🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۱
✨آراد✨
تکیه به ماشین داده بودم و داشتم کلافه سیگار میکشیدم ارام کاملا عوض شده بود اون ارامی که من چهارسال پیش میشناختم هیچ شباهتی به ارام الان نداشت نمیدونسم چیکار کنم کلافه سرمو انداخته بودم پایین که محمدحسین به شونم زد وقتی سرمو آوردم بالا گفت
+ ارام هیچ جوره راضی نمیشه
میخواستم برم سمتش باز باهاش حرف بزنم که مثل همیشه محمدحسین جلومو گرفت نزاشت برم کلافه گفتم
_ حداقل برم بچه هامو ببینم میدونی چند روزه ندیدمشون ؟
+ خیلی خب باشه برو خونه ما با فاطمه هماهنگ میکنم ببینیشون منم ارامو میبرم دنبال خودم تا تو بتونی ببینیشون
سری تکون دادم و نگاهمو سمت ارام دادم و رفتم سوار ماشین شدم روندم سمت خونه فاطمه
وقتی رسیدم رفتم زنگ درو زدم که فاطمه خانوم درو بازکرد رفتم داخل همون موقع بهار و باران با خوشحالی اومدن سمتم روی پاهام نشستم تا بتونم بغلشون کنم
× بااابااایییی جونممم کجا بودییی دلم برات تنگ شده بودد
_ ای جانم عزیز دلممم ببخشید باباجون کار مهم داشتم نشد بیام پیشتون.. مهسا کجاست ؟
× خوابه بابایی
_ عه ! خب پس بزارین من برم پیشش و بیام
دوتاشون نشستن روی مبل منم رفتم اتاقی که مهسا توش بود دیدم خوابیده روی تخت و پتو از روش کنار رفته لبخندی زدم و رفتم کنارش پتوشو درست کردم موهاشو نوازش کردم به صورتش خیره شدم چقدر شبیه منه بهار و بارانم شبیه ارام بودن
همنیطور که داشتم به مهسا نگاه میکردم فکری به سرم زد...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۲
✨آراد✨
اره ،باید این کارو میکردم مجبور بودم تنها راه همین بود
اروم مهسا رو صدا زدم و یکم باهاش حرف زدم و بغلش کردم رفتم بیرون و رو به بهار و باران جوری که فاطمه خانوم شک نکنه گفتم
_ قشنگای من پاشین میخایم بریم بستنی بخوریم
هر دوتاشون جیغی از سر خوشحالی کشیدن و رفتن اماده شدن و باهمدیگه رفتیم سمت در فاطمه خانوم اومد پیشمون و نگران نگاهم کرد و گفت
+ کاش میزاشتین محمدحسین و آرام بیان بعد برین
نزاشتم حرفی بزنه
_ نگران نباشین زود میایم
سری تکون داد و منم با بچه ها رفتیم بیرون از خونه و سوار ماشین شدیم
روبروی بستنی فروشی نگه داشتم و گفتم
_ خب خب بگین ببینم بستنی چی دوس دارین؟؟
هر سه تاشون باهم گفتن
× شکلاتییی
تک خنده ای کردمو گفتم
_ چشممم الان میرم میگرم و میاممم شمام بشینین به چیزی دست نزنین خب ؟
سری تکون دادن منم پیاده شدم براشون بستنی گرفتم دادم بهشون خودمم سوار شدم و حرکت کردم
بعد از ۲۰ دیقه نگه داشتم مهسا گفت
× اینجا کجاست؟ مگه قرار نبود بریم خونه دایی ؟
_ چرا عزیزم اونجا هم میریم فعلا بیاین بریم خونمون بازم میبرمتون خونه داییتون باشه ؟
× مامان چی پس ؟
کلافه گفتم
_ اونم میادش پیشمون دخترم پیاده بشین
