچ توانی دیگه نداشتم اراد منو از زمین بلند کرد هوا تاریک شده بود به سمت ماشین منو برد و نشوندم توی ماشین و وقتی خودش نشست از صورتش متوجه شدم اونم گریه کرده...استارت زد و حرکت کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چشمامو بستم و از زیر چشمام اشک میومد سرم از درد داشت منفجر میشد... وقتی ماشین وایساد چشمامو باز کردم و دیدم جلوی بیمارستان اراد وایساده پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و گفت +پیاده شو با گریه گفتم _نمیخوام واسه چی منو اوردی بیمارستان؟؟ من حالم خوبه ولم کن بچم الان زیر خاکه اونوخ تو منو میاری بیمارستان دستمو گرفت و خواست پیادم کنه که مقاوت کردم حالم اصلا خوب نبود ولی نمیدونم چرا با خودم و اراد لج کرده بودم...اراد وقتی دید من مقاوت میکنم خواست از زورش استفاده کنه و منو به زور پیاده کنه ولی نمیخواستم پیاده شم نمیخواستم برم بیمارستان درحالی که بچم زیر خاکه...با گریه فریاد زدم _ولم کننننن تو یه قاتلیییی تو باعث کشته شدن بچم شدی تقصیر تو بود که بچم مرد مقصرش توییییی...اگه اون شب حرکت نمیکردیم الان مهرادم پیشم بود...توی عوضی حتی نذاشتی من یبار دیگه بچمو ببینم بعد خاکش کنییی..تو یه سنگدلیییییی اراد دستمو ول کرد و من فقط گریه میکردم...تقصیر اون بود که مهراد مُرد اگه اون شب به اصرار هایی که برای موندن میکردم گوش میکرد الان اینجوری نبود...حتی نذاشت یبار دیگه صورت بچمو ببینم ✨آراد✨ با حرفی که ارام زد انگار دنیا رو سرم خراب شد...تقصیر من بوده که مهراد مُرده...حالم خوب نبود دست ارام رو ول کردم و حدود یه ربع بیرون نشستم و گریه کردم بعد از اون سوار ماشین شدم و تا خونه روندم توی ماشین هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی رسیدیم پیاده شدم و در خونه رو باز کردم و آرام با قدم های نامیزون پشت سرم راه میومد و هر لحظه ممکن بود زمین بخوره... ارام رفت توی اتاق خواب و من خوابم نبرد و نشستم روی مبل و سرمو بین دستام گرفتم و محکم فشار میدادم حالم دست خودم نبود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ تاصبح توی همون وضعیت بودم حتی یک دقیقم خواب به چشمام نیومد...نماز صبحمو خوندم و رفتم توی اتاق خواب، ارام گوشه ی تخت توی خودش جمع شده بود و خواب بود رنگش به شدت پریده بود و هنوز جای اشکاش روی صورتش بود جلو رفتم و نشستم لبه‌ی تخت و به چهرش نگاه کردم با اینکه از مرگ مهراد حسابی از درون شکسته شده بودم ولی وجود ارام کنارم بهم ارامش میداد خداروشکر که اتفاقی براش نیفتاد شب که بردمش بیمارستان میتونستم حالشو بفهمم حالش خیلی بد بود ولی باهام لجبازی کرد و پیاده نشد تازه با حرفاش آتیشم زد...میترسیدم براش اتفاقی بیفته ارام سکته کرده بود و تازه از کما خارج شده بود فعلا که خواب بود فکر نمیکردم وقتی هم که بیدار شد قبول کنه باهام بیاد بریم بیمارستان تصمیم گرفتم خودم یه معاینش کنم...من رشته‌ی تجربی و دکتر شدن رو خیلی دوست داشتم ولی خب تصمیم گرفتم برم رشته ریاضی و مهندس شم در کنارش هم یه چیزایی از پزشکی یاد گرفتم و الان چاره ای نداشتم با اینکه اطلاعات کمی داشتم ولی خب بهتر از این بود که دوباره براش اتفاقی بیفته یه دستگاه فشار قبلا داشتم و الان دقیقا نمیدونستم کجاست ده دقیقه طول کشید تا پیداش کنم نشستم لبه ی تخت و فشار ارام رو گرفتم که توی خواب اخم ریزی کرد...با دیدن فشارش چشمام درشت شد فشارش خیلیییی پایین بود یه نگاه به صورت بی حالش کردم و فوری از جام بلند شم و سویچو برداشتم و از خونه زدم بیرون...رفتم یه چندتا سِرُم و تقویتی گرفتم و برگشتم خونه هنوز در همون حالت بود به سمتش رفتم و لبه ی تخت نشستم یکی از دستاشو گرفتم و آستین لباسشو زدم بالا و یه سرم بهش زدم و که باز اخمی کرد ولی بیدار نشد دوتا تقویتی هم توی سرمش زدم و دوباره نشستم بالای سرش و به صورتش خیره شدم نمیدونم چقدر اونجا نشستم که پلک هاش تکونی خورد و اروم چشماشو باز کرد...