eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
با ذکر یا جواد تو حاجت گرفته‌ایم ؛ ابن الرضا .
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من همیشه عاشقت هستم 🙃
. 🍃حالا کانال رو چک کردی یـــک صلوات برای امام زمــــــان بفرست👌
دیگه نمی کشم دیگه نمیتونم امام حسین تروقرآن جونِ مادرت بطلب ..!😭💔
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هیاهوی حرم ناگاه نقّاره زدند طفل لالی داد می زد:یا علی موسی الرضا 🕌
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ یهو با گریه شروع به زدن من کرد...دستاشو مشت کرده بود و منو میزد، بی حرکت نشستم تا هرچی میخواد منو بزنه و اروم بشه، گریه میکرد و منو میزد بعد از مدتی دست از زدن من برداشت و بلند بلند گریه میکرد و هق هقش بلند شده بود به طرف خودم کشیدمش و بغلش کردم و چند دقیقه بعد وقتی دیدم اروم نمیشه دستمو کشیدم روی سرشو گفتم _آروم باش عزیزم آروم باش قربونت برم یکم که ارومتر شد لیوان آبی برداشتم و گرفتم جلوش که سرشو برگندوند ولی من بهش اب رو دادم خورد و همونجا توی بغلم خوابش برد اروم سرشو گذاشتم روی تخت و پتو کشیدم روش... خودم کلافه بودم و حال خودم رو نمیفهمیدم‌ دراز کشیدم روی تخت و انقدر فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد ✨آرام✨ صبح وقتی بیدار شدم نمازمو خوندم دیگه خوابم نبرد به تاج تخت تکیه دادم و همینجور به صورت اراد نگاه میکردم...این چند وقت به کل ازش غافل شده بود نمیدونم چرا آراد رو مقصر اون اتفاق میدونستم با اینکه واقعا میدونستم تقصیر اراد نیست و اون شب فقط یه اتفاق بوده که افتاده و اراد بخاطر وضعیت خودم چند روز این ماجرارو ازم پنهان کرده بود ولی نمیخواستم قبول کنم نمیخواستم خودم رو با این شرایط وفق بدم خودمم نمیدونم چرا با اراد اینجوری رفتار میکردم و چرا انقدر لجبازم باهاش...آراد هم این مدت چیزی بهم نمیگفت و باهام راه میومد واقعا این چند وقت ازش غافل شده بودم...هرچی فکر کردم من نمیتونستم مثل گذشتم بشم نمیتونستم دیگه از ته دل بخندم...ولی الان این چیزا مهم نبود باید حواسمو بیشتر به اراد بدم اونم به اندازه‌ی من ناراحت شده هرچی بوده باشه اون پدر مهراد بوده و براش مرگ مهراد به اندازه کافی سخت بوده تازه منم با این رفتارم داشتم حالشو بدتر میکردم و اون میریخت توی خودش همه چیزو دستمو دراز کردم و با بغض دستمو کشیدم توی موهای آشفتش...دستشو بین دستام گرفتم و لمس کردم...سرمو گذاشتم روی بازوی اراد و دستش هنوز توی دستم بود و توی اون وضعیت خوابم برد وقتی بیدار شدم اراد کنارم نبود کلافه بلند شدم نشستم و دستی به چشمام کشیدم غذا درست کرده بودم و وقتی اراد اومد تلاش کردم کمی باهاش حرف بزنم و یکم مثل گذشتم شم ولی واقعا چنین رفتارهایی برام سخت بود ولی بخاطر اراد اینکارو میکردم...اراد کلی باهام حرف زد و من بیشتر بهش لبخند میزدم بعد از اون رفتیم توی اتاق و خوابیدیم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چند‌هفته‌بعد🍃 ✨آرام✨ رفتارم تا حدودی بهتر شده بود و خیلی داشتم تلاشمو میکردم با مرگ مهراد کنار بیام...