6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اون لحظه منتظرم که
بیاییُ بهم بگی،
اون علی که
سنگشو به سینه میزدی
منم...
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۹
✨آرام✨
تا تونسته بودم از شهر خودمون دور شدم دلم خیلی گرفته بود که حتی محمدحسین و فاطمه و آوا و حتی زینب و امیرحسین و ریحانه رو ندیدم و بدون خداحافظی از اونجا فرار کردم...بدنم هنوز کبود بود بخاطر ضربه هایی که اراد بهم زده بود...فعلا یه مسافرخونه گرفته بودم و روزها میرفتم دنبال کار میگشتم باید یجا رو برای کار پیدا میکردم همینجور که داشتم توی خیابون ها میرفتم و از هرکسی میپرسیدم بهم کار میدن یا نه...یهو چشمم به یه رستورانی خورد که روی شیشه اش نوشته بودن که به یه کارکن خانم نیاز داریم...رفتم داخل و ازشون پرسیدم و گفتن که میتونم مشغول به کار بشم و گفتن که شب ها هم میتونم همینجا بمونم و رستوران اتاق خواب داشت...خیلی خوب بود...شب رفتم توی مسافرخونه از فردا باید میرفتم سرکار...قاب عکسی که از خونه آورده بودم رو از توی ساک برداشتم و بهش نگاه کردم و باز اشک توی چشمام جمع شد دلم برای بچه هام تنگ شده بود...چقدر آراد توی این عکس قشنگ خندیده، لبخند تلخی زدم و اشکام ریختن روی صورتم هنوز هم نمیدونستم اراد چرا اینکارارو کرده بود؟ یعنی الان از فرارم خوشحاله و داره با زنِ جدیدش زندگی میکنه؟؟ اِی خداااااا...قلبم به شدت درد گرفته بود یه قرص خوردم و دراز کشیدم و خوابم برد
صبح بلند شدم و لباسام و پوشیدم و از مسافرخونه زدم بیرون و به سمت رستوران میرفتم...وقتی رسیدم ساک و وسایلمو گذاشتم توی اتاق و یه لباس فرم بهم دادن پوشیدمش و رفتم توی آشپزخونه...بهم گفتن که ظرف بشورم مشغول شستن شدم
چند روز به همون روال گذشت صاحب رستوران آدم خیلی خوبی بود و وقتی فهمید باردارم ازم خواست که از مشتری ها سفارش بگیرم اینجوری زیاد به بچه هم فشار نمیومد روزها تا شب کار میکردم و شب هاهم گوشه ی اتاق انقدر گریه میکردم تا سرم درد میگرفت و خوابم میبرد...دو نفر دیگه هم با من توی اتاق میخوابیدن و تنها نبودم
روزها یکی پشت سر هم میگذشت و وضعیت من همین بود که بود چند باری دکتر رفتم که خداروشکر بچه سالمه و مشکلی براش پیش نیومده...تنگی نفس و قلب دردهام شدید بود و دکتر برای اوناهم کلی قرص و دارو داده بود...اگه به این بچه نبود تا حالا صدبار خودم رو کشته بودم...هرچی میخواستم به اراد فکر نکنم نمیتونستم احساسم نسبت بهش شبیه نفرت بود...فقط نگران دخترام بودم و دلم براشون تنگ شده بود...هرازگاهی به ذهنم میومد که برگردم ولی با یادآوری کارایی که اراد باهام کرد و ازدواج مجددش پشیمون میشدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۰
🍃چهارسالبعد🍃
✨آراد✨
هنوز ارام رو پیدا نکرده بودم انگار آب شده رفته توی زمین چهارساله دارم دنبالش میگردم حتی پلیس هاهم نتونسته بودن پیداش کنن و چندباری توی اداره ی پلیس دعوا راه انداختم که چرا هنوز پیداش نکردن...بچه هاهم یکم بزرگ شده بودن...این مدت به معنای واقعی داغون شدم...از یه طرف خانواده ی ارام از یه طرف بچه ها از یه طرف شرکت از یه طرف ارام از یه طرف دل خودم و عذاب وجدانی که داشت خفم میکرد... اصلا نمیدونستم کجاست داره چیکار میکنه اصن مُرده یا زنده؟؟؟ هرشب می نشستم گوشه ی اتاق و نامه ای که ارام برام نوشته بود رو میخوندم و گریه میکردم حلقه ای هم که برام گذاشته بود رو تا نیمه های انگشت اشارم میکردم داخل دستم و با انگشت شَستم میچرخوندمش...عکس های خندونش که توی گوشیم داشتم و به اتاق قاب کرده بودم رو نگاه میکردم و گریه میکردم...با عکسش حرف میزدم بهش التماس میکردم برگرده...بعضی وقتا میرفتم شهرهای دیگه ی ایران رو هم سَر میزدم تا پیداش کنم ولی نبود
