🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۰
✨آراد✨
سوار ماشین شدیم و من حرکت کردم ارام هم سرش پایین بود و چیزی نمیگفت وقتی رسیدیم پیاده شدیم و من درو باز کردم و ارام پشت سرم اروم میومد...دست خودم نبود که اخم کرده بودم از حیاط گذشتیم و در سالن رو باز کردم و وارد شدم و ارام وقتی وارد شد دستشو اورد بالا و سرشو گرفت به طرفش رفتم و با همون اخمی که داشتم گفتم
_خوبی؟
دستشو برداشت و بدون اینکه نگام کنه سرشو به معنی اره تکون داد و از کنارم گذشت و رفت توی اتاق خواب بهش نگاه میکردم و وقتی وارد اتاق شد پوفی کشیدم و نشستم روی مبل و به سر و صورتم دست میکشیدم حال خودم رو نمیفهمیدم اصلا نمیدونستم چمه با این وضعیتم، از اون طرف حال ارام اینجوری بود...
شب رو روی مبل خوابیدم و بعد از نماز صبح رفتم توی اتاق، ارام روی تخت خوابیده بود و دوتا دستشو گذاشته بود زیر سرش و پتو رو تا کمرش کشیده بود جلو رفتم و لبهی تخت نشستم و به صورتش نگاه کردم یهو چشمم به بازوهای ارام خورد بازوهاش بدجور کبود و سیاه شده بود یعنی انقدر من بازوهاشو محکم فشار دادم که اینجور کبود شده؟ دستمو گذاشتم روی بازوش همونجا که کبود شده بود و اروم نوازشش کردم که چشمای ارام باز شد و سرشو اورد بالا و توی چشمام نگاه کرد...دستمو از روی بازوش برداشتم که بلند شد نشست و ازم فاصله گرفت با خودم گفتم"عهههه اگه قراره لجبازی کنی من بیشتر بلدم"
منم یکم خودمو جابجا کردم و بهش نزدیک شدم که دوباره ازم فاصله گرفت؛ گفتم
_چرا ازم فرار میکنی؟
چیزی نگفت که دستمو دراز کردم و چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا و اون با چشمایی که از اشک پر بود به صورت اخمی من نگاه کرد...اخم ریزی کرده بودم ولی چونه ی ارام که توی دستم بود شروع که به لرزیدن تعحب کردم سرشو کشید عقب و چونشو از دستم ازاد کرد نمیدونم چرا توی اون شرایط خندم گرفته بود ولی به یه لبخندی که همراه با فشرده شدن لب هام روی هم بود قانع شدم و اخمامو باز کردم و لب خندمو هم جمع کردم و جدی به ارام گفتم
_از من میترسی؟
سرش پایین بود و نگام نمیکرد از این سکوتش کلافه شدم چونشو اینبار محکم گرفتم جوری که نمیتونست چونشو از دستم ازاد کنه و مجبور بود بهم نگاه کنه...گفتم
_چرا جوابمو نمیدی؟
بازم سکوت کرد که دوباره سوالم رو تکرار کردم
_از من میترسی؟
سرشو به چپ و راست تکون داد که گفتم
_پس چرا داری میلرزی؟
با صدایی لرزون گفت
+و.ولم کن
_جوابمو بده تا ولت کنم
سرشو میکشید عقب و سعی میکرد چونشو از دستم خارج کنه ولی نمیتونست یهو خودم چونشو ول کردم و بازوشو گرفتم و فاصلمو باهاش کم کردم که با چشمای متعجب و ترسیده نگام کرد...توی چشماش نگاه کردم و گفتم
_چته ارام؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟ چرا همچین رفتار میکنییی؟؟ بچه شدی؟
مکثی کردم و ادامه دادم
_اگه حرفی داری بهم بگو چرا سکوت میکنی و حرف نمیزنی اگه مشکلی داره بیا بهم بگو چرا داری لجبازی میکنییی؟؟
باز داشتم بازوهاشو فشار میدادم ،برای کنترل کردن خودم بازوهاشو ول کردم و چشمامو روی هم فشار دادم که صداشو شنیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۱
✨آراد✨
چشمامو روی هم فشار دادم که صداشو شنیدم
+آراد؟
نفسمو یک جا بیرون فرستادم چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم و لب زدم
_بله؟
+م.میشه..ر.رضایت بدی من..بچه رو س.سقط کنم؟
بی اختیار اخم کردم و گفتم
_در مورد سقط کردن بچه با من حرف نزن
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد و گفت
+چرااا؟؟ چرا نمیخوای بچه سقط شه؟ چرا نمیزاری سقطش کنممم؟؟
_تو چرا میخوایی سقطش کنییی؟؟ چرا میخوای بچه ی خودتو بکشی؟ چرا میخوای اون طفل معصومو از نعمت زندگی محرومش کنیییی؟؟
چشماشو روی هم فشار داد و گفت
+نمیتونم اراد بفهممم نمیتونم من نمیتونم یه بچه ی دیگه به دنیا بیارم نمیتونم بزرگش کنم
مکثی کرد و گفت
+اگه بهت بگم بخاطر من بچه رو سقطش کنم قبول میکنی؟
توی چشماش نگاه کردم و گفتم
_اگه من به تو بگم بخاطر من اون بچه رو سقط نکن قبول میکنی؟
حرصی گفت
+آراااااااد دارم جدی باهات حرف میزنمممم
_منم دارم جدی باهات حرف میزنم فکر کردی باهات شوخی دارممم؟؟
نالان چشماشو روی هم فشار داد... خودش خوب میدونست بدون رضایت من نمیتونه بچه رو بره سقط کنه وقتی دیدم چیزی نگفت بلند شدم و رو بهش کردم و گفتم
_فکراتو در موردش بکن شاید به نتیجه ی درست رسیدی...ولی اینو بدون که حق نداری بدون اجازه ی من بلایی سر اون بچه بیارییی
برگشتم که از اتاق برم بیرون هنوز پامو از اتاق نذاشته بودم بیرون که گفت
+مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟؟
برگشتم و با خونسردی گفتم
_نه نداری
نفسشو کلافه بیرون داد و من از اتاق خارج شدم و سوییچو برداشتم و از خونه زدم بیرون در رو هم قفل کردم تا جایی نره و کلیدشو برداشتم...از اون بر میاد باز بخواد بره یه جور دیگه بچه رو سقط کنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
حسین ستودهenc_17002386782180266695799.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
ننم ام البنین به چادرت گرفتارم
محمدحسین پویانفر523_26861863241914.mp3
زمان:
حجم:
12.3M
- محمدحسین ِپویانفر .
#مداحی