دیگه چیزی نگفتن و پیاده شدیم رفتیم داخل خونه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۳
✨آرام✨
یکساعتی بود که با محمدحسین تو خیابونا دور میزدیم دیگه کلافه شده بودم گفتم
_ محمدحسین بسه دیگه سرم گیج رفت هی از این خیابون به اون خیابون بسه دیگه بریم خونه تون میخام بچه هامو ببینم
+ باشه عزیز من، میخاسم یکم حالت بهتر بشه بعد بریم
_ خوبم خوبم بریم خواهشا
سری تکون داد و رسیدیم خونه شون
زودی پیاده شدمو رفتم زنگ درو زدم و رفتم بالا فاطمه درو باز کرد و دستپاچه گفت
+ س..سلام خوبیی؟
لبخندی زدمو گفتم
_ سلام عزیزم حالت خوبه توو؟
+ آ..آره خوبم بیا تو
رفتم تو خونه و جوابشو دادم
_ مرسی میخاستم بیام بچه هارو بردارم ببرم و ازت تشکر کنم این چند روز خیلی زحمت کشیدی
+ نه بابا چه زحمتی کجا میخای بری چه عجله ایه ؟
با لبخند گفتم
_ نه دیگه دستت درد نکنه بچه ها کجان ؟ چرا صداشون نمیاد نکنه خوابن ؟
چیزی نگفت که برگشتم سمتش همون موقع محمد حسین اومد داخل
لبخند از لبم پرید با استرس رفتم سمت اتاقا یکی یکی درا رو باز میکردم و وقتی اتاقو خالی میدیدم قلبم تیر میکشید
برگشتم پیش فاطمه و گفتم
_ فا..فاطمه.. بچه هام کجان ؟؟
سرشو انداخت پایین رفتم سمتش گفتم
_ چرا چیزی نمیگی هان ؟؟ توروخدا یه چیزی بگو بچه هام کجاننن؟؟
محمدحسین اومد پیشم گفت
+ باشه اروم باش عزیزم بیا بشین اینجا
منو برد سمت مبل و به زور نشوندم حالم بد بود و اینام هیچی نمیگفتن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۴
✨ارام✨
داد زدم
_ده یه چیزی بگین دیگههه بچه هامو بدین میخام برممم
محمد حسین گفت
+ فاطمه بهش بگو
× آقا اراد با محمدحسین هماهنگ کرده بود اومد اینجا تا بچه هارو ببینه بعدش بچه هارو برد براشون بستنی بگیره و بیان دوباره اینجا ،یک ساعت گدشته ولی خبری ازش نیست زنگشم زدم گوشیش خاموش بود
اینبار محمدحسین گفت
+بچه هارو کجا برد؟؟؟ من بهش گفتم بیاد بچه هارو ببینه و بره چرا بردشون؟؟
×گفت میرن بستنی بخورن
اینبار عصبانی گفتم
_تو اونو نمیشناسیییی؟؟اصن چرا گذاشتین بدون هماهنگی با من بیاد اینجااااا؟؟ معلوم نیس بچه های منو کجا بردهههه؟؟ زنگش بزن محمدحسین
محمدحسین گوشیشو در اورد و شمارشو گرفت و چند ثانیه بعد گفت
+خاموشه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۵
✨ارام✨
شمارشو گرفت و چند ثانیه بعد گفت
+خاموشه
_ای خدااااا بچه های منو چیکار کردهههه؟؟
حالم بد بود فاطمه نزدیک بود گریش بگیره انگار کسی جز محمدحسین رو پیدا نکردم تا سرزنشش کنم جلو رفتم و گفتم
_تو اصن به چه حقی گذاشتی بیاد اینجا بچه هارو ببینه که الان به بهونه ی بستنی معلوم نیس بچه های منو کجا برده
محمدحسین چیزی نمیگفت و پشت سر هم به اراد زنگ میزد یهو صدای محمدحسین اومد
+معلوم هست کجاییی؟؟ بچه هارو کجا بردی؟؟
داشتم به محمدحسین نگاه میکردم تا بفهمم کجا بچه هامو برده
