🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۸
✨آراد✨
بی حوصله براش توضیح دادم که چیشده و اون نگران شد از پرستاری پرسیدم که میتونم برم داخل یا نه؟ که اجازشو بهم داد...داخل اتاق شدم اخم غلیظی وسط پیشونیم بود و از دستش عصبانی بودم دست به سینه به دیوار تکیه داده بودم و بهش نگاه میکردم هم نگران بودم و هم عصبانی...مدتی بعد اروم پلک هاش تکون خورد چشماشو باز کرد
✨آرام✨
بی حال چشمامو باز کردم و خودم رو توی بیمارستان دیدم و سِرُمی توی دستم بود...چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشم چرا اینجام...پس زنده موندم بچه هم زندست نگاهم افتاد به اراد که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و داشت با اخم نگام میکرد...یاد فریادهاش، صورت عصبیش،فشار دادن بازوهام توسطش و...افتادم اون زمان خیلی ازش ترسیده بودم و الان با دیدنش بدنم شروع کرد به لرزیدن...اوا هم کنارم روی صندلی نشسته بود بلند شد و خواست از اتاق خارج شه که بی جون مچ دستشو گرفتم و با تمام توانم گفتم
_نرو
دستام به وضوح میلرزید و ضربان قلبم بالا رفته بود...آوا نگاهم کرد و گفت
+زود میام دستمو ول کن
سرمو به چپ و راست تکون دادم نمیخواستم با اراد تنها باشم با اون وضعیتی که من امروز ازش دیدم و فریادهایی که میزد چهارستون بدنمو میلرزوند و اخم غلیظی که الان کرده بود نشونهی بدی میداد... اوا یه نگاهی به دستش انداخت و گفت
+با اراد کار دارم ولم کن زود برمیگردم...خب؟
دستشو ول کردم که به طرف اراد رفت
✨آراد✨
ارام دست اوا رو گرفته بود تا نره زیاد بهشون دید نداشتم و چند دقیقه بعد اوا اومد طرفم و با حرکات صورت و دستش بهم فهموند که از اتاق بیام بیرون...از اتاق اومدم بیرون و اوا هم از اتاق خارج شد که گفتم
_چیه؟
+آراد...به نظرم بهتره توی اتاق نیای
_چرااا؟؟
+اونجور که من فهمیدم آرام ازت ترسیده...دستاش با دیدن تو شروع به لرزیدن کرد
کلافه دستی توی موهام کشیدم شاید امروز با دیدن اون رفتارهایی که داشتم ازم ترسیده ولی منم حق داشتم چنین رفتاری داشته باشم شاید زیاده روی کرده بودم ولی حق داشتم اون موضوع به این مهمی رو ازم مخفی کرده بود...اوا ادامه داد
+امشب من کنارش میمونم تو برو خونه
_من جایی نمیرم تو برو خونتون شوهرت صداش در میاد و بچت بهونتو میگیره
+بچه رو خوابوندم و اومدم به امیرعلی هم گفتم ممکنه امشب نیام و پیش بچه بمونه
_اوا اصلا اعصاب ندارم با منم یکی به دو نکن بیا برو خونتون خودم اینجا میمونم
+اراد میفهمی میگم ارام ازت میترسه میخوای دوباره حالش بدترشه؟؟؟
عصبی گفتم
_مگه به تو گفته که از من میترسهههه؟؟
+نه نگفته ولی از رفتارش کاملا مشخصه بدنش میلرزید وقتی به تو نگاه میکرد
_آوا اصلا حوصله چنین حرفای مزخرفیو ندارم
+چیش مزخرفه اراد؟؟ میگم ارام ازت میترسه مچ دست منو گرفته بود تا از اتاق نرم بیرون و باهاش تنها نشی
حوصله جر و بحث باهاشو نداشتم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۲۹
✨آراد✨
حوصله جر و بحث باهاشو نداشتم نشستم روی صندلی و گفتم
_هرکاری میخوای بکن
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم و اوا رفت توی اتاق...فکرهای مختلفی از توی ذهنم رد میشد و چند ساعت فقط فکر میکردم تا اذان صبح رو گفت بلند شدم رفتم توی نمازخونه و نمازمو خوندم و همونجا چند ساعت خوابم برد...وقتی بیدار شدم خورشید طلوع کرده بودم بلند شدم و به طرف اتاقی که ارام توش بود رفتم اوا سرش روی تخت بود و خواب بود ارام هم چشماش باز بود به طرفشون رفتم دستمو گذاشتم روی شونهی اوا و صداش زدم از خواب بیدار شد صاف نشست که گفتم