چند روزی بود باز دوباره حالت تهوع اومده بود سراغم و مث وقتی بودم که مهراد رو باردار بودم... با شک رفتم و ازمایش دادم و خدا خدا میکردم حدسم به واقعیت تبدیل نشه دلم نمیخواست باردار باشم من الان اصلا امادگی به دنیا اوردن بچه رو نداشتم نمیتونستم بزرگش کنم من هنوز نتونستم با قضیه مهراد کنار بیام حالا چطور میتونم یه بچه‌ی دیگه به دنیا بیارم به آراد در این مورد چیزی نگفتم باید مطمئن میشدم برای همین بدون اینکه به اراد چیزی بگم رفتم... الان توی نوبت نشسته بودم تا جواب رو بگیرم همینجور که داشتم فکر میکردم اسمم رو صدا زدن بلند شدم و به طرفش رفتم که نگاهی به برگه‌ی توی دستش انداخت و گفت +تبریک میگم خانم شما باردارید انگار دنیا روی سرم خراب شد شوکه شده گفتم _ای.این..ب.بچه..چن.چند..وقتشه؟ +چهار هفته نفهمیدم چجوری تشکر کردم و از اونجا اومدم بیرون نشستم روی نیکمتی و همونجور که برگه توی دستم بود سرمو بین دستام گرفتم داشتم روانی میشدم..نمیدونستم نظر آراد در این باره چیه ولی باید این بچه سقط میشد..تازه چهارهفتش بود و هنوز جون نگرفته باید این چند روزه سقط بشه...باحال خراب بلند شدم و سوار ماشین شدم و برگه‌ی ازمایش رو عصبانی انداختم توی داشبورت و ماشینو روشن کردم...تصمیم گرفتم فعلا به آراد چیزی نگم ولی یه حسی بهم میگفت باید به آوا این موضوع رو بگم ولی دلم نمیخواست حتی محمدحسینم بفهمه...فعلا بهتر بود اوا بدونه تا کسی دیگه...تغییر مکان دادم و به جای خونه خودمون رفتم خونه آوا توی راه به اراد هم پیام دادم که میرم اونجا نگران نشه...وقتی رسیدم پیاده شدم و آیفونو رو زدم درو برام باز کرد رفتم توی خونه و با اوا احوالپرسی کردم ریحانه خواب بود...اوا چایی اورد و اومد نشست کنارم و من شروع کردم _آوا یه چیزی بهت بگم؟ +بگو _آوا من باردارم شوکه شد ولی سریع با خوشحالی گفت +واقعاااا؟؟؟ اینکه خیلی خوبه _آوا این چیش خوبه؟ من الان آمادگی بچه دار شدنو ندارم...هنوز از مرگ مهراد شیش ماه نگذشته اونوخ من باردارم؟؟ من نمیتونم این بچه رو به دنیا بیارم و بزرگش کنم +خب.پس..میخوای چیکار کنی؟ _باید سقطش کنم +آرام دیوونه شدی میخوای بچه‌ی خودتو سقط کنی؟؟ اون بچه گناه داره _تازه چهار هفتشه هنوز جون نگرفته باید تا هنوز جون نگرفته سقطش کنم +آرام نمیخوای یکم بیشتر فکر کنی؟ _نه اوا نه این بچه باید هرچه زودتر سقط بشه +به آراد گفتی؟ _نه +پس..خودت تنهایی این نتیجه رو گرفتی؟ _نمیدونم اراد چی میگه ولی بهتره دیگه اونا درگیر این ماجرا نکنم خودم میرم بچه رو سقط میکنم و تمام +ارام تو هرجا بخوای برا سقط بچه بری باید رضایت اراد باشه _راستشو بهت بگم اوا میترسم اراد نذاره بچه رو سقط کنم برای همین نمیخوام بهش چیزی بگم +ولی اراد حق اینو داره که این موضوع رو بدونه _نه آوا نمیتونم بهش بگم اون نباید بفهمه +الان واقعا میخوای بچه رو سقط کنی؟ _یه خواهشی ازت دارم...ببین میتونی جایی رو پیدا کنی که بدون رضایت اراد حاضر بشن بچه رو سقط کنن بهشون بگو هرچی بخوان پول بهشون میدم فقط هرچی زودتر از شر این بچه خلاص بشم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/1723276544002 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ اوا متفکر گفت +ب.