▪️ به اطلاع ملت بزرگ ایران و امّت اسلامی میرساند:
📢 پس از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی اعلیاللهمقامهالشریف در مشهد مقدس و اقامهی نماز بر پیکر ایشان در صحن پیامبر اعظم صلواتاللهعلیهوآله، هماکنون برنامهی وداع خانواده مکرم رهبر شهید انقلاب با پیکر مطهر ایشان در حال برگزاری است و هنوز تدفین پیکر مطهر هنوز انجام نشده است.
📝 پس از انجام تدفین پیکر مطهر، اطلاعرسانی لازم برای انجام اعمال و نماز لیلةالدفن از رسانهی بدرقه آقای شهید ایران انجام خواهد شد.
🏴 #باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
📢 رسانه رسمی ستاد تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب
📲 @Badraghe_Agha
فِراق!🫀
▪️ به اطلاع ملت بزرگ ایران و امّت اسلامی میرساند: 📢 پس از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اس
.
رفقا تدفین حضرت آقای شهید انجام نشده لطفا نماز لیلة التدفین رو پخش نکنین همه جا... 😕
.
811.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛
هرجادلتـونگرفتوهوایِگریه داشتید ..
نذاریداشـکهاتونالکیحـرومبشه !
یهروضـهپلیکنیدبهاشکهاتون
قیمتبدین .
بعداهمیناشکهادستتونُمیگیره
#امامحسین
#کربلا
🫀✨
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 شب جمعه ست هوایت نکنم میمیرم
#حسین_ستوده
#کربلا
🫀✨
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۷۴
✨آرام✨
فردا صبح وقتی بچه ها خواب بودن رفتم درخواست طلاق دادم و یکم خرید کردم و برگشتم خونه...قفل در خونه رو هم عوضش کردم که اگه اراد یا محمدحسین کلیدی چیزی ازش داشتن نتونن درو باز کنن چون احتمال میدادم وقتی خبرش و احضاریه دادگاه برای طلاق به اراد برسه میاد داد و بیداد راه میندازه...کلید جدید خونه رو گرفتم و رفتم خونه و مستقیم رفتم توی اتاقی که بچه ها خواب بودن باران تازه بیدار شده بود و بهار و مهسا هنوز خواب بودن رفتم باران رو بغلش کردم و لپشو بوسیدم و گفتم
_صبح بخیر قشنگِ مامان
دستی به چشماش کشید و لبخندی زد و گفت
+سلام
_سلام عشق من، صبر کن خواهراتم بیدار کنم بریم صبحونه بخوریم عزیزم
سرشو تکون داد که رفتم بهار و مهسا رو هم بیدار کردم و سه تاشون رفتن دستشویی و دست و صورتشونو شستن و منم صبحونه اماده کردم...خودم براشون لقمه گرفتم و بهشون دادم بعد از جمع کردن اونجا بهشون گفتم بیان بشینن تا موهاشونو ببافم اومدن نشستن و من داشتم موهای بهار رو شونه میکردم موهای هر دوتاشون بلند بود...همینحور که شونه میکردم صدای باران رو شنیدم که گفت
+مامان موهای توم بلنده؟
_اره عزیزم چطور مگه؟
+بابا میگفت..که..دوست داره موهای ما بلند باشه..میگفت که موهای مامانتون هم بلنده و من..دوست دارم وقتی شماهارو میبینم...یاد مامانتون بیفتم
دست از شونه کردن کشیدم و گفتم
_واقعا بابا این حرفو بهتون گفته؟؟
+اره
حرفی دیگه نزدم و موهای سه تاشونا شونه کردم و بافتم
فردا نزدیکای ظهر بود که ایفون چندبار پشت سرهم زنگ خورد رفتم و دیدم آراده بچه هارو بردم توی دور ترین اتاق و بهشون گفتم باهم بازی کنن و من از اتاق اومدم بیرون و در سالن که رو به حیاط بود رو باز کردم آراد محکم میکوبید توی در و صداشو هم میشنیدم
+آراممممم درِ اینجارو باز کنننننن میگم در این خراب شده رو باز کنننننن اینا چی میگنننن؟؟؟؟ دادگاه چیهههه؟؟؟ طلاق چیه اصن؟؟ باز کننن ایننن درووووو
جوری میکوبید توی در که با خودم میگفتم الان در میشکنه و جوری داد میزد که گفتم الان گلوش پاره میشه...نفسمو یجا بیرون دادم و رفتم روی پشت بام و از اون بالا دیدمش چیجوری داره داد میزنه و مشت میزنه توی در جلو رفتم و عصبی گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۷۵
✨آرام✨
عصبی گفتم
_چه خبرتههه؟؟ مگه سَر اوردیی؟؟
نگاهشو داد بالا و عصبی گفت
+اینجا چه خبرههه؟؟ داره چه اتفاقایی میفته؟؟؟ بگو که اشتباه شده
_اگه منظورت ماجرای طلاق و اون برگه ی احضاریه هست که برات اومده باید بگم خیر هیچ اشتباهی نشده بنده میخوام رسما طلاقمو از تو بگیرم
+ارام بسه دیگهههه این چند وقت هی باهات راه اومدم تو داری اوضاع رو بدترش میکنییی درو باز کن دست بچه هارو بگیریم بریم سر خونه زندگیمون
_خوب شد گفتی بچه...هرطور شده حضانت بچه هارو هم قبول میکنم نمیزارم بچه هامو دست ادم عوضی مثل تو بسپارن
خواستم برگردم برم داخل که گفت
+نمیزارممممم نمیزارمممم طلاق بگیریییییی نمیزارم ازم جداشیییی
_من خیلی وقته از تو جدا شدم منتها فقط بهت محرم هستم که اونم چند روز دیگه طلاقمو رسما میگیرم و از شرت خلاص میشم
باز شروع کرد به داد و بیداد کردن و من بی تفاوت رفتم پایین و داخل خونه شدم جوری فریاد میزد و میکوبید به در که صداش تا داخل اتاق هم میومد و الانا بود که در بشکنه اونوخ با شناختی که ازش داشتم به زورم که بود منو از این خونه میبرد بیرون و دادگاه رو کنسلش میکرد
رفتم پیش بچه ها و خودم رو باهاشون سرگرم کردم تا صدای اراد رو نشنوم...یه مدت گذشت و صدای اراد دیگه قطع شد نمیدونم چرا کنجکاو شدم برم ببینم توی چه وضعیه اروم رفتم روی پشت بام و دیدم کلافه تکیه داده به درخت و عین این سرگردان های خیابونی نشسته روی زمین و داره سیگار میکشه و مدام دستشو میکشید توی موهاش و به سر و صورتش...یهو دستشو مشت کرد و چندبار محکم کوبید به تنه ی درخت جوری که فکر کردم انگشتاش خورد شد...برگشتم پایین و تا شب داشتم به اراد فکر میکردم شب که داشتم بچه هارو میخوابوندم بهار گفت
+مامان..بابا نمیاد پیشمون؟؟
بهش نگاه کردم و گفتم
_دوست داری بیاد؟
سرشو تکون داد که من گفتم
_دوسش داری؟
+خیلیییی
حرفی نزدم ولی بدجور رفتم توی فکر
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/1723276544002
•--------࿐✿࿐---------•