eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
811.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛ هرجا‌دلتـون‌گرفت‌و‌هوایِ‌گریهداشتید .. نذارید‌اشـک‌هاتون‌الکی‌حـروم‌بشه ! یه‌روضـه‌پلی‌کنید‌به‌اشک‌هاتون قیمت‌بدین . بعدا‌همین‌اشک‌ها‌دستتونُ‌میگیره 🫀✨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وَلی‌حَرَمِ‌اِمام‌حُسِین🥲❤️‍🩹 🫀✨
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 شب جمعه ست هوایت نکنم میمیرم 🫀✨
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ فردا صبح وقتی بچه ها خواب بودن رفتم درخواست طلاق دادم و یکم خرید کردم و برگشتم خونه...قفل در خونه رو هم عوضش کردم که اگه اراد یا محمدحسین کلیدی چیزی ازش داشتن نتونن درو باز کنن چون احتمال میدادم وقتی خبرش و احضاریه دادگاه برای طلاق به اراد برسه میاد داد و بیداد راه میندازه...کلید جدید خونه رو گرفتم و رفتم خونه و مستقیم رفتم توی اتاقی که بچه ها خواب بودن باران تازه بیدار شده بود و بهار و مهسا هنوز خواب بودن رفتم باران رو بغلش کردم و لپشو بوسیدم و گفتم _صبح بخیر قشنگِ مامان دستی به چشماش کشید و لبخندی زد و گفت +سلام _سلام عشق من، صبر کن خواهراتم بیدار کنم بریم صبحونه بخوریم عزیزم سرشو تکون داد که رفتم بهار و مهسا رو هم بیدار کردم و سه تاشون رفتن دستشویی و دست و صورتشونو شستن و منم صبحونه اماده کردم...خودم براشون لقمه گرفتم و بهشون دادم بعد از جمع کردن اونجا بهشون گفتم بیان بشینن تا موهاشونو ببافم اومدن نشستن و من داشتم موهای بهار رو شونه میکردم موهای هر دوتاشون بلند بود...همینحور که شونه میکردم صدای باران رو شنیدم که گفت +مامان موهای توم بلنده؟ _اره عزیزم چطور مگه؟ +بابا میگفت..که..دوست داره موهای ما بلند باشه..میگفت که موهای مامانتون هم بلنده و من..دوست دارم وقتی شماهارو میبینم...یاد مامانتون بیفتم دست از شونه کردن کشیدم و گفتم _واقعا بابا این حرفو بهتون گفته؟؟ +اره حرفی دیگه نزدم و موهای سه تاشونا شونه کردم و بافتم فردا نزدیکای ظهر بود که ایفون چندبار پشت سرهم زنگ خورد رفتم و دیدم آراده بچه هارو بردم توی دور ترین اتاق و بهشون گفتم باهم بازی کنن و من از اتاق اومدم بیرون و در سالن که رو به حیاط بود رو باز کردم آراد محکم میکوبید توی در و صداشو هم میشنیدم +آراممممم درِ اینجارو باز کنننننن میگم در این خراب شده رو باز کنننننن اینا چی میگنننن؟؟؟؟ دادگاه چیهههه؟؟؟ طلاق چیه اصن؟؟ باز کننن ایننن درووووو جوری میکوبید توی در که با خودم میگفتم الان در میشکنه و جوری داد میزد که گفتم الان گلوش پاره میشه...نفسمو یجا بیرون دادم و رفتم روی پشت بام و از اون بالا دیدمش چیجوری داره داد میزنه و مشت میزنه توی در جلو رفتم و عصبی گفتم... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ عصبی گفتم _چه خبرتههه؟؟ مگه سَر اوردیی؟؟ نگاهشو داد بالا و عصبی گفت +اینجا چه خبرههه؟؟ داره چه اتفاقایی میفته؟؟؟ بگو که اشتباه شده _اگه منظورت ماجرای طلاق و اون برگه ی احضاریه هست که برات اومده باید بگم خیر هیچ اشتباهی نشده بنده میخوام رسما طلاقمو از تو بگیرم +ارام بسه دیگهههه این چند وقت هی باهات راه اومدم تو داری اوضاع رو بدترش میکنییی درو باز کن دست بچه هارو بگیریم بریم سر خونه زندگیمون _خوب شد گفتی بچه...هرطور شده حضانت بچه هارو هم قبول میکنم نمیزارم بچه هامو دست ادم عوضی مثل تو بسپارن خواستم برگردم برم داخل که گفت +نمیزارممممم نمیزارمممم طلاق بگیریییییی نمیزارم ازم جداشیییی _من خیلی وقته از تو جدا شدم منتها فقط بهت محرم هستم که اونم چند روز دیگه طلاقمو رسما میگیرم و از شرت خلاص میشم باز شروع کرد به داد و بیداد کردن و من بی تفاوت رفتم پایین و داخل خونه شدم جوری فریاد میزد و میکوبید به در که صداش تا داخل اتاق هم میومد و الانا بود که در بشکنه اونوخ با شناختی که ازش داشتم به زورم که بود منو از این خونه میبرد بیرون و دادگاه رو کنسلش میکرد رفتم پیش بچه ها و خودم رو باهاشون سرگرم کردم تا صدای اراد رو نشنوم...یه مدت گذشت و صدای اراد دیگه قطع شد نمیدونم چرا کنجکاو شدم برم ببینم توی چه وضعیه اروم رفتم روی پشت بام و دیدم کلافه تکیه داده به درخت و عین این سرگردان های خیابونی نشسته روی زمین و داره سیگار میکشه و مدام دستشو میکشید توی موهاش و به سر و صورتش...یهو دستشو مشت کرد و چندبار محکم کوبید به تنه ی درخت جوری که فکر کردم انگشتاش خورد شد...برگشتم پایین و تا شب داشتم به اراد فکر میکردم شب که داشتم بچه هارو میخوابوندم بهار گفت +مامان..بابا نمیاد پیشمون؟؟ بهش نگاه کردم و گفتم _دوست داری بیاد؟ سرشو تکون داد که من گفتم _دوسش داری؟ +خیلیییی حرفی نزدم ولی بدجور رفتم توی فکر 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/1723276544002 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ امروز وقت دادگاه برای طلاق داشتیم...این چندروزه چندبار محمدحسین و آوا اومده بودن تا منو راضی کنن کوتاه بیام ولی من دیگه نمیتونستم دیگه توان نداشتم برم با اراد زندگی کنم نمیتونستم ساده ازش بگذرم من دیگه نمیتونستم ببخشمش اون یباری هم بخشیدمش اشتباه کردم...مصرف قرص هام و سر دردهام و تنگی نفسم بیشتر شده بود نمیخواستم با اراد جایی برم برا همین محمدحسین اومد دنبالم تا بریم برای دادگاه بچه هارو هم سوار ماشین کردم و خودم نشستم اول رفتیم بچه هارو گذاشتیم پیش فاطمه و محمدحسین توی راه خیلی باهام حرف زد تا راضیم کنه از نظرم منصرف بشم ولی به هیچ طریقی کوتاه نیومدم و نمیومدم...ماشین رو پارک کرد و من پیاده شدم و باهم رفتیم داخل و جلوی در اتاق اراد رو دیدم که پریشون تر از همیشه بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش...بدون توجه بهش نشستم روی صندلی ها و منتظر شدم تا صدامون بزنن...