باشه یه چند روزی طول میکشه توم توی این چند روز فکراتو بکن شاید نظرت تغییر کرد نظرم هیچ تغییری نمیکنه ولی ناچار یه باشه گفتم و بلند شدم از خونه برم بیرون و اوا تعارف میکرد وایسم ولی از خونه زدم بیرون و کلافه رفتم خونه خودمون کیفمو پرت کردم روی تخت و کلافه نشستم روی صندلی...این بچه باید هرچه زودتر سقط بشه 🍃چندروزبعد🍃 آوا خداروشکر جایی رو پیدا کرده بود که بدون رضایت اراد بچه رو سقط کنن...دیشب ماشین اراد مشکل پیدا کرده بود و تعمیرگاه بود برای همین امروز با ماشین من رفت...چند ساعت بعد از اینکه اراد رفت اوا اومد و یه تاکسی گرفتیم و رفتیم اونجا اوا توی ماشین بهم گفت که جایی کار داره و باید بره منم زیاد اصرار نکردم تا همین جاشم خیلی بهم کمک کرده بود ازش تشکر کردم و خودم پیاده شدم و رفتم داخل با اصرار و التماس و پول زیاد راضی شده بودن بدون رضایت اراد بچه رو سقط کنن...نشستم روی صندلی ها تا نوبتم بشه مدتی همونجا نشستم...خیلی استرس داشتم و دلیلشو نمیدونستم...وقتی صدام زد بلند شدم رفتم طرفش و با دیدن من توی سیستم یه چیزایی رو دید و بعد دستشو به طرف در اتاقی گرفت و گفت +بفرمایید برید توی اون اتاق به طرف اتاق رفتم و وارد اتاق شدم ولی چند ثانیه بعد صدای داد و فریاد از بیرون میومد من و اون خانمه داشتیم به در بسته نگاه میکردیم و نمیدونستیم چه خبره‌...خانمه گفت +عزیزم تو همینجا بمون من برم ببینم چه خبره سرمو تکون دادم و اون خواست قدم برداره که در اتاق با شتاب باز شد و قامت اراد نمایان شد...شوک بزرگی بهم وارد شد اون منو از کجا پیدا کرده بود؟ از کجا میدونست من اینجام و میخوام چیکار کنم؟ با چشمای گرد شده و دهن نیمه بازم داشتم بهش نگاه میکردم و اون اخم پر رنگی بین ابروهاش داشت و با چشمای عصبانی داشت به من نگاه میکرد.‌..منشیه اومد داخل و گفت ×بفرمایید بیرون اقای محترم.... خواست حرفشو ادامه بده که اراد به سرعت به طرف من اومد و مچ دستمو محکم گرفت و با عصبانیت به سمت در خروجی میرفتیم که دکتره و منشی و چند نفره دیگه اومدن جلو و گفتن ×آقای محترم تمومش کنین دست این خانم رو ول کنین... و اراد بدون توجه به حرفای اونا داشت منو به طرف در میکِشوند و دکتره وقتی دید کاری نمیتونه بکنه با صدای بلند گفت ×اگه همین الان دست اون خانم رو ول نکنید زنگ میزنم به پلیس اراد که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود یهو دستمو ول کرد و برگشت به طرف اونا و داد زد _زنگ بزنننننننن اصن خودم زنگ میزنمممم و ازتون شکایت میکنمممم بیان ببینن اینجا چه خراب شده ایه که بدون رضایت من میخواستن بچه ی منو سقط کنن..‌‌‌..شماها به چه حقی بدون رضایت من میخواستین بچه‌ی منو سقط کنین هانننن؟؟ حرف بزن دیگههههه زنگ بزن پلیس زنگ بزن بیااااااد زود باششششش شونه هام از فریاد های اراد مدام بالا میپرید دستام داشت میلرزید...اراد مثل دیوونه ها همه‌وسایل اونجا رو داشت میشکست و میز و صندلی هارو می انداخت و مدام فریاد میزد و حال من هر ثانیه بدتر میشد...