_بلندشو برو خونتون پاشو
اولش مخالفت کرد ولی در اخر رفت نشستم روی صندلی کنار تخت و به صورت ارام نگاه کردم...تخت رو اورده بودن بالا و ارام تکیه داده بود به تخت و سرش پایین بود و نگام نمیکرد ولی متوجه لرزش لب و چونش شدم...نگاهمو به دستاش دادم... دستاش میلرزید یعنی واقعا از من میترسید؟
بهش نگاه کردم و لب زدم
_از من ترسیدی؟
چیزی نگفت و حتی نگاهمم نکرد و هنوز در حال لرزیدن بود پوفی کشیدم و عصبی گفتم
_با این کارت میخواستی خودتو بُکُشی یا اون بچه رو؟
شاید نمیخواست زیاد عصبانی شم با صدایی که میلرزید جواب داد
+م.مهم نبود
_چی مهم نبود؟ اینکه بمیری؟ اینکه هم خودتو بکشی هم بچه رو
+برام..مهم نیست زنده بمونم... یا بمیرم
_از بس خودخواهی
نگاهی بهم کرد ولی سریع نگاهشو ازم گرفت ادامه دادم
_تو خوادخواهی...خودخواهی که بدون اینکه به من چیزی بگی میخواستی بچمونو سقط کنی...خودخواهی که میخوای بمیری..تو به هیچکس الا خودت فکر نمیکنی نه به من نه به اون بچه ای توی شکم تو داره رشد میکنه..به هیچکس فکر نمیکنی برای همین اون تصمیم احمقانه رو گرفتی و خواهر من احمق تر از تو، توی این کار بهت کمک کرد...برات متاسفم ارام متاسفم برات...تو به من میگی قاتل مهرادم به من میگی تقصیر منه که مهراد مُرده اونوخ خودت میخواستی بچه ی توی شکمتو بری سقط کنی؟ میخواستی بکُشیش؟ اون اتفاق ناخواسته بود ولی این کار تو عمدیه تو میخواستی بچمونو بکشی نه من...تو خودت تنهایی این تصمیمو گرفتی بدون اینکه حتی نظر منو بخوای...من پدر اون بچم هر چقدر تو حق تصمیم گیری در موردش رو داری منم دارم
بلند شدم و برگشتم تا از اتاق برم بیرون که صداش از پشت سرم اومد
_م.من خودخواه نیستم...من الان امادگی اینو ندارم که یه بچهی دیگه به دنیا بیارم...نمیتونم بزرگش کنم...میترسم اراد میترسم...
به طرفش برنگشتم ولی متوجه شدم داره گریه میکنه
_ب.بهت نگفتم چون میدونستم مخالفت میکنی..میدونستم قبول نمیکنی بچه رو سقط کنم
بدون اینکه به طرفش برگردم یا حرفی بزنم به جلو حرکت کردم و از اتاق اومدم بیرون...کلافه نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم...خودمم حال خودم رو نمیفهمیدم...غروب بود که دیگه ارام رو مرخصش کردن و من از صبح که اون گفتگو رو داشتیم تا الان توی اتاق دیگه نرفتم ،ارام از اتاق خارج شد و بی حرف پشت سرم راه افتاد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۰
✨آراد✨
سوار ماشین شدیم و من حرکت کردم ارام هم سرش پایین بود و چیزی نمیگفت وقتی رسیدیم پیاده شدیم و من درو باز کردم و ارام پشت سرم اروم میومد...دست خودم نبود که اخم کرده بودم از حیاط گذشتیم و در سالن رو باز کردم و وارد شدم و ارام وقتی وارد شد دستشو اورد بالا و سرشو گرفت به طرفش رفتم و با همون اخمی که داشتم گفتم
_خوبی؟
دستشو برداشت و بدون اینکه نگام کنه سرشو به معنی اره تکون داد و از کنارم گذشت و رفت توی اتاق خواب بهش نگاه میکردم و وقتی وارد اتاق شد پوفی کشیدم و نشستم روی مبل و به سر و صورتم دست میکشیدم حال خودم رو نمیفهمیدم اصلا نمیدونستم چمه با این وضعیتم، از اون طرف حال ارام اینجوری بود...