از صبح رفته بودم داشتم باز دنبالش میگشتم ناامید توی خیابون ها میچرخیدم...تا ظهر وضعیتم همین بود که چشمم به یه رستوران خورد گشنم بود ولی دلم چیزی نمیخواست...ماشین رو پارک کردم یه حسی بهم میگفت برم توی رستوران...پامو گذاشتم توی رستوران و پشت میزی نشستم خانمی اومد ازم سفارش بگیره که بی حوصله سفارشی دادم...همینجور که ذهنم درگیر بود یه دختر بچه ای از کنارم دوید و وقتی از کنارم رد شد خورد روی زمین و گریش افتاد...سریع از جام بلند شدم و به طرفش رفتم از روی زمین بلند کردم و آرومش کردم...موهاش بلند بود و تا کمرش میرسید وقتی اروم شد ازش پرسیدم
_اسمت چیه عمو جون؟
با صدای بچگونه و دلنشینش گفت
+مهسا
_چه اسم قشنگی داری...داشتی کجا میرفتی؟
+داشتم میرفتم پیش مامانم
_مامانت کجاست؟
+اینجا کار میکنه مامانم
_بیا باهم بریم پیشش
سرشو تکون داد که بلند شدم و بغلش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم همونجور که توی بغلم بود ازم خواست بزارمش زمین...گذاشتمش زمین که "مامان" گفت و به طرفی دوید زنی به طرف صدا برگشت...حیرت زده داشتم به مامان مهسا نگاه میکردم اونم چشمش به من خورد و سیخ وایساد...اون زن ارام بود، ارامِ من بود کسی بود، که چهار ساله دارم در به در دنبالش میگَردم و الان پیداش کردم...ارام با چشمای حیرت زده و متعجب نگام میکرد و مهسا رفت چسبید به پاهای ارام
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۱
✨آرام✨
مهسا صدام زد برگشتم و دیدم مَردی کنار مهسا وایساده و مهسا دوید طرفم و چسبید به پاهام...خیره ی اراد بودم...داشتم بعد از چهارسال میدیمش...اون هم مثل من متعجب شده بود و داشت براندازم میکرد...نفسم دیگه به زور بالا میومد...چند دقیقه همینجور جفتمون بی حرکت وایساده بودیم و داشتیم به هم نگاه میکردیم تا اینکه به خودم اومدم آب دهنمو قورت دادم و اروم دست مهسا رو گرفتم و برگشتم و رفتم توی اشپزخونه و خودم رو یه گوشه ی اونجا سرگرم کردم تا حواسم پرت بشه و اراد رو نبینم و از فکرش بیام بیرون...کلی سوال توی ذهنم بود ولی جوابی براش هیچکدومشون نداشتم...چند ساعت همونجا نشستم و داشتم کاهو برای سالاد خورد میکردم و اصلا حواسم نبود ذهنم رفته بود توی چهارسال پیش و یهو شنیدم یکی با صدای بلند گفت
+هیننننن اراممممم دستت
نگاهمو به دستم انداختم دستم پُر خون شده بود...با چاقو دستمو بریده بودم...بیخیال داشتم به دستم نگاه میکردم که یکی از کارکنان اونجا نشست روبه روم و با نگرانی گفت
+چیکار کردی اراممممم؟؟
حرفی نزدم و هیچ دردی هم نداشتم که باز صداشو شنیدم
+بلندشو بریم دستتو بخیه بزنیم
از جام بلند شدم و بالاخره به حرف اومدم
_چیزی نیست نمیخواد
یه دستمال از اونجا برداشتم و گذاشتم روی دستم و بی هیچ احساسی خیرهی دستم بودم که مریم یکی از کارکنان اونجا که شب ها باهم دیگه توی اتاق میخوابیدیم اومد بالای سرم و با کلی اصرار منو بلندم کردن تا بریم دستمو بخیه کنن... از یکی از کسانی که اونجا بودم خواستم حواسش به مهسا باشه به مهسا هم گفتم اصلا از اتاق بیرون نیاد غیر طبیعی نبود اراد هنوز اینجا باشه و بخواد باز منو بعد از چهارسال اینبار با این یکی بچم اذیت کنه...از رستوران با مریم اومدیم بیرون و رفتیم دستمو بخیه کردن و من تمام مدت ساکت بودم به یه گوشه خیره بودم...وقتی باندپیچی دستم تموم شد بلند شدیم و با مریم از اونجا بیرون زدیم...نزدیک رستوران بودیم که آراد دقیقا وایساد رو به روم با مریم خواستیم از کنارش رد بشیم که باز راهمو سَد کرد و گفت
