🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۵
✨آرام✨
سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم،حالت تهوع ولم نمیکرد... وقتی رسیدیم باهم داخل بیمارستان شدیم بهم یه سرم وصل کردن و گفتن مشکل خاصی ندارم و این در دوران بارداری طبیعیه ولی استرس و هیجانات برام مثل سَم میمونه و هم برای خودم و هم برای بچه ضرر داره...بی حال روی تختی دراز کشیدم و اراد دستمو بین دستاش گرفت و برام حرف میزد و من فقط گوش میکردم...بعد از اتمام سرم از اونجا اومدیم بیرون حالم بهتر شده بود و الان فقط خوابم میومد سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم داشت خوابم میبرد که صدای اراد اومد
+آرام نخوابیاااا الان میرسیم خونه
به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی بهش انداختم ولی چیزی نگفتم...تا رسیدن به خونه مدام چشمام باز و بسته میشد وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم توی خونه یه راست باهم رفتیم توی اتاق و من روسریمو برداشتم و خسته روی تخت دراز کشیدم اراد هم پرده هارو کشید و اومد پتویی انداخت روم و خواست برگرده که گفتم
_تو نمیای پیشم؟
+اگه میخوای میام ولی باید برم شرکت نمیتونم بخوابم
سرمو تکون دادم دلم میخواست بیاد کنارم اروم گفتم
_میشه بیایی یکم پیشم باشی؟
لبخندی زد و اومد کنارم دراز کشید و من سرمو گذاشتم روی بازوش و اون سرمو نوازش میکرد دیگه تصمیم نداشتم بچه رو سقط کنم و میخواستم به دنیا بیاد همونجور که اراد سرمو نوازش میکرد گفتم
_یه چیزی بگم اراد؟
+جانم؟ بگو
_میشه منو..ببری سر خاک مهراد؟
اراد جا خورد ولی فوری گفت
+باشه امروز زود برمیگردم باهم میریم
چیزی نگفتم و سریع خوابم برد
عصر بود که دیگه بیدار شدم بلند شدم غذایی درست کردم که اراد اومد خونه باهم رفتیم سر خاک مهراد و چند ساعت اونجا موندیم و بعد برگشتیم شاممون رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۶
🍃چندهفتهبعد🍃
✨آرام✨
امروز رفته بودم سونوگرافی برای معاینهی بچه وقتی نوبتم شد رفتم داخل و وقتی سونوگرافیو انجام دادم خانمه توی کامپیوترش یه چیزهایی رو مشاهده میکرد و وقتی برگهی سونوگرافی رو بهم داد با لبخند گفت
_خانم شما دو قلو باردارید
یه لحظه هنگ کردم دو قلو وایی خداااا من دو قلو باردارم با خوشحالی تشکر کردم و با برگهی توی دستم از اونجا اومدم بیرون رفتم خونه و وقتی شب اراد اومد و زمانی که داشتیم شام میخوردیم گفتم
_آراد امروز رفتم سونوگرافی
+اره بهم گفته بودی قبلا
_میدونی چی بهم گفتن؟
+نه چی گفتن؟
_حدس بزن
+اوممم خب...نمیدونم چی گفتن؟
_مواظب باش یکم به مغزت فشار نیاری نگرانتم واقعا
+خب نمیدونم بگو چی گفتن
لبخندی زدم و گفتم
_من دو قلو باردارم
اراد خیرهی صورتم شد و همینجور نگام میکرد یهو لبخند پهنی زد و گفت
+واقعااااا؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم
_اره
+واییی اصن باورم نمیشههه دوتا بچهههه
_خودمم خیلی شوکه شدم
باهم کمی حرف زدیم و شاممون رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۷
🍃چندماهبعد🍃
✨آراد✨
امروز برای ارام نوبت داده بودن برای به دنیا اوردن بچه...ارام خیلی استرس داشت و هرچی بهش میگفتم چیزی نیست میگفت نمیدونم چرا نگرانم و میترسم
ارام رو بردن توی اتاق عمل و اینبار من نگران بودم...چندماه پیش فهمیدیم بچه ها دخترن و من خیلی خوشحال شدم...الان طول بیمارستان رو طی میکردم و دعا میکردم اتفاقی نیفته
مدتی بعد اومدن اطلاع دادن که بچه ها سالم به دنیا اومدن و حال ارام هم خوبه...وارد اتاق شدم و دیدم ارام بیهوش روی تخت خوابیده پرستاری با دوتا تخت کوچیک اومد و گذاشت کنار ارام...تا زمانی که ارام بهوش بیاد به دوتا دخترای خوشگلم خیره بودم...همین که ارام چشماشو باز کرد اولین کلمه ای که گفت
+بچه هام ،بچه هام کو؟؟؟
جلو رفتم و گفتم