شب رو روی مبل خوابیدم و بعد از نماز صبح رفتم توی اتاق، ارام روی تخت خوابیده بود و دوتا دستشو گذاشته بود زیر سرش و پتو رو تا کمرش کشیده بود جلو رفتم و لبهی تخت نشستم و به صورتش نگاه کردم یهو چشمم به بازوهای ارام خورد بازوهاش بدجور کبود و سیاه شده بود یعنی انقدر من بازوهاشو محکم فشار دادم که اینجور کبود شده؟ دستمو گذاشتم روی بازوش همونجا که کبود شده بود و اروم نوازشش کردم که چشمای ارام باز شد و سرشو اورد بالا و توی چشمام نگاه کرد...دستمو از روی بازوش برداشتم که بلند شد نشست و ازم فاصله گرفت با خودم گفتم"عهههه اگه قراره لجبازی کنی من بیشتر بلدم"
منم یکم خودمو جابجا کردم و بهش نزدیک شدم که دوباره ازم فاصله گرفت؛ گفتم
_چرا ازم فرار میکنی؟
چیزی نگفت که دستمو دراز کردم و چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا و اون با چشمایی که از اشک پر بود به صورت اخمی من نگاه کرد...اخم ریزی کرده بودم ولی چونه ی ارام که توی دستم بود شروع که به لرزیدن تعحب کردم سرشو کشید عقب و چونشو از دستم ازاد کرد نمیدونم چرا توی اون شرایط خندم گرفته بود ولی به یه لبخندی که همراه با فشرده شدن لب هام روی هم بود قانع شدم و اخمامو باز کردم و لب خندمو هم جمع کردم و جدی به ارام گفتم
_از من میترسی؟
سرش پایین بود و نگام نمیکرد از این سکوتش کلافه شدم چونشو اینبار محکم گرفتم جوری که نمیتونست چونشو از دستم ازاد کنه و مجبور بود بهم نگاه کنه...گفتم
_چرا جوابمو نمیدی؟
بازم سکوت کرد که دوباره سوالم رو تکرار کردم
_از من میترسی؟
سرشو به چپ و راست تکون داد که گفتم
_پس چرا داری میلرزی؟
با صدایی لرزون گفت
+و.ولم کن
_جوابمو بده تا ولت کنم
سرشو میکشید عقب و سعی میکرد چونشو از دستم خارج کنه ولی نمیتونست یهو خودم چونشو ول کردم و بازوشو گرفتم و فاصلمو باهاش کم کردم که با چشمای متعجب و ترسیده نگام کرد...توی چشماش نگاه کردم و گفتم
_چته ارام؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟ چرا همچین رفتار میکنییی؟؟ بچه شدی؟
مکثی کردم و ادامه دادم
_اگه حرفی داری بهم بگو چرا سکوت میکنی و حرف نمیزنی اگه مشکلی داره بیا بهم بگو چرا داری لجبازی میکنییی؟؟
باز داشتم بازوهاشو فشار میدادم ،برای کنترل کردن خودم بازوهاشو ول کردم و چشمامو روی هم فشار دادم که صداشو شنیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۱
✨آراد✨
چشمامو روی هم فشار دادم که صداشو شنیدم
+آراد؟
نفسمو یک جا بیرون فرستادم چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم و لب زدم
_بله؟
+م.میشه..ر.رضایت بدی من..بچه رو س.سقط کنم؟
بی اختیار اخم کردم و گفتم
_در مورد سقط کردن بچه با من حرف نزن
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد و گفت
+چرااا؟؟ چرا نمیخوای بچه سقط شه؟ چرا نمیزاری سقطش کنممم؟؟
_تو چرا میخوایی سقطش کنییی؟؟ چرا میخوای بچه ی خودتو بکشی؟ چرا میخوای اون طفل معصومو از نعمت زندگی محرومش کنیییی؟؟
چشماشو روی هم فشار داد و گفت
+نمیتونم اراد بفهممم نمیتونم من نمیتونم یه بچه ی دیگه به دنیا بیارم نمیتونم بزرگش کنم
مکثی کرد و گفت
+اگه بهت بگم بخاطر من بچه رو سقطش کنم قبول میکنی؟
توی چشماش نگاه کردم و گفتم
_اگه من به تو بگم بخاطر من اون بچه رو سقط نکن قبول میکنی؟
حرصی گفت
+آراااااااد دارم جدی باهات حرف میزنمممم
_منم دارم جدی باهات حرف میزنم فکر کردی باهات شوخی دارممم؟؟
نالان چشماشو روی هم فشار داد... خودش خوب میدونست بدون رضایت من نمیتونه بچه رو بره سقط کنه وقتی دیدم چیزی نگفت بلند شدم و رو بهش کردم و گفتم
_فکراتو در موردش بکن شاید به نتیجه ی درست رسیدی...ولی اینو بدون که حق نداری بدون اجازه ی من بلایی سر اون بچه بیارییی
برگشتم که از اتاق برم بیرون هنوز پامو از اتاق نذاشته بودم بیرون که گفت
+مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟؟
برگشتم و با خونسردی گفتم
_نه نداری
نفسشو کلافه بیرون داد و من از اتاق خارج شدم و سوییچو برداشتم و از خونه زدم بیرون در رو هم قفل کردم تا جایی نره و کلیدشو برداشتم...از اون بر میاد باز بخواد بره یه جور دیگه بچه رو سقط کنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
حسین ستودهenc_17002386782180266695799.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
ننم ام البنین به چادرت گرفتارم
محمدحسین پویانفر523_26861863241914.mp3
زمان:
حجم:
12.3M
- محمدحسین ِپویانفر .
#مداحی