+میدونی چند ساله دارم دنبالت میگردم
بعد از چهار سال صداش رو شنیدم، بی توجه به حرفش هیچ واکنشی نشون ندادم... مریم که عصبانی شده بود گفت
× از سر راه ما برین کنار اقای محترم
آراد خطاب به مریم به من اشاره کرد و گفت
+میخوام با این خانم حرف بزنم
به طرف مریم برگشتم و گفتم
_مریم جون به این اقا بگو این راه رو مسقیم بره بعد بپیچه سمت راست کسی که میخواد باهاش حرف بزنه اونجا خاک شده بره با مُردَش حرف بزنه
با حرکات دست هم راه رو خطاب به اراد ولی به مریم گفتم...برگشتم که برم توی رستوران که اراد باز جلومو گرفت و گفت
+تا باهات حرف نزنم هیجا نمیرم
منم عصبانی لب زدم
_منم که بهت ادرس دادم برو...کسی که میخوای باهاش حرف بزنی اونجاست
+من میخوام با تو حرف بزنم
انگشت اشارمو تهدیدوار جلوش تکون دادم و گفتم
_ببین یا همین الان از اینجا گُم میشی میری پشت سرتم دیگه نگاه نمیکنی یا زنگ میزنم پلیس ازت به جرم مزاحمت شکایت میکنممممم
اراد هم کمی عصبانی لب زد
+من شرعا و عرفا و قانونی هنوز شوهر توم پس تا باهات حرف نزنم یه قدمم از اینجا دور نمیشم
نمیخواستم مریم چیزی از ماجرای زندگیم بفهمه برگشتم طرف مریم و گفت
_شما برو من خودم میام
یکم نگام کرد و رفت وقتی از اینجا دور شد به طرف اراد برگشتم و جواب حرفشو دادم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۲
✨آرام✨
به طرف اراد برگشتم و جواب حرفشو دادم...
_واقعا شوهر منی؟
مکثی کردم و ادامه دادم
_فک نمیکنم لازم باشه چندسال پیش رو برات یاداوری کنم...شیما جانِت الان نگران میشه، دیر وقته نمیخوای بری پیشش؟؟
اراد کلافه و عصبانی گفت
+میخوام باهات حرف بزنم ارام میدونی این مدت چی کشیدممم؟؟
پر بغض لب زدم
_آرام؟ آرام کیه؟...آرام خیلی وقته مُرده اقای رادمهر...میدونی چجوری مُرد؟ دِق کرد، انقدر گریه کرد تا مُرد، انقدر شوهرش اذیتش کرد تا مُرد...الان چی میخوای بگی؟ اصن چی داری که بگی؟از ادم مُرده چه انتظاری داری؟؟...بچه های منو قمار کردی و الان میری بچه های شیما رو در آغوش میگیریی...برو، برو نمیخوام ببینمت چرا نمیفهمیییی؟؟ اگه میخواستم باز اون قیافه ی نحستو ببینم مگه مَرَض داشتم از اون خونه فرار کردم
با چشمای غمگینش خیره بهم بود خواستم از کنارش رد شم که بازومو گرفت و مانع رفتنم شد...با برخورد دستش با دستم انگار برق سه فاز بهم وصل کردن و از کنترل خارج شدم و فریاد زدم
_دستتو بِکِشششششش
دستمو با شتاب از توی دستش بیرون کشیدم که با تعجب گفت
+تو هنوز به من مَحرمی من هنوز شوهرتم
عصبی لب زدم
_اونم اگه تا حالا چاره داشتم طلاقمو گرفته بودم...نمیخواستم چشمم بهت بیفته برای همین تا حالا طلاق نگرفتم...تو چرا طلاقم ندادی؟ طلاقمو غیابی میدادی...تو که از خداتم بود چرا ندادی؟
لب پایینشو چند ثانیه به دندون گرفت و گفت
+اونجور که تو فکر میکنی نیست... بخدا اونجوری نیست
سرمو به مسخرگی تکون دادم و گفتم
_هست...همونجوریه که من میگم...میخوای به توم بگم؟ بچه های منو قمار کردی و رفتی یه زن دیگه گرفتی و منو با یه بچه آواره ی کوچه خیابون کردی...اشتباه میگممم؟؟؟
چند ثانیه چشماشو روی هم فشار داد و گفت
+آره، اشتباه میگی...الانم اومدم حقیقتو بهت بگم
_حقیقت؟ حقیقت اینه که ارام دِق کرده...حقیقت اینه که ارام مُرده باعث مرگشم شخصِ توعهههه
کلمات اخر حرفمو با صدای بلند گفتم و با انگشت اشاره نشونش دادم
با صدای پر بغض لب زد
+شیما زنِ من نیست...ارام من....