سرمو پایین گرفته بودم و به کفشام نگاه میکردم یهو اراد نشست جلوی پام و دستمو گرفت عصبانی نگاش کردم و دستمو از توی دستش با شتاب بیرون کشیدم که از حرکت یه دفعه ایم تعجب کرد...صورتشو از نزدیک خیلی خوب میدیدم موهاش اشفته تر از همیشه بود و چشماش خسته و نگران بود قبل از اینکه اجازه بدم حرفی بزنه بدون توجه به وضعیت افتضاحش گفتم _چی میخواییی؟؟ من اومدم اینجا طلاقمو بگیرم.... خواستم ادامه بدم که صدای ضعیفشو شنیدن +توروخدا ارام تورو جون بچه ها بیخیال این طلاق شو من چیکار کنم تا طلاق نگیری؟؟ چه خاکی بریزم تو سرم تا برگردی؟؟ _واسه این حرفا خیلی دیر شده‌ خواست چیزی بگه که از اتاق صدامون زدن بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و اراد باز داشت التماس میکرد برگردم محمدحسین هم ناراحت داشت از چند متر اونطرف تر نگاه میکرد...به محمدحسین اجازه ی ورود ندادن و پشت در روی صندلی نشست و منو اراد وارد شدیم و رفتیم وایسادیم...قاضی یه نگاهی به برگه های توی دستش کرد و گفت ×کدومتون درخواست طلاق دادین؟ سریع جواب دادم _من ×خب خانم توضیح بدین چرا میخوایین از همسرتون جدا بشید نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم _آقای قاضی کارهای این اقا یکی دوتا نبوده که من بخوام برای یه موضوع خاص طلاق بگیرم +خب خانم توضیح بدین _ببینین جناب قاضی ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شد که این اقا منو دزدید و خانوادمو و خودمو به شدت مورد ازار و اذیت قرار داد که بخاطر این کارش چهارسال مهمونتون بود بعد از این مدت بخاطر تهدید های یه ادم ما مجبور شدیم باهم دیگه ازدواج کنیم بعد از مدتی که ازدواج کردیم به همدیگه علاقمند شدیم و خواستیم کنار هم بمونیم...چند وقت بعد من باردار شدم و طی یه تصادف که مقصرش این اقا بوده من بچمو از دست دادم صدای اراد اومد +من نکشتمش تقصیر من نبود تصادفه اتفاق میفته _ماجرای اصلی از جایی شروع شد که دوقلو های من کوچیک بودن یعنی چهارسال پیش که یکی از بچه های منو دزدیدن و شبش که ایشون اومدن خونه گفت که بچه هارو قمار کردم و... +من قمارشون نکردمممممممم من.... قاضی چندبار زد روی میز و گفت ×سکوت کنید اقای رادمهر....خانم شما ادامه بدید _بله داشتم میگفتم... اومد گفت بچه هارو قمار کردم و صبح هم اون یکیشونو میبرم فردا صبحش به هر زوری بود بچه رو از من گرفت و منو توی اتاق زندانی کرد و رفت بیرون +من مجبور بودممممممم ×اقای محترم یبار دیگه حرف بزنید میدم ببرنتون بازداشتگاه...سکوت کنید به شمام اجازه ی حرف زدن میدم من حرفمو ادامه دادم _چند روز من توی اون اتاق زندانی بودم و از قضا هم من باردار بودم توی اون دوران یه روز میخواستم از خونه فرار کنم و دقیقا همون زمانی که داشتم فرار میکردم این اقا رسید و با دیدن من توی اون وضعیت عصبانی شد و با کمربند منو سیاه و کبود کرد اراد اینبار شرمنده سرشو انداخت پایین که ادامه دادم _گذشت و باز چند روز بعد یه خانمی اومد و گفت که زن دوم شوهر منه و شوهر من عمدا بچه هارو قمار