eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
تو مارو نخری همه مارو دور میریزن💔 بین‌همین‌روضه‌هابخر
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و در نهایــــت کودکی خواهم داشت که تمام عشقم به حسین را فریاد خواهد زد
گنجینہ یِ عشق است دلِ خونِ عالم بہ فدایِ دلِ محزونِ
علف هرز هم اگر بودی در زمین حسین ِزهراۜ باش!
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اون لحظه منتظرم که بیاییُ بهم بگی، اون علی که سنگشو به سینه میزدی منم...
از تو چه پنهان عاشقت بودم؛ از دل نه .. از سلول سلول تنم :))💔
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام و علیک یا النیس‌النفوس❤️‍🩹
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود ما را کرامت تو گنهکار کرده است💛
به‌قول‌شاعر: اونی که بی‌توعه چجوری زنده‌ست!!🥲
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ تا تونسته بودم از شهر خودمون دور شدم دلم خیلی گرفته بود که حتی محمدحسین و فاطمه و آوا و حتی زینب و امیرحسین و ریحانه رو ندیدم و بدون خداحافظی از اونجا فرار کردم...بدنم هنوز کبود بود بخاطر ضربه هایی که اراد بهم زده بود...فعلا یه مسافرخونه گرفته بودم و روزها میرفتم دنبال کار میگشتم باید یجا رو برای کار پیدا میکردم همینجور که داشتم توی خیابون ها میرفتم و از هرکسی میپرسیدم بهم کار میدن یا نه...یهو چشمم به یه رستورانی خورد که روی شیشه اش نوشته بودن که به یه کارکن خانم نیاز داریم...رفتم داخل و ازشون پرسیدم و گفتن که میتونم مشغول به کار بشم و گفتن که شب ها هم میتونم همینجا بمونم و رستوران اتاق خواب داشت...خیلی خوب بود...شب رفتم توی مسافرخونه از فردا باید میرفتم سرکار...قاب عکسی که از خونه آورده بودم رو از توی ساک برداشتم و بهش نگاه کردم و باز اشک توی چشمام جمع شد دلم برای بچه هام تنگ شده بود...چقدر آراد توی این عکس قشنگ خندیده، لبخند تلخی زدم و اشکام ریختن روی صورتم هنوز هم نمیدونستم اراد چرا اینکارارو کرده بود؟ یعنی الان از فرارم خوشحاله و داره با زنِ جدیدش زندگی میکنه؟؟ اِی خداااااا...قلبم به شدت درد گرفته بود یه قرص خوردم و دراز کشیدم و خوابم برد صبح بلند شدم و لباسام و پوشیدم و از مسافرخونه زدم بیرون و به سمت رستوران میرفتم...وقتی رسیدم ساک و وسایلمو گذاشتم توی اتاق و یه لباس فرم بهم دادن پوشیدمش و رفتم توی آشپزخونه...بهم گفتن که ظرف بشورم مشغول شستن شدم چند روز به همون روال گذشت صاحب رستوران آدم خیلی خوبی بود و وقتی فهمید باردارم ازم خواست که از مشتری ها سفارش بگیرم اینجوری زیاد به بچه هم فشار نمیومد روزها تا شب کار میکردم و شب هاهم گوشه ی اتاق انقدر گریه میکردم تا سرم درد میگرفت و خوابم میبرد...دو نفر دیگه هم با من توی اتاق میخوابیدن و تنها نبودم روزها یکی پشت سر هم میگذشت و وضعیت من همین بود که بود چند باری دکتر رفتم که خداروشکر بچه سالمه و مشکلی براش پیش نیومده...تنگی نفس و قلب دردهام شدید بود و دکتر برای اوناهم کلی قرص و دارو داده بود...اگه به این بچه نبود تا حالا صدبار خودم رو کشته بودم...هرچی میخواستم به اراد فکر نکنم نمیتونستم احساسم نسبت بهش شبیه نفرت بود...فقط نگران دخترام بودم و دلم براشون تنگ شده بود...هرازگاهی به ذهنم میومد که برگردم ولی با یادآوری کارایی که اراد باهام کرد و ازدواج مجددش پشیمون میشدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چهارسال‌بعد🍃 ✨آراد✨ هنوز ارام رو پیدا نکرده بودم انگار آب شده رفته توی زمین چهارساله دارم دنبالش میگردم حتی پلیس هاهم نتونسته بودن پیداش کنن و چندباری توی اداره ی پلیس دعوا راه انداختم که چرا هنوز پیداش نکردن...بچه هاهم یکم بزرگ شده بودن...این مدت به معنای واقعی داغون شدم...از یه طرف خانواده ی ارام از یه طرف بچه ها از یه طرف شرکت از یه طرف ارام از یه طرف دل خودم و عذاب وجدانی که داشت خفم میکرد... اصلا نمیدونستم کجاست داره چیکار میکنه اصن مُرده یا زنده؟؟؟ هرشب می نشستم گوشه ی اتاق و نامه ای که ارام برام نوشته بود رو میخوندم و گریه میکردم حلقه ای هم که برام گذاشته بود رو تا نیمه های انگشت اشارم میکردم داخل دستم و با انگشت شَستم میچرخوندمش...عکس های خندونش که توی گوشیم داشتم و به اتاق قاب کرده بودم رو نگاه میکردم و گریه میکردم...با عکسش حرف میزدم بهش التماس میکردم برگرده...بعضی وقتا میرفتم شهرهای دیگه ی ایران رو هم سَر میزدم تا پیداش کنم ولی نبود از صبح رفته بودم داشتم باز دنبالش میگشتم ناامید توی خیابون ها میچرخیدم...تا ظهر وضعیتم همین بود که چشمم به یه رستوران خورد گشنم بود ولی دلم چیزی نمیخواست...ماشین رو پارک کردم یه حسی بهم میگفت برم توی رستوران...پامو گذاشتم توی رستوران و پشت میزی نشستم خانمی اومد ازم سفارش بگیره که بی حوصله سفارشی دادم...همینجور که ذهنم درگیر بود یه دختر بچه ای از کنارم دوید و وقتی از کنارم رد شد خورد روی زمین و گریش افتاد...سریع از جام بلند شدم و به طرفش رفتم از روی زمین بلند کردم و آرومش کردم...موهاش بلند بود و تا کمرش میرسید وقتی اروم شد ازش پرسیدم _اسمت چیه عمو جون؟ با صدای بچگونه و دلنشینش گفت +مهسا _چه اسم قشنگی داری...داشتی کجا میرفتی؟ +داشتم میرفتم پیش مامانم _مامانت کجاست؟ +اینجا کار میکنه مامانم _بیا باهم بریم پیشش سرشو تکون داد که بلند شدم و بغلش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم همونجور که توی بغلم بود ازم خواست بزارمش زمین...گذاشتمش زمین که "مامان" گفت و به طرفی دوید زنی به طرف صدا برگشت...حیرت زده داشتم به مامان مهسا نگاه میکردم اونم چشمش به من خورد و سیخ وایساد...اون زن ارام بود، ارامِ من بود کسی بود، که چهار ساله دارم در به در دنبالش میگَردم و الان پیداش کردم...ارام با چشمای حیرت زده و متعجب نگام میکرد و مهسا رفت چسبید به پاهای ارام 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•