+اراد این کار راهش نیست بچه هارو بردار بیار
دیگه نتونستم صبر کنم پرسیدم
_چی میگه؟؟ بچه هارو کجا برده؟؟؟
محمدحسین گوشیو فاصله داد و کلافه گفت
+میگه اگه بچه هارو میخوای بیا خونه
_غلط کرده...منو تهدید میکنهههههه
دستمو دراز کردم تا گوشیو بهم بده گوشیو گذاشت کف دستم...گوشیو گذاشتم دم گوشم و با صدای بلند گفتم
_بچه های منو کجاااا بردییییی؟؟؟
+سه تاشون توی خونه پیش من هستن اگه میخوایی ببینیشون و پیششون باشی بیا خونه
_کثافت بی همه چیز به چه حقی منو تهدید میکنییییییی؟؟ تو لیاقت نداری ازشون محافظت کنی که اگه میتونستی هیچکدوم از اون اتفاقا نمیفتاد...بچه هامو بردار بیار
+تو هر چی میخوای بگی بگو ولی بچه ها پیش منن میخوای ببینیشون پاشو قشنگ بیا خونه نه منو اذیت کن و نه خودتو نه بچه هارو
بلافاصله بعد از حرفش گوشیو قطع کرد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۶
✨آرام✨
عصبانی گوشیو انداختم روی مبل و عصبی لب زدم
_تو روحت ارااااد
فاطمه اومد جلو و خواست چیزی بگه که دستمو به نشانه ی سکوت بالا اوردم و گفتم
_هیچی نگو فاطمه بزار فک کنم ببینم چه خاکی تو سرم بریزمممم
نشستم روی مبل و سرمو بین دستام گرفتم کسی حرف نمیزد و سکوت کرده بودن و من عصبانی بودم یهو دستمو مشت کردم و چندبار محکم زدم روی مبل تا عصبانیتمو خالی کنم بعد از اینکه چندبار دستمو محکم کوبوندم روی مبل یهو دستم توی هوا توسط محمدحسین گرفته شد نگاهش کردم که لب زد
+اروم باش
چیزی نگفتم و کلافه و با اخم چشمامو بستم و روی هم فشار دادم و گفتم
_چیکار کنم محمدحسین؟
+چاره ای نداری باید بری خونه
چشمامو باز کردم و گفتم
_ببینم نکنه اصن باهمدیگه دست به یکی کردین که منو زوری بفرستین برم باهاش زندگی کنممممم؟؟؟ ارهههه؟؟ چرا اینقدر شماها منو اذیت میکنینننن؟
+نه باور کن من فقط بهش گفتم بیاد بچه هارو ببینه و بره خودش اینکارو کرده
کلافه سرمو گذاشتم روی پاهام و چند دقیقه بعد بلند شدم و گفتم
_پاشو بریم ببینم چی میخواد
محمدحسین بلند شد و از خونه اومدیم بیرون سوار شدیم و وقتی رسیدیم پیاده شدم و رفتم سمت در خونه ایفون رو چندبار زدم و با پام به در لگد میزدم و همون موقع درو با ایفون باز کرد وارد خونه شدم و عصبی از حیاط گذشتم و در خونه رو با شتاب باز کردم که اراد از یکی از اتاقا اومد بیرون و به طرفم اومد...عصبی لب زدم
_بچه هام کجان؟؟؟
+سلام عزیزم خوش اومدی
_ببند دهنتو میگم بچه هام کو؟؟؟
+تو اتاقن
به طرف اتاق رفتم و بچه ها با دیدنم خوشحال به طرفم اومدن و من بغلشون کردم چند دقیقه بعد با بچه ها از اتاق اومدم بیرون و به طرف در رفتم و دستگیره رو گرفتم و کشیدم پایین که باز نشد چندبار دیگم امتحان کردم که نشد عصبی برگشتم طرف اراد ،بیخیال نشسته بود روی مبل و داشت شبکه های تلوزیون رو بالا پایین میکرد و سیگار میکشید
