هدایت شده از ‹آقایاباعبدالله!›
حسینِستوده4_5825573694742732025.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
منو نمیبری شاید ،
جای بدا نیست کربلا💔
#مداحی
هدایت شده از ‹آقایاباعبدالله!›
اونجا که ، رحیمیان میگه
[ بی حرم زندهم این اصلا محاله ]
باید بگم که ،
ماهم همینطور ، آقا ماهم همینطور ..
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۰۲
✨آراد✨
حرفی نزدم که محمدحسین گفت
+هنوز در خونتون قفله؟
_متاسفانه بله
+الان خونه هسی؟
_نه
+خب بگو کجایی من بیام کلیدو ازت بگیرم برم خودم با ارام حرف بزنم
بهتر بود محمدحسین باهاش حرف بزنه و ماجرا رو بهش بده تا من؛ برای همین بدون مخالفتی سریع گفتم
_باشه بیا من شرکتم
+الام میام خدافظ
_خدافظ
گوشیو رها کردم روی میز و به فکر فرو رفتم نمیدونستم واکنش ارام چیه یا حتی باید در مورد این چند سال که ارام نبوده چی بهشون بگیم انقدر فکر کردم که محمدحسین باز به گوشیم زنگ زد از اتاق رفتم بیرون و بعد از سلام احوالپرسی کلید رو گرفتم جلوش و گفتم
_بیا فقط نزاری از خونه بره بیروناااا بعد هم که خواستی بیایی بیرون درو قفل کن
+اراد انگار واقعا فکر کردی ارام زندانیتههه؟؟ تو اصلا خجالت نمیکشی جلوی من درمورد حبس شدن خواهرم توی خونه حرف میزنی؟؟
_ببخشید مجبورم فکر کردی خودم خیلی دلم میخواد توی خونه حبسش کنم؟؟
نفسشو یجا بیرون فرستاد و کلید رو از دستم گرفت و گفت
+حواسم هست خدافظ
از شرکت رفت بیرون و من باز برگشتم به اتاقم و خودمو با کارهام مشغول کردم ولی تمام فکر و ذهنم پی ارام و محمدحسین و فردا شب بود
✨آرام✨
داشتم به غذا خوردن بچه ها نگاه میکردم و توی فکر بودم که صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد و بعدش در باز شد حتی سرمو بر نگردوندم تا ببینمش...با اینکه نمیدیدمش ولی از صداش متوجه شدم کلید خونه رو گذاشت روی کنسول... همچنان به بچه ها نگاه میکردم که صدای محمدحسین از پشت سرم اومد
+علیک سلام بی معرفت
با شتاب سرمو برگندوندم عقب و با دیدن محمدحسین خوشحال شدم از روی مبل بلند شدم و با لبخند گفتم
_م.محمدحسین..تو اینجا چیکار میکنی؟؟
+خواهر بی معرفت من که یه سری به من نمیزنه گفتم من بیام ببینمت
اهی کشیدم و گفتم
_من که نمیتونم حتی پامو بزارم توی حیاط چیجوری بیام ببینمت؟؟ حیاط هم بخوام ببینم باید از نرده ها ببینم مثل یه زندانی والا زندانی هارو هم روزی یکبار، دو روز یکبار، دیگه فوقش سه روز یکبار میبرنشون توی حیاط یه بادی به سرشون بخوره من که از یه زندانی هم وضعم بدتره
چهرهی محمدحسین گرفته شد ولی خواست بحث رو عوض کنه گفت
+خب دلیلت موجهه بیخیال اینارو برات خبر دارم
_چه خبری؟
بدون اینکه جوابمو بده به طرف بچه ها رفت و بغلشون کرد و گفت
+وروجکاااا دلم براتون تنگ شده بوداااااا
_منم همینجور دایی
+ای دایی قربونت برهههه عزیزمممم
یکم قربون صدقه ی هم رفتن و من دیگه صبرم تموم شده بود گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•