eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
دوساعت باید وایسی تا یه پیام بیاد😒✅🤦🏻‍♀
ایتا سکته خفیفی کرد!😐
چه می شود گفت به این سوپر اپلیکیشن... 🗿
باشه نمیام ولی یادت‌بمونه کربلات انگار مال ِ از ما بهترونه ......
چاره‌ای جز غم ِدوری ِحرم نیست که نیست بگذارید به بیچارگی‌ام گریه کنم ..
با فرستادن چندتا صلوات شهدا رایاد کنیم..
981.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان بریدم بریدم . .💔
بسم‌الله‌الرحمان‌الرحیم ای تشنه لب حسین عریان بدن ....💔😭 تنهای تنها توی دل گودال داره میره از‌حال.. اینکه داره‌این همه دستُ پا میزنه مادرشُ‌ صدا میزنه حسین منه¹²⁸....💔
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین تو قلبم داره ریشع..🥺❤️
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم،حالت تهوع ولم نمیکرد... وقتی رسیدیم باهم داخل بیمارستان شدیم بهم یه سرم وصل کردن و گفتن مشکل خاصی ندارم و این در دوران بارداری طبیعیه ولی استرس و هیجانات برام مثل سَم میمونه و هم برای خودم و هم برای بچه ضرر داره...بی حال روی تختی دراز کشیدم و اراد دستمو بین دستاش گرفت و برام حرف میزد و من فقط گوش میکردم...بعد از اتمام سرم از اونجا اومدیم بیرون حالم بهتر شده بود و الان فقط خوابم میومد سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم داشت خوابم میبرد که صدای اراد اومد +آرام نخوابیاااا الان میرسیم خونه به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی بهش انداختم ولی چیزی نگفتم...تا رسیدن به خونه مدام چشمام باز و بسته میشد وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم توی خونه یه راست باهم رفتیم توی اتاق و من روسریمو برداشتم و خسته روی تخت دراز کشیدم اراد هم پرده هارو کشید و اومد پتویی انداخت روم و خواست برگرده که گفتم _تو نمیای پیشم؟ +اگه میخوای میام ولی باید برم شرکت نمیتونم بخوابم سرمو تکون دادم دلم میخواست بیاد کنارم اروم گفتم _میشه بیایی یکم پیشم باشی؟ لبخندی زد و اومد کنارم دراز کشید و من سرمو گذاشتم روی بازوش و اون سرمو نوازش میکرد دیگه تصمیم نداشتم بچه رو سقط کنم و میخواستم به دنیا بیاد همونجور که اراد سرمو نوازش میکرد گفتم _یه چیزی بگم اراد؟ +جانم؟ بگو _میشه منو..ببری سر خاک مهراد؟ اراد جا خورد ولی فوری گفت +باشه امروز زود برمیگردم باهم میریم چیزی نگفتم و سریع خوابم برد عصر بود که دیگه بیدار شدم بلند شدم غذایی درست کردم که اراد اومد خونه باهم رفتیم سر خاک مهراد و چند ساعت اونجا موندیم و بعد برگشتیم شاممون رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•