تازه نصف سرم رفته بودن توی بدنش و نصف سرم مونده بود چند دقیقه طول کشید تا اتفاقات رو یادش بیاد و بفهمه الان توی چه موقعتیه...نیم خیز شد و خواست سوزن سرم رو از دستش خارج کنه که نذاشتم با چشمای اشکیش توی چشمام نگاه کرد و گفت +ولم کن دستشو گرفته بودم تا کاری نکنه با اون دستم خوابوندمش 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ دستشو گرفته بودم تا کاری نکنه و با اون دستم خوابوندمش دیگه تقلا نکرد و از گوشه‌ی چشماش اشک میومد...حرف زدن برام سخت بود ولی باید باهاش حرف میزدم بغضمو به سختی قورتش دادم و شروع کردم با لحن ارومی حرف زدم _آرام جانم ببین عزیزم اون زمانی که ما میخواستیم مهراد رو خاک کنیم تو تازه از کما خارج شدی بودی نمیتونستم حقیقت رو بهت بگم امکان داشت دوباره سکته کنی هیجانات و استرس برات خیلی بد بود من نگرانت بودم نمیخواستم‌ دیگه اتفاقی برای تو بیفته برای همین بهت چیزی نگفتم تا حالت کمی بهتر بشه...همین الانم نباید این حالت باشه میترسم مشکلی برات پیش بیاد...خواهشا یکم کمتر بیقراری کن عزیزم دلِ من...به اندازه‌ی کافی با مرگ مهراد داغون شدم تو دیگه بدترش نکن نمکِ روی زخمم نشو میدونم با مرگ مهراد چقدر شکستی ولی یکم به خودت مسلط باش اول به خاطر خودت و بعدم به خاطر من اشکاش بیشتر میومدن و به یه گوشه خیره شده بود... بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون همین که درو پشت سرم بستم صدای گریش بلند شد چشمامو روی هم فشار دادم و لب پایینمو گاز گرفتم صدای گریش به حدی بلند بود که واضح به گوش من میرسید...پاهام انگار قفل شده بود نمیتونستم حرکت کنم دستمو گرفتم به دیوار کنار در اتاق و اروم نشستم روی زمین با صدای گریه‌ی ارام منم گریم گرفت و همونجا گریه میکردم...گریه‌ی ارام به هق هق تبدیل شد و مدتی بعد صدای تلاش کردنش برای نفس کشیدن میومد...اشکامو پاک کردم و با عجله بلند شدم در اتاق رو باز کردم پشت به من روی تخت نشسته بود و نفسش دیگه بالا نمیومد و هنوز سرم توی دستش بود به طرفش رفتم و کنارش نشستم و یکی از دستامو انداختم روی شونه هاش و با دست دیگم صورتشو گرفتم و گفتم _آروم باش عشقم آروم باش صورتش خیس اشک بود و اشکاش پشت سر هم روی دستم میریخت و ارام به سختی نفس میکشید...در همون حالت گفتم _آرام نفس بکش..نفس بکش‌..اروم باش..نفس بکش انگار فایده ای نداشت به سمت قرص و داروهاش رفتم و اسپریشو با چندتا قرصاشو اوردم...اول اسپریشو براش زدم و یه لیوان اب و چندتا قرص بهش دادم خورد...کمی اروم شده بود...بغلش کردم و دستمو کشیدم روی سرش و سعی کردم ارومش کنم با اینکه خودم واقعا نیاز داشتم یه نفر بود که ارومم کنه... با این حالم به شدت نگران ارام بودم نگران بودم اتفاقی براش بیفته تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که بهش قرص خواب اور بدم بخوره تا خوابش ببره وگرنه معلوم نیست چقدر میخواد گریه کنه و شاید دوباره سکته کنه بعد از چند دقیقه از بغلم اوردمش بیرون قرص خواب اور رو با لیوان به خوردش دادم و سرم رو از دستش خارج کردم سر ارام روی سینم بودم دستمو کشیدم روی سرش تا زودتر خوابش ببره...بعد از مدتی که خوابش برد اروم سرشو گذاشتم روی پشتی و پتویی روش کشیدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چند‌هفته‌بعد🍃 ✨آراد✨ چند هفته از ماجرای اون روز میگذشت و آرام بهتر نشده بود هیچ بدترم شده بود...باهام حرف نمیزد و منو مقصر اون اتفاق میدونست...هیچی بهش نمیگفتم و سعی میکردم به حال خودش رهاش کنم تا خود به خود خوب بشه ولی از درون داشتم داغون میشدم که اینجوری باهام رفتار میکرد...