همه اونجا داشتن به اراد نگاه میکردن و هیچکس حتی جرعت حرف زدن نداشت...اراد بعد از کارش با فریاد گفت _برید دعا کنید ازتون شکایت نکنم و در این خراب شده رو پلمپ نکنمممممم بعدم به طرف منی که داشتم از ترسش میلرزیدم اومد و مچ دستمو محکم گرفت و منو از اونجا خارج کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ مچ دستم درد گرفته بود ولی از ترسش جرعت حرف زدن نداشتم منو سوار ماشین کرد وخودش عصبانی سوار شد و با عصبانیت حرکت کرد....حتی جرعت اینکه به صورتش نگاه کنم رو نداشتم و توی خودم جمع شده بودم و به در تکیه داده بودم و بدنم میلرزید...پشت چراغ قرمز بودیم اراد دستشو مشت کرد و چندبار محکم کوبید روی فرمون و من چشمامو روی هم فشار دادم و بیشتر توی خودم جمع شدم، بدنم به وضوح میلرزید و از اراد ترسیده بودم وقتی رسیدیم خونه اراد با عصبانیت از ماشین پیاده شد و در کسری از ثانیه به طرف در من اومد و باز کرد و بازومو محکم گرفت و منو از ماشین پیاده کرد و به سمت داخل خونه میکشوند از حیاط گذشتیم و وقتی رسیدیم در خونه رو بست و با دوتا دستش بازوهامو گرفت و منو محکم چسبوند به دیوار و فاصلشو باهام کم کرد و با صورت عصبانیش بهم نگاه کرد و بازوهامو بین دستاش فشار داد و از پشت سر به دیوار فشرده میشدم...صورتم از درد جمع شده بود و اراد با صدای عصبانی گفت +از کی فهمیدی باردارییییییی؟؟ بازوهام داشت بین دستاش میشکست و به شدت از اراد ترسیده بودم و نمیتونستم جوابشو بدم...هر لحظه فشار دستشو روی بازوهام بیشتر میکرد... با درد لب زدم _دستم آراد..دستم..شکستتت با صدای بلند گفت +حرف بزنننن ارام وگرنه جفت دستاتو خودم میشکَنمممم با ترس و درد لب زدم _چ.چندروزه..چندروزی میشه که میدونم...آیییی دستممم +به چه حقی به من نگفتییییی؟؟ به چه حقی ازم این موضوع رو مخفی کردیییییی؟؟؟ فشار دستاش روی بازوهام خیلی زیاد بود و خیلییی درد داشتم و انگار داشت دستم میشکست _ایییی دستم..توروخدا ولم کُ... فریاد زد +جوابمو بدههههههههههههه به چه حقی ازم این موضوع رو مخفی کردیییی به همون اندازه ای که تو میتونی در مورد این بچه تصمیم بگیری منم حق تصمیم گیریییی دارممم اونوخ تو بدون اینکه به من بگی میخواستی بچمو سقط کنیییییی هر کلمه ای که میگفت فشار دستاش روی بازوهام بیشتر میشد و بازوهامو به حدی محکم فشار میداد که احساس میکردم استخونام داره زیر دستاش میشکنه و از درد اشکم در اومده بود _آراد دستم..دستممممم..آیییی توروخداااا فشار دستشو بیشتر کرد و با صدای بلند گفت +دیگه حق ندارییی بدون اجازه‌ی من حتی آبم بخوریییییی چه برسه به اینکه بخوای پاتو از خونه بزاری بیروننننن از درد ‌صورتم جمع شده بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم از عقب به دیوار چسبیده بودم و از طرف دیگه بازوهام توسط اراد گرفته شده بود...اراد فشار دستشو بیشتر کرد و فریاد زد +فهمیدییییییییی؟؟؟؟ با درد و بغض گفتم _ب.باشه بازوهامو ول کرد و من همونجور که به دیوار تکیه داده بودم اروم نشستم روی زمین و اراد نگاه عصبانی بهم انداخت و به طرف در رفت و در خونه رو جوری به هم کوبید که از صداش شونه هام بالا پریدن...