کرده تا از شر دوتا بچه خلاص بشه و منم به راحتی طلاق بده اراد اینبار عصبانی گفت +اون زن من نیستتتتتتتت من اصلا اونو نمیشناختم رو به اراد گفتم _یکم احترام سرت بشه وسط حرفای من نپر +داری دروغ میگیی اخهههه تو که حقیقتو میدونی حقیقتو بگووو ×بسه دیگهههه، خانم ادامه بدین _بله دیگه این اقا به من خیانت کرد و رفت زن دوم گرفت من چند روز بعدش از اون خونه فرار کردم و چهارسال توی یه رستوران کار میکردم و بچمو بزرگش کردم که بعد از این سال ها این اقا پیداش شده و احضار پشیمونی میکنه و میگه اون ماجرا هیچ کدومشون حقیقت نداشتن و حقیقت یه چیز دیگه بوده ×حقیقت چی بوده؟ _از خودشون بپرسین ×ممنون خانم...اقای رادمهر توضیح بدین 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ آراد نفس عمیقی کشید و تمام حرفایی که محمدحسین بهم در مورد ماجرای اون موقع ها گفته بود به قاضی گفت و بعد از حرفش گفت +اقای قاضی من زنمو دوست دارم من بهش خیانت نکردم من نمیخوام طلاق بگیره نمیدونمم باید چیکار کنم تا برگرده سر خونه زندگی قاضی رو به اراد گفت ×خب از همین اقایی که میگید پارسا خبری ندارید؟ نمیدونید کجاس؟ +نه از اون روز به بعد خبری ازش ندارم احتمالا از ایران رفته نگاهی به من کرد و گفت ×شما این حقیقت رو میدونستید؟ _بله ×خب با توجه به این موضوع میخوایید طلاق بگیرید؟ _بله من دیگه نمیتونم کنار ایشون برم زندگی کنم ×خب چند ثانیه فکر کرد و گفت ×شما نمیتونید طلاق بگیرید _چیییی؟؟؟ چی میگید؟؟؟ چرا نمیتونم طلاق بگیرم؟؟؟ ×با توضیحات اقای رادمهر و اینکه بهتون خیانت نکرده و هنوز دوست داره شما برید سر خونه زندگیتون اجازه ی طلاق داده نمیشه شما برید با این اقا زندگی کنید اگه یبار دیگه دستش روتون بلند شد یا موردی ازش دیدین میتونید طلاقتونو بگیرید داشتم روانی میشدم این چی داره میگههه یعنی چی که اجازه ی طلاق داده نمیشه خواست امضا بزنه که عصبی جلو رفتم و گفتم _ینی چی که نمیشههه طلاق بگیرمممم؟؟ اقای قاضی من نمیخوام با این اقا زندگی کنم مگه زوره؟؟؟ صدام کم کم بلند تر میشد _شما بگین من همین الان برم زندان اینکارو میکنم ولی از من نخوایید برم با این اقا زندگی کنم منو همینجا دار هم بزنین من دیگه پامو توی خونه ی این اقا نمیزارممممم اراد سعی داشت متقاعدم کنه و من هر لحظه عصبانیتم بیشتر میشد و صدام بلندتر میشد...قاضی چندبار کوبید روی میز و گفت ×بسهههه ساکت باشینننننن اینجا دادگاهه چه خبره اینقدر سر و صدا راه انداختین؟؟؟؟ خانم شنیدین چی میگمممم؟؟؟ میگم شما اجازه ی طلاق ندارید نمیتونید جدا شید برین سر خونه زندگیتون اگه موردی از همسرتون دیدید اون موقع میتونید طلاقتونو بگیرین _نمیخوامممم نمیخوامممم برم باهاش زندگی کنمممم نمیخوامممممممم قاضی به چند نفر گفت که منو از اتاق بیرون کنن به زور منو از اتاق بیرون کردن و من داشتم داد و بیداد میکردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ محمدحسین با دیدن وضعیت من متعجب از جاش بلند شد و گفت +چه خبره؟ چیشد؟؟ منو از اتاق بیرون کردن و اراد پشت سرم اومد و رفتن داخل و درو بستن عصبانی به اراد نگاه کردم اصلا کنترل رفتارم دست خودم نبود جلو رفتم و یکی زدم توی صورت اراد که حسابی جا خورد و دستشو گذاشت جایی که ضربه زدم...چندین بار پشت سر هم زدم توی صورتش و اون عقب میرفت همونجور که میزدم توی صورتش فریاد زدم _عوضیییی کثافتتتتتتت من نمیخوام دیگه ریختتو ببینممممممم من نمیخوامممم زنِ توی عوضی باشمممممم نمیخواممممم نمیخوامممممم نمیخوامممممم اراد در مقابلم هیچ کاری نمیکرد و یهو از عقب توسط محمدحسین کشیده شدم و صداشو شنیدم +چیکار میکنی ارامممم؟؟؟ منو به طرف خودش برگندوند و گفت +چیشده؟؟؟ چی گفتن اون تو؟؟؟؟ چشمامو فشار میدادم و اخمام توهم بود حالم اصلا دست خودم نبود فکر اینکه بخوام با اراد زندگی کنم دیوونم میکرد و محمدحسین همچنان در حال حرف زدن بود +بگو چی گفتن؟؟ چیشد؟؟؟ چشمامو باز کردم و یه نگاهی به اراد کردم و بعد خطاب به محمدحسین گفتم _حکم بدبختی منو دادن دستمو از دست محمدحسین بیرون کشیدم و از اونجا خارج شدم نفس کم اورده بودم و قلبم درد گرفته بود...دستمو اوردم بالا و گذاشتم روی سینم و فشار میدادم هم برای قلب دردم هم بخاطر تنگی نفسم...از درد سرمو خم کردم و چشمامو بستم، همچنان دستم روی سینم بود...دیگه اشکم در نمیومد بیشتریا میگفتن افسردگی شدید گرفتم که دیگه حتی گریه نمیکنم ولی من اصلا برام مهم نبود انقدر درگیری ذهنی دارم که نباید نگران گریه کردن یا نکردنم باشم همونجور که سرم خم بود صدای اراد رو شنیدم +خوبی؟ سرمو اوردم بالا و با اخم های درهم و بغض نگاش کردم و گفتم _راحت شدی؟ الان نه با کسی مهربونم، نه کسی برام مهمه ،نه شبا سر وقت می‌خوابم، نه رحم میکنم، نه ذوق میکنم، نه دیگه دلم میسوزه، نه احساساتی میشم، نه خوشحال میشم ، نه میخندم، نه صمیمی میشم، نه دل می‌بندم، نه اجتماعی ام، خوشحالی سنگ شدم!؟ هیچی نگفت و داشت با غم نگاهم میکرد... از تنگی نفس چشمام داشت تار میدید...همونجور که نگاهش میکردم نفهمیدم چیشد که خواستم بیفتم بین راه اراد گرفتم و اروم نشوندم روی جدول های کنار خیابون سرمو گذاشتم روی پاهام و داشتم به زور نفس میکشیدم و از طرفی نمیخواستم مقابل اراد از خودم ضعف نشون بدم...سرمو که بلند کردم اراد با یه بطری اب جلوم روی زانوهاش نشسته بود در بطریو باز کرد و جلوم گرفت و گفت +بخور تا بهترشی تمام توانم رو جمع کردم تا جلوش بتونم مقاوم باشم دستمو زدم زیر بطری اب و بطری از دستش افتاد و همه ی اب ها ریخت روی زمین بلند شدم و گفتم _نیازی به دلسوزی تو ندارمممم اونم بلند شد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ اونم بلند شد... به طرف محمدحسین رفتم در سکوت نگام میکرد ببینه چی میخوام بگم اراد هم پشت سر من منتظر واکنشم بود برگشتم طرف اراد و گفتم _بهتره وقتتو اینجا تلف نکنی من پامو تو خونه ی تو نمیزارم +حکم دادگاهه خودتم که اونجا بودی شنیدی اجازه ی طلاق ندادن پس بیا بریم _هه باشه طلاق نمیگیرم ولی ازت جدا زندگی میکنم عین این چهارسال...