_هیچی نگوووو...هیچی نمیخوام بشنوم...تنها کمکی که میتونی به من بکنی اینه که بری...از اینجا بری و دیگه پیدات نشه
از کنارش گذشتم و رفتم و حتی برنگشتم ببینم اراد در چه حالیه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۳
✨آرام✨
رفتم توی رستوران و مستقیم رفتم توی اتاق...مهسا خوابیده بود...با چادر نشستم لبه ی تخت و به صورتش خیره شدم..مهسا خیلی شبیه اراد بود...چهرش شبیه اراد بود ولی نمیزارم که شخصیتش هم مثل اراد بشه...اراد یه نامرد به تمام معنا بود...وضعیتم جوری بود که دکتر برام قرص اعصاب داده بود...دو تا قرص خوردم و اسپری هم زدم...تنگی نفس هام شدید بود و به سرفه افتاده بودم...قاب عکسی که چهار سال پیش از خونه اوردم رو برداشتم و نگاهش کردم و از عصبانیت باز گذاشتم سر جاش...تا صبح بیدار بودم و به صورت مهسا نگاه میکردم و ذهنم درگیر شده بود...نمازمو خوندم و یه قرص دیگه خوردم و با سرفه رفتم توی اشپزخونه...نزدیک های ظهر بود که یکی از کارکنان اینجا اومد بهم گفت
+یه اقایی باهات کار داره گفت بهت بگم بری پیشش
نفس کلافه ای کشیدم و عصبانی گفتم
_برو بهش بگو ارام مُرده، بهش بگو دست از سر زندگی من بردارههههه
از اشپزخونه رفت بیرون این اراد هم چه قصدی داره خدا میدونه...حدود یک ساعت بعد دیدم اراد هنوز پشت یکی از میزها نشسته عصبی رفتم طرفش و بالای سرش وایسادم که نگام کرد و پاشد وایساد و من عصبی گفتم
_چی میخوایییی؟؟
+میخوام باهات حر....
نذاشتم حرفش تموم شه کف دوتا دستمو گذاشتم روی سینشو و به عقب هلش دادم و با صدای بلند گفتم
_گمشوووووو
یبار دیگم به عقب هلش دادم و فریاد زدم
_برو بیروننننننن
از رستوران بیرونش کردم و همه ی افراد اونجا داشتن نگامون میکردن و حتی کارکنان اونجا هم از سر و صدا داشتن نگاه میکردن وقتی از رستوران بیرونش کردم انگشت اشارمو تهدید وار گرفتم جلوشو عصبی گفتم
_یبار دیگهههه فقط یکبار دیگه اینجا پیدات بشه یا حتی توی خیابون چشمم بهت بخوره جنازتو برای زنت میفرستم
عصبی برگشتم و رفتم توی رستوران و مستقیم رفتم توی اتاق..مهسا داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و مریم دنبالم اومد که برگشتم و عصبانیتم رو سر این بدبخت خالی کردم...با صدای بلند گفتم
_برو خواهشا بروووو میخوام تنها باشمممم دو دیقه منو ول کنیننننن
با تعجب از اتاق رفت بیرون و من یه قرص خوردم و نشستم روی تخت و سرمو بین دستام گرفتم....چند دقیقه توی همون وضعیت بودم که صدای بچگونه ی مهسا رو شنیدم
+مامانی؟ خوبی؟
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم عروسکشو بغل کرده بود داشت با بغص نگام میکرد بغلش کردم و گفتم
_اره مامان جونم خوبم بیا بغلم ببینم
بغلش کردم و یکم اروم شدم... این بچه همه ی زندگی من بود اگه این نبود تا حالا صد باره خودمو کشته بودم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•