زدم زیر گریه...همونجا که نشسته بودم بلند بلند گریه میکردم...نمیدونم چند ساعت گذشت ولی دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود تصمیممو گرفتم از جام بلند شدم و.... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ صبح با ماشین ارام از خونه رفتم بیرون چون ماشین خودم خراب بود رفتم شرکت و چند ساعت بعد برای کارهای اونجا از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم و داشتم به سمت قراری که داشتم میرفتم...توی راه اوا رو دیدم که داره پیاده جایی میره کنارش ماشینو نگه داشتم و شیشه رو کشیدم پایین نگاهی بهم انداخت و جلو اومد سلام کردیم که من گفتم _کجا میری؟ میخوای برسونمت؟ انگار هول شده بود فوری گفت +اره اره سوار ماشین شد و با تعجب نگاش کردم و داشتم به سمت خونشون میرفتم...نمیدونم چیشد که در داشبورت رو همونجور که پشت چراغ قرمز وایساده بودم باز کردم و یه جواب ازمایش ازش اوردم بیرون...برگه رو باز کردم و داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم...جواب ازمایش ارام برای بارداریش بود و مال چند روز پیش بود و جواب مثبت بود...این برگه تاریخش مال چند روز پیش بوده ولی ارام این موضوع رو به من نگفته یه نگاه به اوا کردم...داشت با نگرانی و تعجب بم نگاه میکرد و لب پایینشو به دندون گرفته بود چیزی نگفتم و گوشیمو برداشتم و شماره ارام روگرفتم که جواب نداد...همه ماشینا داشتن پشت سرم بوق میزدن فوری حرکت کردم و یه گوشه خیابون نگه داشتم و چند بار دیگم بهش زنگ زدم میخواستم برم خونه که اوا با صدای لرزون گفت +آ‌.آرام خونه نیست _چی؟ چی میگییی؟ پس کجاست؟؟ اصن این برگه ازمایش چیه؟؟ از کجا اومده؟؟ +اراد بهتره بری به کارت برسی خواست پیاده شه که دستشو گرفتم و با لحن محکمی گفتم _تو میدونی ارام کجاست؟ حتما میدونییی بگو کجاس؟؟؟ +م.من نمیدونم _دروغ نگو اوا اصلا این برگه چیههه؟؟ اوا نفس عمیقی کشید و گفت +ببین اراد، ارام بارداره الانم رفته بچه رو سقط کنه شوکه شدم چی داشت میگفت؟ رفته بچه رو سقط کنه؟؟ با صدای نسبتا بلندی گفتم _چی میگییی؟؟ ینی چی رفته بچه رو سقط کنههه؟؟ چرا به من این موضوع رو نگفتهههه؟؟ +ارام نمیخواست تو این موضوع رو بفهمی چون میترسید مخالفت کنی و نذاری بچه رو سقط کنه برا همین بهت نگفت و الان رفته بچه رو سقط کنه فریاد زدم _معلومه که نمیذاشتمممم اون به چه حقی بدون اجازه‌ی من میخواد اون بچه رو بکشهههه...نمیفهمم تویی که این موضوع رو میدونستی نباید به من میگفتیییی؟؟ اون عقل نداره اون دیوونس تو باید بهم میگفتی میخواد چه غلطی بکنههه تازه رفتی کمکش کردی برا سقط بچهههههه +اروم باش اراد...ارام رفته بچه رو سقط کنه هیچ کاریم دیگه از دست تو بر نمی.... _ببند دهنتووووووووووو...بگو کجاس؟؟؟؟ کدوم قبرستونی رفته بچه‌ی منو سقط کنهههه اوا از صدام ترسید و سکوت کرد که بلند تر داد زدم _دِ جواب بدههههههه کدوم خراب شده ای الان ؟؟؟ اروم ادرس اونجارو گفت و پیاده شد عصبی ماشینو روشن کردم و با سرعت بالا به ادرسی که داده بود رفتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 پنج‌پارت‌‌نـــوش‌نگاهتون🪐⚡️