🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۰
🍃چندهفتهبعد🍃
✨آراد✨
چند هفته از ماجرای اون روز میگذشت و آرام بهتر نشده بود هیچ بدترم شده بود...باهام حرف نمیزد و منو مقصر اون اتفاق میدونست...هیچی بهش نمیگفتم و سعی میکردم به حال خودش رهاش کنم تا خود به خود خوب بشه ولی از درون داشتم داغون میشدم که اینجوری باهام رفتار میکرد...چند روز یبار باید بهش سرم وصل میکردم و اون همچنان تنگی نفس و قلب درد رو داشت ولی هرچی باهاش حرف میزدم بی فایده بود...غذا اصن دو سه تا قاشق میخورد و حالش خوب نبود..هنوز نتونسته بود با این قضیه کنار بیاد...بیشتر روزها میرفت سر مزار مهراد و تا شب اونجا میموند و وقتی برمیگشت فشارش پایین بود و درد های گاه و بی گاه داشت و امونشو بریده بود ولی حاضر نبود خودشو با شرایط وفق بده با اینکه منم به اندازه ارام نه ولی کمترش هم نه از مرگ مهراد ناراحت و دلشکسته بودم ولی ارام از حد گذشته بود..گاهی روزها آوا میومد کنارش و سعی میکرد باهاش حرف بزنه و روحیشو عوض کنه به اوا میگفتم باهم برن بیرون و جاهایی که ارام دوست داره، دلش نمیخواست با من جایی بیاد برای همین از اوا میخواستم با اینکه خودش یه بچهی کوچیک داره بره پیش ارام تا کمی حالش بهتر بشه...تلاش های آوا برای برگندوندن ارام به رفتارهای سابقش تا حدودی موفقیت آمیز بود ولی همچنان زیاد با من حرف نمیزد و زمانیم که حرف میزد ازم گلایه میکرد و میگفت تقصیر منه که مهراد مُرده...محمدحسین و خانومش و بچه هاشون میومدن خونه، منو ارام میرفتیم خونه اونا،هنوز رفت و آمدمون رو داشتیم و با توجه به شرایط آرام رفت و امدمون خیلی بیشتر از قبل شده تا ارام مثل سابقش بشه...
از شرکت زدم بیرون و رفتم خونه، دور و بر خونه رو نگاه کردم ارام نبود به طرف اتاق خواب رفتم و وقتی درو باز کردم ارام روی تخت نشسته بود و به تاج تخت تکیه داد بود و پاهاشو توی دلش جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود روی پاهاش به طرفش رفتم لبهی تخت نشستم و با لحن ارومی گفتم
_آرام جانم خوبی عزیزم؟
سرشو برداشت و نیم نگاهی به من کرد و نگاهشو به یه گوشه دوخت و جوابمو نداد چشمامو بستم و روی هم فشار دادم تا به خودم مسلط بشم...چندثانیه بعد چشمامو باز کردم و بلند شدم رفتم دستگاه فشار رو از روی میز برداشتم و دوباره نشستم کنارش دستشو گرفتم و میخواستم فشارشو بگیرم...کار هرشب من همین بود باهام که نمیومد بیمارستان برا همین مجبور به چنین کاری بودم و هر چند شب یکبار باید بهش سرم میزدم...فشارشو گرفتم و اون حتی نگاهمم نمیکرد...فشارش خوب بود اروم خداروشکری زیر لب زمزمه کردم و همین که خواستم بلندشم چشمم به یه بسته قرص خورد که کنار ارام افتاده بو...دستگاه فشار رو گذاشتم روی میز و نشستم کنارش و گفتم
_درد داری عزیزم؟
جوابمو نداد و حتی نگاهمم نکرد پوف کلافه ای کشیدم دیگه صبرم تموم شده بود هرچی این چند هفته صبر کردن بس بود گفتم
_تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی؟؟؟ تا کی میخوای سکوت کنی و باهام حرف نزنی؟ تا کی میخوای بشینی کنج اتاق و به یه گوشه خیره بشی؟؟ سرنوشت مهراد این بود که بمیره...تو فکر میکنی من خوشحالم که مهراد مرده؟ فکر میکنی ناراحت نیستم؟ هستم، ناراحتم اگه به اندازه تو نه ولی کمتر از توم غمگین نیستم چرا فکر میکنی فقط خودتی؟ چراااا اینجوری رفتار میکنییی؟؟
با اشک توی چشمام نگاه کرد و با صدایی پر بغض گفت
_تو..تو بچمو کُشتی..مقصرش تویی ازت بدم میاد آراد تو باعث شدی مهرادِ من بمیره...تو..تو یه سنگدلی..تو..حتی نذاشتی من حداقل یبار دیگه صورت بچمو ببینم..تو نذاشتی اراد..نذاشتی
اشکاش پشت سر هم روی صورتش میریخت با اینکه حرف های خوشایندی بهم نزد ولی کمی خوشحال بودم که منو مخاطب خودش قرار داده و داره باهام حرف میزنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
~•بسماللهالرحمنالرحیم•~
ادامــہرمان؏شقبہطعمانتقام🌸
پنجپارتنـــوشنگاهتون🪐⚡️
چهارپارتم جبرانییی:/
این قولم عمل شد🙃
بودنتون خیلی قشنگهههه😍🥲
پس بمونید کنارمون و لف ندید🥺✨
التماس دعا🌙
شبتون حسینی🌻
🫀اللهم عجل الویک الفرج🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩
🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨
🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨
🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨
🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨
🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨
🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨
🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨
🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨
🌘-شبتون متعالی✨
# خاموشی چنل
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
حسین غصه نخـور مادرِ شهید شدم
تو فکر کن که از اول پسـر نداشته ام
هزار مثلِ پسـرهای من فـدای سرت
ببخش اگر که پسر بیشتر نداشته ام
#یاامالمصائبیازینب
السلام علیک یا اباصالح المهدی!
هر روز را با سلام بر تو...
آغاز میکنیم!
تو که جانانی و جان بری از ما...
سلام💕!!
#سلامبرحسینِزمان
🍃السَّلامُ علیکَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المهدی یاخلیفةَالرَّحمنُ و یا شریکَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدی و مَولایْ الاَمان الاَمان...وﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺑﺮﮐﺎﺗﻪ✨