@madahi_chanel aghela-ay-aghela-hazrati.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
عاقلا آی عاقلا . . ❤️🔥
#کربلاییامیرحسینحضرتی
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیشه باورم . . 💔
[ . . اولین تصویر تابوت متعلق به رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان . . ]
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۲
✨آراد✨
تا صبح خوابم نبرد حالم خوب نبود و پارسا هم مدام روی گوشیم میگفت که باید چیکارا بکنم و تهدیدم میکرد...صبح که شد با حال خراب در اتاق رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و اخم کردم و از پله ها رفتم پایین ارام همونجا بود که دیشب بود...وایسادم رو به روش و گفتم
_بچه رو بده
سرشو به چپ و راست تکون داد که باز گفتم
_میگم بچه رو بده
+چرا میخوای بچمو ببرییی؟؟ چرا میخوایی بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ اصن بهارم کجاستتت؟؟ دست کیهه؟ توروخدا اراد توروخدا باران رو نبر...التماست میکنم خواهش میکنم...من خودم میرم با طرف قمار تو حرف میزنم راضیش میکنم بهار رو بهم بده و از باران بگذره...باشهه؟؟
با حرفاش داشتم جون میدادم ولی اصلا حالم رو بروز ندادم خودمو عصبی نشون دادم و رفتم جلو و دوتا دستمو گذاشتم روی باران...ارام محکم تر بغلش کرد و باز شروع کرد به التماس کردن کاش بچه رو راحت بهم میداد تا انقدر اذیت نشم...ارام التماس میکرد و مجبور بودم بچه رو ازش بگیرم به شدت مقاومت میکرد و من با پشت دست زدم توی دهنش و بچه رو ازش گرفتم الهی دستام بشکنهههه...پشت سرم میومد و التماس میکرد جلوم دو زانو نشست روی زمین و التماس میکرد...دیدن ارام توی این وضعیت برام از هر شکنجه ای سخت تر بود کاش منو میکُشتن و این صحنه رو نمیدیدم...مجبور بودم ارام رو ببرمش توی اتاق و زندانیش کنم پارسا هم این صحنه هارو میدید ،ارام خواست بره طرف باران که دستشو گرفتم و به طرف اتاق میبردمش مقاوت میکرد ولی من محکم دستشو گرفته بودم و به زور وارد اتاق کردم و به سمت دیوار پرتش کردم که خورد توی دیوار و افتاد روی زمین نگاهی خشمگین بهش کردم و از اتاق اومدم بیرون و درو قفل کردم و لب پایینم رو زیر دندون گرفتم ارام محکم میکوبید به در و به من التماس میکرد و یهو شروع کرد به من بد وبیراه میگفت...نگاهی به پشت سرم انداختم پارسا داشت با لذت این صحنه رو میدید دلم میخواست برم دو دستی خفش کنم...نگران ارام بودم اون هنوز قرص میخورد و الان امیدوار بودم مشکلی براش پیش نیاد...از پله ها رفتم پایین و یه نگاهی به پارسا کردم که بهار توی دستش بود اخم غلیظی کردم و دندونامو روی هم فشار دادم...نگاهمو ازش گرفتم و به طرف باران رفتم بغلش کردم هنوز داشت گریه میکرد بردمش توی اتاق خواب و سعی کردم ارومش کنم ولی اروم نمیشد شاید این بچه هم فهمیده بود اوضاع اینجا اصلا خوب نیست...هنوز صدای فریاد های ارام و مشت هایی که به در میکوبید میومد چند دقیقه بعد پارسا اومد داخل و یه شیشه شیر گرفت جلوم و گفت
+بهش بده بخوره خفه شههههه
بهش اخم کردم و گفتم
_اگه از صدای گریش ناراحتی میتونی بری بیرون
نگاه مغرورانه ای بهم کرد و از اتاق رفت بیرون به سختی باران رو خوابوندم و به صورتش نگاه میکردم صدای ارام دیگه قطع شده بود سرمو بین دستام گرفتم و فشردم هیچ کاری نمیتونستم بکنم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•