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۷
✨آراد✨
تنها راهی که میتونستم بکشونمش توی خونه همین بود که خداروشکر جواب داد و اومد توی خونه و به محمدحسین هم گفتم بره ....نمیخواستم در خونه رو قفل کنم ولی چاره ای دیگه نداشتم نمیتونستم بزارم از اینجا بره دیگه از دستش نمیدادم فعلا چند وقتی باید زوری توی خونه نگهش دارم و کم کم کاری کنم که گذشته رو فراموش کنه و منو ببخشه فقط فعلا باید زوری اینجا نگهش دارم حتی به زور و در حالی که میدونستم اذیت میشه ولی دیگه نمیزارم بره...در خونه رو قفل کردم و نشستم روی مبل و خودم رو مشغول بالا پایین کردن کانال های تلوزیون نشون دادم و سیگار میکشیدم ولی تمام حواسم پیش ارام بود....از اتاق اومد بیرون و با بچه ها به سمت در رفت و وقتی خواست بازش کنه نشد چندبار دیگم امتحان کرد و وقتی فهمید من درو قفل کردم عصبی به سمتم اومد و گفت
_چرا درو قفل کردیییی؟؟ بلندشو بازش کن
نگاهمو دادم بالا چادرش افتاده بود روی شونش و داشت عصبانی به من نگاه میکرد اروم لب زدم
_کجا میخوای بری؟؟
+هرجا غیر از اینجااا
سیگارو خاموش کردم و بلند شدم وایسادم و گفتم
_اگه میخواستم بزارم بری مگه روانی بودم بچه هارو اوردم اینجا که تورو بکشونم اینجا
+پس نقشت این بوده که منو بکشونی اینجا و دیگه نزاری برم
_اره
+زندانی اوردی مگهههه؟؟؟ اسیریتم؟؟؟
نمیخواستم بچه ها ببینن داریم بحث میکنیم رو کردم بهشون و گفتم
_خوشگلای بابا برین توی اتاق با اسباب بازی هاتون بازی کنین منم الان میام مشتریتون میشم
سه تاشون خوشحال رفتن توی اتاق و من سرمو برگندوندم سمت ارام و گفتم
_نه فقط زنمو برگندوندم سر خونه زندگی خودش بجا اینکه اواره باشه
تک خنده ی تلخی کرد و گفت
+چند سال پیش باید نگران اوارگی من میبودی نه الان...الان دیگه خیلی دیرهههه
_خودت فرار کردی
+اها! فرار نمیکردم که میکُشتیم و جنازمو شبانه میرفتی خاک میکردیی؟؟؟ اینو میخواستیی؟؟
_ببین اتفاقات قبلا دیگه گذشته مهم الانه...الان من دوستت دارم نمیخوام دوباره از دستت بدم برا همین در خونه رو قفل کردم برا همین اینجوری کشوندمت توی خونه من نمیدونم اینو چیجوری باید به تو حالی کنم
+دوست داشتنت بخوره تو فرق سرت
_ارام میشه به من توضیح بدی چرا نمیخوای کنار من زندگی کنی؟؟ مگه تو حقیقت اون روزا رو نمیدونییی؟؟ پس چرا الان میخوای ازم جداشی؟؟؟
+چند سال پیش بعد از دستگیری پارسا باید ازت جدا میشدم که نه بچه ای این وسط بود و نه تو الان به اجبار منو اینجا نگه داشته بودی نه هیچکدوم از این اتفاقا میفتاد
_چرا اینقدر از من بدت میاد؟؟؟
+یعنی تو نمیدونی؟؟ جدایی از اون اتفاقاتی که مجبور بودی، ۱۶ سال منو دزدیدی، باعث مرگ پدرم شدی، باعث سکته ی مامانم شدی که در نهایت مُرد ، باعث مرگ مهراد شدی و باعث وضع اعصاب و روان و قلب من که الان باید داروخونه رو بخورم شدی...تازه اینا جدایی از اون اتفاقاتیه که مجبور بودی تو اصن روت میشه تو چشمای من نگاه کنی و بپرسی چرا ازم بدت میاد و چرا میخوای ازم جدا شییی؟؟؟ من نمیدونم این قاضیه با این همه کثافت کاری های تو چرا حکم داد من بیام با چنین ادمی زندگی کنم
شرمنده گفتم
_ارام اتفاقات دزدیده شدن تو و انتقام من از خانوادت خیلی وقته به نظرم حل شده چه بین خودمون چه بین خانوادت
+حل شده ولی فراموش که نشده
_خب حالا من چه خاکی تو سرم بریزمممم؟؟ هاننن؟؟ چیکار کنم تو مثل قبلا برگردی سر زندگیمون؟؟
+هیچکاری...چون برنمیگردم...قبلا هم بهت گفتم آرامی که تو میشناختی مُرده
چیزی نگفتم و چند دقیقه بینمون سکوت بود که ارام گفت...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۸
✨آراد✨
+برو درو باز کنننننن میخوام برممم
_تو هیجا نمیریییییی
+تو حق اینکه منو اینجا به زور نگه داریو ندارییییییییی
_ارام خیلی تلاش کردم که متقاعدت کنم که اینجا بمونی ولی راضی نشدی حالام به زورم که شده اینجا نگهت میدارم
ارام عصبانی بهم نگاه کرد و از کنارم رد شد و رفت توی اتاقی که بچه ها بودن...کلافه نشستم روی مبل و شروع کردم به سیگار کشیدن اعصابم خورد بود و حالم اشفته...نمیدونم چند ساعت همونجا نشستم و سیگار کشیدم شب شده بود دیگه اروم به طرف اتاق رفتم و درشو باز کردم...بچه ها خواب بودن و ارام گوشه ی اتاق پاهاشو توی دلش جمع کرده بود و سرش کج تکیه به دیوار بود و خوابش برده بود یکم جلو رفتم و رو به روش نشستم و به صورتش نگاه کردم و یه جی پی اس برای احتیاط بهش وصل کردم تا اگه باز فرار کرد یا گمش کردم بتونم پیداش کنم بعد از اون اروم خم شدم و پشت دستشو بوسیدم...بلند شدم و پتویی برداشتم و جوری که بیدار نشه انداختم روش و از اتاق اومدم بیرون و رفتم روی مبل دراز کشیدم و همونجا خوابم برد
صبح وقتی بیدار شدم همه جا روشن بود صدای بچه ها از اتاق میومد و ارام هم داشت باهاشون حرف میزد مدتی صبر کنم ولی هیچکدومشون از اتاق بیرون نیومدن تا ظهر منتظر بودم حداقل ارام بیاد و باز بگه میخوام برم ولی پاشو از اتاق بیرون نذاشت برای ناهار غذا سفارش دادم و میخواستم به بهانه ی غذا هم که شده ببینمش...وقتی غذارو اوردن در اتاق رو زدم و بازش کردم ارام داشت موهای باران رو شونه میکرد بچه هارو بغل کردم و ارام هیچ واکنشی نشون نداد حتی جواب سلام رو هم نداد...گفتم
_غذا سفارش دادم بیایین بریم بخوریم
بچه هارو بیرون بردم و دوباره برگشتم ارام سرجاش نشسته بود و از جاش تکون نخورد رو بهش گفتم
_توم پاشو بیا
هیچ کاری نکرد که باز گفتم
_میگم پاشو بیا بریم ناهار بخوریم
بالاخره صداش اومد
+من نمیخوام
نفسمو یجا بیرون فرستادم و گفتم
_چیو نمیخواییی؟؟ از دیروز تا حالا چِپیدی تو این اتاق الانم میگی نمیخوامممم پاشو بیا بیرون