این چند سال مگه من از تو طلاق گرفتم؟؟ نه ولی حتی نمیدونستی من کجام از این به بعدم همینجوره +چرا داری لجبازی میکنی؟؟ حکم دادگاه اینه که تو با من زندگی کنی و اگه موردی ازم دیدی بری طلاقتو بگیری منم چنین اجازه ای بهت نمیدم که بری جدا زندگی کنی _حالا میبینیم محمدحسین از پشت سرم صدام زد برگشتم و با نگاهم داشتم میگفتم چیه؟؟ دستمو گرفت و منو از اراد دور کرد میخواست باهام تنها حرف بزنه، یکم دور شدیم دستمو ول کرد و گفت ×ارام درست توضیح بده ببینم میخوای چیکار کنی _اجازه ی طلاق که ندادن منم میرم خونه مامان با بچه ها زندگی میکنم ارادم بره تو خونه ی خودش زندگی کنه ×به نظرت چنین کاری امکان پذیره؟؟ _چرا نباشه؟ این چهارسال نتونستم اینکارو بکنم؟؟؟ تونستم و این کار رو هم میکنم ×به نظرت اراد میزاره چنین کاریو بکنی؟ _غلط کرده نزاره ×حالا چه غلط بکنه چه نکنه با شناختی که ازش دارم امکان نداره بزاره بری ازش جدا زندگی کنی _نزاره فرار میکنم ×دیوونه شدی؟؟ _فک کردی نمیتونم اینکارو بکنم؟؟ من حاضرم همینجا خودمو بکشم ولی دیگه با اراد زندگی نکنم ×چرااا؟؟ چرا ارام؟؟ چرا نمیخوای باهاش زندگی کنی؟؟ ببین بهت حق میدم بخاطر کارهای گذشتش هنوز دلخور باشی من خودمم وقتی فهمیدم به حدی عصبانی شدم که بدون توجه به ماجرای اصلی سرش داد و بیداد راه انداختم و مشت زدم توی صورتش... ولی وقتی یکم اروم شدم تا حدودی بهش حق دادم این تصمیم رو بگیره باور کن اون زمان اراد هم داشته عذاب میکشیده توی این چند سال من حالشو میدیدم تو که نمیدیدی...این چند سال میتونم بهت اطمینان کامل بدم که اراد همه جوره عاشقته و دوستت داره...اراد بخاطر پیدا کردن تو و وضعیت عذاب وجدان خودش نردیک بود ورشکست بشه تو اصن میدونستی اینو؟؟ _محمدحسین تو تا فردا صبح بشین برا من سخنرانی کن ولی من از تصمیمم بر نمیگردم من نمیخواممم باهاش زندگی کنم دوسش ندارم ازش بدم میاد...باشه قبول اراد عذاب کشیده اراد ورشکست شده اراد عذاب وجدان داشته قبول ولی من نمیخوام برم کنارش زندگی کنم محمدحسین نفسشو یجا بیرون فرستاد و گفت ×ببین تو برو باهاش زندگی کن اگه مشکلی، بدی، موردی ازش دیدی من خودم بهت قول میدم یا طلاقتو ازش بگیرم یا ازت حمایت میکنم بری جدا ازش زندگی کنی _تو که باز برگشتی سر پله ی اول...بابا من نمیخوام باهاش زندگی کنم نمیخواممممممممممم ×پس اگه اراد زوری بردت توی خونه و هر کاری باهات کرد به من دیگه هیچ ربطی نداره حرفی نزدم و بی حوصله سرمو تکون دادم ولی راضی نشده بودم و اگه منو زوری میبرد از اون خونه فرار میکردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸
⊰✾﷽✾⊱ بِسمِ رَبِ نـٰآمَتْـ ڪِھ اِعجٰاز میڪُنَد... یـٰااُمٰــاهْ ••💚 سلام ، روزتون معطر به نام امیرالمؤمنین‌"علیه‌السلام‌"وحضرت‌‌زهرا‌ "سلام‌الله‌علیھا"🌱