_خسته نباشی عزیزدلم
بعد هم به کنارش اشاره کردم و اون با بی حالی سرشو برگندوند و با دیدن بچه ها لبخند بی جونی زد و گفت
_یکیشونو بده بهم
تختشو یکم اوردم بالا و یکی از بچه هارو برداشتم و اروم بهش دادم و اون یکیشونو خودم بغلش کردم...جفتشون خواب بودن یهو ارام گفت
+آراد اسماشونا چی بزاریم؟
خندیدم و گفتم
_واییی اصلا به اسماشون فکر نکرده بودم...اوممم ببین اسم یکیشونا من انتخاب میکنم اسم یکیشونو تو اینجوری عدالتم برقرار میشه
+نوچچچچ نمیخوامممم اسمای جفتشونو خودم میخوام انتخاب کنم
_عهههه نمیشه دیگه خب منم میخوام اسم یکیشونو انتخاب کنم
+خیلی ببخشید که بنده نُه ماه دوتا بچه رو تحمل کردم و این همه درد کشیدم تازه فامیلی جنابالی میاد روشون بعد الان میخوای اسمشونم انتخاب کنی
_خیلی بدی خب باشه چی میخوای بزاری؟
به بچه ای که توی بغلش بود نگاه کرد و گفت
+اومممم... اسمش...بهار چطوره؟؟
_بهار! اسم قشنگیه
+اون یکیشو تو بگو
_ایوللللل
خندید و منتظر شد تا اسم بگم منم کمی فکر کردم و گفتم
+باران...باران چطوره؟
_اوممم باران؟ بهار و باران به هم دیگه میاد قشنگه دوست دارم
یکم دیگم حرف زدیم که محمدحسین اومد از قبل بهش گفته بودم ارام اینجاست با فاطمه اومده بودن دسته گلی به ارام دادن و که همون موقع صدای باران بلند شد که ارام گفت
_بدش به من
باران رو بهش دادم و بهار رو که خوابیده بود ازش گرفتم و گذاشتم توی تختش و با محمدحسین از اونجا اومدیم بیرون تا راحت بتونه به بچه شیر بده
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۳۸
✨آرام✨
فردا منو مرخص کردن بهار توی بغل اراد بود و باران دست من، از بیمارستان اومدیم بیرون اراد ، بچه ها را روی صندلی عقب خوابوند و نشست پشت فرمون و حرکت کرد توی راه کلی باهم حرف زدیم و خندیدم...هنوز نرسیده بودیم خونه که صدای گریه ی بهار بلند شد و پشت سرش باران هم از خواب بلند شد...منو اراد به هم نگاه کردیم و خندیدم وقتی رسیدیم یکیشونا من برداشتم و یکیشونا اراد باهم رفتیم توی خونه به جفتشون شیر دادم و اراد خوابوندشون
🍃یک سال و شش ماه بعد🍃
بچه ها یکم بزرگ شده بودن...چهار دست و پا راه میرفتن و کلماتی مثل{بَ بَ،دَ دَ، آبو} رو میتونستن بگن و من ذوق میکردم...زندگیم با اراد خیلی خوب بود...امروز رفتم آزمایش دادم که متوجه شدم باردارم و خیلی خوشحال شدم بچه ی توی شکمم دو هفتش بود...بهار خونه ی اوا بود و باران پیش فاطمه...رفتم اول بهار رو از آوا گرفتم و ازشون تشکر کردم داشتم مسافت خونه ی آوا تا خونه ی محمدحسین رو طی میکردم که چشمم به یه گل فروشی افتاد با خودم گفتم بزار یه شاخه گل بگیرم...بهار توی ماشین خواب بود برا همین اروم پیاده شدم و داخل گلفروشی شدم...یه دسته گل نرگس گرفتم و از اونجا خارج شدم در ماشین رو باز کردم که بشینم دیدم بهار نیست...توی ماشین رو نگاه کردم نبودش...برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم نبودنش...یه خانمی داشت از رد میشد با نگرانی به طرفش رفتم و سراغ بهار رو گرفتم که نمیدونست کجاست به این طرف و اون طرف میدویدم و بهار رو صدا میزدم و هر کسیو که میدیدم ازش میپرسیدم...اشکم در اومده بود دخترم نبودش بهارم نبود...یعنی دزدیدنش ؟؟ اخه اون که نمیتونه درست راه بره تازه خواب هم بود..ای خدااااااااااااا چیکار کنم بچمممم
نمیدونم چقدر دویدم و اسم بهار رو صدا زدم که ناامید افتادم روی زمین و زدم زیر گریه...دوتا زن که متوجه حال و احوال پریشون من شدن تلاش میکردن ارومم کنن ولی مگه میشد؟؟؟
گوشیمو برداشتم و با گریه زنگ زدم به اراد که هنوز چیزی نگفته بودم اراد با دلهره گفت
+کجاییی ارام؟؟؟ کجایی؟؟
با گریه گفتم
_آراد..بهار..بچم نیست
اراد از پشت گوشی فریاد زد
+میگم کجاییییییی؟؟
با گریه بهش گفتم کجام
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•