عصبانی بلند شد و رو به روم وایساد و گفت
+زوری تو این خونه نگهم داشتی ولی زوری که نمیتونی غذا به خوردم بدی میگم نمیخواممممم بفهممممم
سعی کردم باهاش ملایم حرف بزنم
_خانوم قشنگم ضعف میکنی حالت بد میشه غذاتو بخور اصن برات میارم توی اتاق تنها بخور که با من نباشی خوبه؟؟
چیزی نگفت که از اتاق اومدم بیرون و غذای ارام رو بردم توی اتاق خیلی دلم میخواست باهم غذا بخوریم و کنار هم باشیم ولی بهتر بود که یکم باهاش راه بیام و راحتش بزارم...با بچه ها غذامونا خوردیم
تا شب ارام توی اتاق بود و پاشو بیرون نذاشت...کتابی دستم بود و داشتم میخوندم ولی تمام حواسم پیش ارام بود و هیچی از کلماتش نمیفهمیدم همونجور که سرم پایین بود احساس کردم کسی جلوم وایساد سرمو بلند کردم و دیدم ارام وایساده روبه روم... اروم به حرف اومدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۹
✨آراد✨
اروم به حرف اومدم
_بله؟ چیزی میخوایی؟؟
با لحن ارومی گفت
+نمیزاری که از خونه برم بیرون حداقل پاشو خودت برو قرصامو از خونه مامان بیار حالم خوب نیست
نگران نگاهش کردم و از جام بلند شدم و گفتم
_چیشده؟ چته؟ کجات درد میکنه؟ میخوای بریم بیمارستان؟؟
کلافه و با درد گفت
+نه نمیخوام فقط برو قرصامو بیار
_باشه کلیدشو بده
کلیدو گذاشت کف دستم و سریع در اتاق رو باز کردم و دوباره قفلش کردم به سمت در حیاط رفتم اونو نیازی نبود قفلش کنم چون هم زود برمیگشتم و هم در ورودی قفل بود سوار ماشین شدم با سرعت تا خونه ی مامان رفتم درو باز کردم و رفتم قرص های ارام رو برداشتم و دوباره رفتم توی خونه در حیاط رو باز کردم و داشتم به سمت در ورودی میرفتم که متوجه شدم یکی از پنجره ها شکسته با دقت نگاه کردم و دیدم کامل شیشه شکسته با عجله در سالن رو باز کردم و ارام رو بلند بلند صدا میزدم نبودش از پنجره با بچه ها فرار کرده بود...پس ماجرای قرصش بهونه بوده تا من از خونه برم بیرون و اون بتونه فرار کنه عجب آدمیه این ولی من زرنگ ترم... سریع جی پی اسی که بهش وصل کرده بودم رو روشن کردم و فهمیدم کجاست از خونه اومدم بیرون و به جایی که نشون میداد روندم
✨آرام✨
حالم خوب نبود و سر درد و قلب درد داشتم به اراد گفتم بره قرصامو بیاره ولی در اصل نقشه داشتم وقتی از خونه میره بیرون از اینجا فرار کنم فکر کرده میتونه به زور منو اینجا نگه داره... وقتی رفت بیرون فوری شیشه رو شکستم و با بچه ها از اونجا اومدیم بیرون و خوشبختانه در حیاط رو قفل نکرده بود از خونه زدیم بیرون شب بود و هوا تاریک و خیابون ها خلوت...همینجور که میرفتم ماشینی اومد کنارم وایساد و شیشه رو کشید پایینو گفت
+جایی میرین؟؟ میتونم برسونمتون
یکم نگاهش کردم کسی که این وقت شب نبود مجبور بودم باهاش برم و اگه به موقع از اینجا دور نمیشدم امکان داشت اراد پیدام کنه...سوار ماشین شدم و بچه هارو هم سوار کردم و ادرس خونه ی یکی از فامیل هامون رو دادم فعلا بهتر بود اونجا باشم تا فردا صبح از اینجا دور شم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۰