چند روز یبار باید بهش سرم وصل میکردم و اون همچنان تنگی نفس و قلب درد رو داشت ولی هرچی باهاش حرف میزدم بی فایده بود...غذا اصن دو سه تا قاشق میخورد و حالش خوب نبود..هنوز نتونسته بود با این قضیه کنار بیاد...بیشتر روزها میرفت سر مزار مهراد و تا شب اونجا میموند و وقتی برمیگشت فشارش پایین بود و درد های گاه و بی گاه داشت و امونشو بریده بود ولی حاضر نبود خودشو با شرایط وفق بده با اینکه منم به اندازه ارام نه ولی کمترش هم نه از مرگ مهراد ناراحت و دلشکسته بودم ولی ارام از حد گذشته بود..گاهی روزها آوا میومد کنارش و سعی میکرد باهاش حرف بزنه و روحیشو عوض کنه به اوا میگفتم باهم برن بیرون و جاهایی که ارام دوست داره، دلش نمیخواست با من جایی بیاد برای همین از اوا میخواستم با اینکه خودش یه بچه‌ی کوچیک داره بره پیش ارام تا کمی حالش بهتر بشه...تلاش های آوا برای برگندوندن ارام به رفتارهای سابقش تا حدودی موفقیت آمیز بود ولی همچنان زیاد با من حرف نمیزد و زمانیم که حرف میزد ازم گلایه میکرد و میگفت تقصیر منه که مهراد مُرده‌...محمدحسین و خانومش و بچه هاشون میومدن خونه، منو ارام میرفتیم خونه اونا،هنوز رفت و آمدمون رو داشتیم و با توجه به شرایط آرام رفت و امدمون خیلی بیشتر از قبل شده تا ارام مثل سابقش بشه... از شرکت زدم بیرون و رفتم خونه، دور و بر خونه رو نگاه کردم ارام نبود به طرف اتاق خواب رفتم و وقتی درو باز کردم ارام روی تخت نشسته بود و به تاج تخت تکیه داد بود و پاهاشو توی دلش جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود روی پاهاش به طرفش رفتم لبه‌ی تخت نشستم و با لحن ارومی گفتم _آرام جانم خوبی عزیزم؟ سرشو برداشت و نیم نگاهی به من کرد و نگاهشو به یه گوشه دوخت و جوابمو نداد چشمامو بستم و روی هم فشار دادم تا به خودم مسلط بشم...چندثانیه بعد چشمامو باز کردم و بلند شدم رفتم دستگاه فشار رو از روی میز برداشتم و دوباره نشستم کنارش دستشو گرفتم و میخواستم فشارشو بگیرم...کار هرشب من همین بود باهام که نمیومد بیمارستان برا همین مجبور به چنین کاری بودم و هر چند شب یکبار باید بهش سرم میزدم...فشارشو گرفتم و اون حتی نگاهمم نمیکرد...فشارش خوب بود اروم خداروشکری زیر لب زمزمه کردم و همین که خواستم بلندشم چشمم به یه بسته قرص خورد که کنار ارام افتاده بو...دستگاه فشار رو گذاشتم روی میز و نشستم کنارش و گفتم _درد داری عزیزم؟ جوابمو نداد و حتی نگاهمم نکرد پوف کلافه ای کشیدم دیگه صبرم تموم شده بود هرچی این چند هفته صبر کردن بس بود گفتم _تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی؟؟؟ تا کی میخوای سکوت کنی و ‌باهام حرف نزنی؟ تا کی میخوای بشینی کنج اتاق و به یه گوشه خیره بشی؟؟ سرنوشت مهراد این بود که بمیره...تو فکر میکنی من خوشحالم که مهراد مرده؟ فکر میکنی ناراحت نیستم؟ هستم، ناراحتم اگه به اندازه تو نه ولی کمتر از توم غمگین نیستم چرا فکر میکنی فقط خودتی؟ چراااا اینجوری رفتار میکنییی؟؟ با اشک توی چشمام نگاه کرد و با صدایی پر بغض گفت _تو..تو بچمو کُشتی..مقصرش تویی ازت بدم میاد آراد تو باعث شدی مهرادِ من بمیره...تو..تو یه سنگدلی..تو..حتی نذاشتی من حداقل یبار دیگه صورت بچمو ببینم..تو نذاشتی اراد..نذاشتی اشکاش پشت سر هم روی صورتش میریخت با اینکه حرف های خوشایندی بهم نزد ولی کمی خوشحال بودم که منو مخاطب خودش قرار داده و داره باهام حرف میزنه 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 پنج‌پارت‌‌نـــوش‌نگاهتون🪐⚡️ چهارپارتم جبرانییی:/
این قولم عمل شد🙃 بودنتون خیلی قشنگهههه😍🥲 پس بمونید کنارمون و لف ندید🥺✨ التماس دعا🌙 شبتون حسینی🌻 🫀اللهم عجل الویک الفرج🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا