825.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسوز برانداز🤡🔪
بفرستین براشون اینطوری شن😂💔
#سیاسی
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۱
✨آرام✨
اراد به طرف ماشین اومد و قفل درو باز کرد و بچه هارو از ماشین پیاده کرد و آرومشون کرد بعد از اون منو از ماشین پیاده کرد و برد سوار ماشین کرد داشتم از ترس میلرزیدم اراد نشست توی ماشین و از اون کوچه تاریک و خلوت رفت بیرون و بی حرف به سمت خونه حرکت کرد بچه ها عقب ماشین خوابشون برده بود و من همچنان داشتم میلرزیدم و نفسم به زور بالا میومد حالم اصلا خوب نبود...ماشین رو داخل خونه برد و پیاده شد و بچه هارو اروم بغل کرد و بردش توی خونه...پاهام سست شده بود نمیتونستم از ماشین پیاده شم اراد بعد از اینکه بچه هارو برد توی خونه در سمت منو باز کرد و با اخم گفت
+پیاده شو
هیچ حرکتی نکردم که دستمو گرفت و منو تا داخل خونه برد و نشوند روی مبل یکم نگاهم کرد و فکر کنم متوجه حال و احوالم شد چیزی نگفت و رفت توی اشپزخونه... چند دقیقه بعد لیوان آبی جلوم گرفت و گفت
_بخورش بهترشی
با دستایی که به وضوح میلرزید لیوان رو از دستش گرفتم و چند قلپ خوردم اراد پلاستیک قرصایی که رفته بود از خونه مامان اورده بود رو پرت کرد طرفم که افتاد روی مبل و خشن گفت
+اینم قرصایی که بهونه کردی تا از خونه فرار کنی
به پلاستیک قرص نگاه کردم حالم واقعا بد بود اسپریمو برداشتم و زدم دوتا قرص هامم برداشتم و خوردمش یهو اراد نشست کنارم و چونمو اروم گرفت و عصبی لب زد
+خوبی؟
چیزی نگفتم که دستشو کشید روی صورت و لبم و گفت
+اگه نرسیده بودم میخواستی چیکار کنییی؟؟ فکر کردی میتونستی از دست اونم فرار کنیییی؟؟؟
چیزی نگفتم و با حال خراب از جام بلند شدم و با قدم های نامیزون رفتم توی اتاق و همین که پامو گذاشتم توی اتاق منفجر شدم با صدای بلند زدم زیر گریه چند سال بود گریه نکرده بودم اشکام تند تند روی صورتم میریخت و صدام بلند بود...خداروشکر بچه ها توی این اتاق نبودند و خواب بودند...انقدر گریه کردم که دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود خسته تکیه دادم به دیوار اروم اشک میریختم که خوابم برد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۲
✨آرام✨
وقتی بیدار شدم پتویی روم بود...بیحال بودم و دلم میخواست فقط بخوابم نمیدونم ساعت چنده بچه ها کجان اراد کجاست هیچی نمیدونستم اروم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ساعت چهار بعداز ظهر بود و کسی خونه نبود نه اراد و نه بچه ها...به طرف در رفتم و دستگیره ی درو گرفتم و کشیدم پایین که در باز نشد قفلش کرده بود باز...شیشه ای هم که دیشب شکستم رو درستش کرده بود به طرف پنجره رفتم و درشو باز کردم عین زندان ها نرده ی اهنی زده بود تا دیگه از پنجره هم نتونم فرار کنم متعجب شدم به طرف بقیه ی پنجره ها رفتم برای همشون نرده ی اهنی زده بود تا نتونم فرار کنم حتی تراس رو هم زده بود...انگار واقعا فکر کرده من زندانیشم و اون زندانبان حتی گوشیمم نبود اروم به دیوار تکیه دادم و نشستم روی زمین نمیدونستم تا کی وضعیتم اینجوریه... اراد رسما منو توی خونه حبس کرده سرمو بین دستام فشار دادم و مدتی بعد که صدای در خونه اومد بلند شدم رفتم توی اتاق و چند دقیقه بعد صدای باز شدن در سالن اومد و بعدشم صدای بچه ها و چند دقیقه بعد صدای اراد اومد
+بچه ها فک کنم مامانتون هنوز خوابه
بچه ها خواستن بیان توی اتاق که باز صدای اراد اومد
+دخترای گُلِ بابا نرین مامانیو بیدارش کنید بزارین بخوابه یکم بیایین بریم باهم بازی کنیم چه بازی بکنیممم؟؟
مدتی اونا بیرون از اتاق داشتن بازی میکردن و اراد با مهربونی باهاشون حرف میزد همینجور که غرق افکار خودم بودم صدای خنده ی چهارتاییشون از بیرون به گوشم رسید هیچ عکس العملی نشون ندادم و حتی از اتاق هم بیرون نرفتم
مدتی بعد مهسا در اتاق رو اروم باز کرد و با دیدن من به طرفم دوید و من دستامو باز کردم و بغلش کردم موهاشو نوازش کردم مدتی گذشت و بهار و باران هم اومدن توی اتاق و اراد هم توی چهار چوب در وایساد خودم رو مشغول شونه کردن موهای بلند مهسا کردم و اصلا به اراد توجهی نمیکردم و اون وقتی دید من حتی نگاهشم نمیکنم از اونجا دور شد موهای همشون رو شونه کردم و قشنگ براشون بافتم بعد از کارم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون اراد نشسته بود روی مبل و داشت با گوشیش کار میکرد جلو رفتم و عصبانی جلوش وایسادم و اون اروم سرشو بلند کرد و نگاهشو داد به من
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•