✨آرام✨
مدتی گذشت متوجه شدم داره راه رو اشتباه میره ترس همه ی وجودم رو برداشت همونجور که سعی میکردم ترسم رو مخفی کنم گفتم
_ببخشید اقا راه رو دارید اشتباه میرید
حرفی نزد و من بیشتر ترسیدم باز گفتم
_اقا نگه دارین من پیاده میشم
بازم حرفی نزد که صدامو بلند کردم و گفتم
_میگم نگه داررررر ماشینوووووووو
هیچی نمیگفت و با سرعت بیشتری ماشینو روند دستگیره ی در و گرفتم و خواستم درو باز کنم ولی نشد ماشینو قفل کرده بود ترسم چند برابر شدم خودمو میزدم به در تا باز بشه و مدام میگفتم نگه دار و اون همینجور با سرعت حرکت میکرد بچه ها هم با دیدن وضعیت من گریشون گرفته بود و داشتن گریه میکردن همینجور که در حال جیغ زدن بودم راننده برگشت و با پشت دستش زد توی دهنم و گفت
+خفه شووووو و بچه هاتم خفه کن وگرنه خودم خفشون میکنممممم
از ترس قلبم تند تند میزد و دستام داشت میلرزید و من همچنان داشتم بهش میگفتم ماشینو نگه داره...دستامو باز کردم و بچه هارو گرفتم توی بغلم خدا میدونه منو کجا داره میبره و این وقت شب کسی نیست که منو نجات بده اونم توی این خیابون های خلوت...ماشین رو وارد یه کوچه ی خلوت و تاریک کرد قلبم داشت از سینم میومد بیرون و حسابی ترسیده بودن صدای گریه ی بچه ها توی گوشم میپیچید و خودم داشتم به راننده التماس میکردم نگه داره همونجور که داشت با سرعت میرفت ماشینی پیچید و اومد جلوی ماشین وایساد و راه روندن ماشین رو سَد کرد وقتی ماشین وایساد بیشتر تلاش میکردم تا در رو بار کنم یهو اراد از اون ماشینی که راهمون رو سَد کرده بود پیاده شد و به طرف ما میومد خداروشکر کردم که اراد پیدام کرده با اینکه شاید سرزنشم کنه و باز توی خونه زندانیش بشم ولی بهتر از این بود که این مَرد منو ور داره با بچه هام جایی ببره...راننده به طرفم برگشت و خشن گفت
+صدات در نیاد
اراد داشت به شیشه ی ماشین میزد راننده شیشه رو کشید پایین و گفت
+بله بفرمایید؟؟ خواهشا ماشینتو بردارین
×من اومدم زنمو ببرم هیچ کاریم با شما ندارم ارام پیاده شو
+این خانم هیچ جا نمیاد اصن از کجا معلوم که دروغ نمیگید
اینبار من به حرف اومدم
_اراد توروخدا نجاتمممم این منوووو....
مَرده زد دوباره توی دهنم اراد که این صحنه رو دیده بود عصبی شد و به هر زوری بود اون مَرده رو از ماشین پیاده کرد و کوبیدش به دیوار و چندتا مشت به صورتش زد حالم اصلا خوب نبود و بدنم داشت کامل میلرزید و بچه ها توی بغلم داشتن گریه میکردن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
~•بسماللهالرحمنالرحیم•~
ادامــہرمان؏شقبہطعمانتقام🌸10پارتنوشنگاهتون🪐🫀
امشب براتون 10 پارت گذاشتم جبران این چند شب رو کردم براتون🎀😚🙊