eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
حسینِ‌ستوده4_5825573694742732025.mp3
زمان: حجم: 1.1M
منو نمیبری شاید ، جای بدا نیست کربلا💔
اونجا که ، رحیمیان میگه [ بی حرم زنده‌م این اصلا محاله ] باید بگم که ، ماهم همینطور ، آقا ماهم همینطور ..
بـیـچـاره آن کسی ك گـرفتار ِتو نشد آقا ¹²⁸ .
آقا امضا کربلامو میشه بزنی...💔
چقدر دیگه باید خواب کربلا رو ببینم ..💔 .
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ حرفی نزدم که محمدحسین گفت +هنوز در خونتون قفله؟ _متاسفانه بله +الان خونه هسی؟ _نه +خب بگو کجایی من بیام کلیدو ازت بگیرم برم خودم با ارام حرف بزنم بهتر بود محمدحسین باهاش حرف بزنه و ماجرا رو بهش بده تا من؛ برای همین بدون مخالفتی سریع گفتم _باشه بیا من شرکتم +الام میام خدافظ _خدافظ گوشیو رها کردم روی میز و به فکر فرو رفتم نمیدونستم واکنش ارام چیه یا حتی باید در مورد این چند سال که ارام نبوده چی بهشون بگیم انقدر فکر کردم که محمدحسین باز به گوشیم زنگ زد از اتاق رفتم بیرون و بعد از سلام احوالپرسی کلید رو گرفتم جلوش و گفتم _بیا فقط نزاری از خونه بره بیروناااا بعد هم که خواستی بیایی بیرون درو قفل کن +اراد انگار واقعا فکر کردی ارام زندانیتههه؟؟ تو اصلا خجالت نمیکشی جلوی من درمورد حبس شدن خواهرم توی خونه حرف میزنی؟؟ _ببخشید مجبورم فکر کردی خودم خیلی دلم میخواد توی خونه حبسش کنم؟؟ نفسشو یجا بیرون فرستاد و کلید رو از دستم گرفت و گفت +حواسم هست خدافظ از شرکت رفت بیرون و من باز برگشتم به اتاقم و خودمو با کارهام مشغول کردم ولی تمام فکر و ذهنم پی ارام و محمدحسین و فردا شب بود ✨آرام✨ داشتم به غذا خوردن بچه ها نگاه میکردم و توی فکر بودم که صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد و بعدش در باز شد حتی سرمو بر نگردوندم تا ببینمش...با اینکه نمیدیدمش ولی از صداش متوجه شدم کلید خونه رو گذاشت روی کنسول... همچنان به بچه ها نگاه میکردم که صدای محمدحسین از پشت سرم اومد +علیک سلام بی معرفت با شتاب سرمو برگندوندم عقب و با دیدن محمدحسین خوشحال شدم از روی مبل بلند شدم و با لبخند گفتم _م.محمدحسین..تو اینجا چیکار میکنی؟؟ +خواهر بی معرفت من که یه سری به من نمیزنه گفتم من بیام ببینمت اهی کشیدم و گفتم _من که نمیتونم حتی پامو بزارم توی حیاط چیجوری بیام ببینمت؟؟ حیاط هم بخوام ببینم باید از نرده ها ببینم مثل یه زندانی والا زندانی هارو هم روزی یکبار، دو روز یکبار، دیگه فوقش سه روز یکبار میبرنشون توی حیاط یه بادی به سرشون بخوره من که از یه زندانی هم وضعم بدتره چهره‌ی محمدحسین گرفته شد ولی خواست بحث رو عوض کنه گفت +خب دلیلت موجهه بیخیال اینارو برات خبر دارم _چه خبری؟ بدون اینکه جوابمو بده به طرف بچه ها رفت و بغلشون کرد و گفت +وروجکاااا دلم براتون تنگ شده بوداااااا _منم همینجور دایی +ای دایی قربونت برهههه عزیزمممم یکم قربون صدقه ی هم رفتن و من دیگه صبرم تموم شده بود گفتم... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ گفتم _میخوای ادما حرص بدی؟؟ چه خبری خب داری؟؟ بچه هارو گذاشت زمین و گفت +بیا بریم بشینیم تا بگم بهت یکم رفتیم از بچه ها دورتر نشستیم که محمدحسین گفت +برا فردا شب دعوت شدیم خونه دایی رضا با تعجب گفتم _دایی رضا؟؟؟؟؟ +اره دایی رضا حالا چرا انقدر با تعجب میگی؟؟ _افتاب از کودوم طرف در اومده این مارو دعوت کرده؟؟ +بعد از فوت مامان رفت و آمدمون خیلی کم شده الانم دعوت کرده دیگه من دلیلشو نمیدونم بعدم چون شماره ی تو و اراد رو نداشت گفت من بهتون بگم رنگ نگاهم عوض شد یکم اخم کردم و گفتم _نکنه اراد هم باید بیاد؟؟ +انتظار داری نیاد؟؟ خجالت بکش ارام اون شوهرته _برو بابا شمام هی شوهر شوهر در اوردین اون برای من از غریبه های توی خیابون هم غریبه تره +ارام بس کن این حرفارو _ ببینم مگه دایی رضا نمیدونه من با اراد مشکل دارم؟؟؟ چرا دعوتمون کردههه خب؟؟ +نه نمیدونه؟؟ _چییی؟؟ +نمیدونه تو با اراد مشکل داری اصلا اتفاقات این مدت رو نمیدونه _فقط همینمون کم بود ببینم... یکم فکر کردم و با اخم گفتم _نکنه اونجا...من و اراد باید جوری نقش بازی کنیم که انگار هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده؟؟ +اره باید اینجوری نشون بدین عصبانیتم دست خودم نبود بی اختیار صدام بالا رفت _برو ببینم برو انرژیتو جای دیگه خرج کن من نمیام اونجا مگه دیوونم پاشم بیام؟؟ اصلا معلوم نیست اون روز تا حالا کجا بوده که الان میاد دعوت میکنه اصلا ببینم نکنه پیشنهاد اراد یا خودت بوده که منو توی این موقعیت قرار بدین؟؟؟؟ عجب ادم هایی هستین شمااااا انگار اصلا اعصاب و روان من براتون مهم نیستتتتتت انگار نمیفهمین درد من چیههه؟؟ منو بیخیال بابااااا عصبی بلند شدم که برم محمدحسین هم که انتظار چنین برخوردی رو ازم نداشت بلند شد و گفت +بشین _برو بابا بشینم که باز بشینی نصیحت کنی و بگی چند ساعته و ابرومونو حفظ کن و داییته و نمیدونم برادر مامانه و فلان و بیسار برو بابا من این حرفا برام تکراریه من پامم اونجا نمیزارم این میزان از عصبانیتم اصلا دست خودم نبود و احتمالا بخاطر وضع اعصاب و روانم بود محمدحسین اومد از پشت سر بازوهامو محکم گرفت و نشوند روی مبل و من سرمو بردم بالا تا بتونم صورتشو که وایساده بود رو ببینم هم من اخم کرده بودم هم اون... در همین حین بهار گفت +مامان؟ سرمو به طرفش برگندوندم و محمدحسین هم همراه با من به بهار نگاه کرد و بعد چند ثانیه بخاطر بهار دستاشو از بازوم ول کرد و چند قدم رفت عقب و کلافه دستشو بین موهاش حرکت داد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ نفس عمیقی کشیدم تا بتونم با دخترم با ارامش رفتار کنم جوابشو دادم _جانم مامان؟؟ +مامان..عروسکم..خراب شد _بده ببینمش بهم داد و من نگاهی بهش کردم و گفتم _اشکال نداره یکی دیگه برات میگیرم سرشو تکون داد که بلند شدم و سه تاشونا بردم توی اتاق تا صدای من و محمدحسین رو نشنون دوتا قرص اعصاب هم خوردم و تمام قرص هامو برداشتم برگشتم پیش محمدحسین...نشسته بود روی مبل و سرشو بین دستاش گرفته بود پلاستیک قرص رو گذاشتم جلوش روی میز که سرشو بلند کرد و یه نگاهی به قرص ها و بعدشم به من کرد که گفتم _اینارو میبینی؟؟ من هر روز باید چندبار اینارو بخورم...من با اینا زندم میدونی قرصاش چیه؟؟ چیزی نگفت که گفتم _برای اعصاب و روان من، برای تنگی نفس من...برای قلب دردم، برای سر دردم؛ چرا میخوایین منو عذاب بدین؟؟چرا میخوایین من اذیت بشم؟؟؟ بابا ولم کنین بزارین زندگیمو بکنم...اون از اون یکی که منو با مجرم اشتباه گرفته و زندانی کرده خدا فقط رحم کرده پلیس نشده وگرنه هم مجرم های واقعی بدبخت بودن هم سطح زندانی بودن من بیشتر میشد اینم از داداش خودم... اقاجان به من چیکار دارینننن؟؟؟ کلافه نشستم روی مبل و بهش نگاه کردم محمدحسین بلند شد و لیوان آبی جلوم گرفت که نگاهش کردم و گفتم _نمیخوام +بگیر بخور یکم اروم شی _برا خودت بیشتر لازمه تو چرا منو نمیفهمییییی؟؟؟ عصبی لیوانو گذاشت روی میز و گفت +تو چرا نمیفهمییی؟؟ تو چرا نمیخوای بفهمیییی؟؟؟ چرا نمیخوای قبول کنی اراد شوهرته؟؟ چرا نمیخوای قبول کنی اون دوستت داره؟؟ چرا نمیخوایی قبول کنی که چهارسال پیش اون محبور بوده اون کارهارو بکنه؟؟؟ ارام به خودت فکر نمیکنی به اراد فکر نمیکنی به اون سه تا دخترت فکر کن یکم دیگه که بزرگتر شن از رابطه ی تو با اراد باخبر میشن اونوقت آسیب روحی میبینن _منم که میگم جدا شیم که اونام اسیب نبینن +نه انگار تو یا واقعا نمیفهمی یا خودت زدی به نفهمیدن دانشمند جدا شید که بدتره _اها اونوقت من اگه برگردم دوباره پیش اراد کسی اسیب نمیبینه؟؟؟ تو خودت بودی میتونستی؟؟؟ نه جانِ من میتونستیی؟؟ +ارام اینجا نیومدم که بهت بگم اراد رو ببخشی اومدم اینجا بهت بگم دایی رضا فردا شب دعوتمون کرده توم چند ساعت با اراد راه بیا _من نمیاممممم چرا نمیخوایی بفهمی عصبی گفت... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ عصبی گفت +عههه توم شورشو در اوردی هی نمیام نمیام فردا شب اماده میشی با اراد میای میریم خونه ی دایی ناراحت لب زدم _چشم هرچی شما بگین بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و در اتاق رو بستم دلم میخواست انقدر جیغ بزنم تا خسته شم دلم میخواست خودم رو خالی کنم ✨محمدحسین✨ کلافه بودم حال و احوال خودم اصلا خوب نبود از یه طرف نمیتونستم ببینم ارام داره اذیت میشه و از یه طرف دیگه هم واقعا داشت لجبازی میکرد و نمیخواست گذشته رو فراموش کنه...از خونه زدم بیرون و در رو هم قفل کردم چقدر دلش پر بود از اینکه نمیتونه از اینجا بره بیرون رفتم نشستم توی ماشین و سرمو گذاشتم روی فرمون و به ارام فکر میکردم ...با صدای پیام گوشیم سرمو از روی فرمون برداشتم هوا تاریک شده بود متعجب شدم گوشیو برداشتم و دیدم اراد نوشته "کجایی؟" براش نوشتم _دم خونتون دیگه چیزی نگفت و تا وقتی اراد برسه داشتم فکر میکردم حدس میزدم ارام بیشتر از گذشته دلش پره که توی خونه زندانیه ولی اینم میدونه که اگه اراد رو ببخشه میتونه از خونه بره احتمالا داشت لحبازی میکرد وقتی ماشین اراد رو دیدم از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم و باهاش دست دادم و سلام احوالپرسی کردم بعد از اون کلید خونه رو گرفتم جلوشو و گفتم _بیا ازم گرفت و گفت +خب نتیجه چیشد؟؟ _وقتی بهش گفتم و قرار شد اونجا با تو یکم راه بیاد عصبانی شد و صداش رفت بالا ولی در اخر ناراحت و عصبی قبول کرد بیاد سرشو تکون داد که ادامه دادم _اراد به نظرم داره لجبازی میکنه +یعنی چی؟ _فکر میکنم بیشتر از گذشته از اینکه توی خونه حبسش کردی ناراحته چون توی حرفاش چندباری گفت +چی گفت؟؟ _گفت که من حتی نمیتونم پامو توی حیاط بزارم و زندانی هارو هم چندروز یکبار میبرنشون حیاط یه بادی به سرشون بخوره و من از یه زندانی هم بدترم میگفت که خدا رحم کرده تو پلیس نشدی وگرنه هم مجرم ها بدبخت بودن هم سطح زندانی شدن من بیشتر بود اراد با حرفام حالش گرفته شد و اخماش رفت توهم و گفت +خب‌‌..میگی چیکار کنم؟؟ _فعلا فردا شب رو بیا بریم اگه هم امکان داره یکم آزادش کن نمیگم بزار از خونه بره ولی خودت ببرش بیرون چیمیدونم ببرش پرورشگاهی، گستان شهدایی، کافه ای چیمیدونم یه جا ببرش +اخه اون که با من جایی نمیاد بیاد هم نه از ماشین پیاده میشه و نه حرف میزنه و نه چیزی میخوره _والا نمیدونم ولی دلش خیلی گرفته بود +اوکی یه کاریش میکنم حالا _باشه فعلا کاری چیزی نداری؟؟ +نه دستت درد نکنه فعلا خدافظ فردا شب میبینمت _منم همینطور خدافظ نشستم توی ماشین و استارت زدم و به سمت خونه رفتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ بعد اینکه محمدحسین از خونه رفت بیرون کلافه نشستم روی مبل خسته شده بودم دیگه ،چرا منو به حال خودم ولم نمیکردن؟؟؟ چرا اینقدر منو تحت فشار میذاشتن؟؟ فکر اینکه بخوام خونه دایی مثل گذشته با اراد رفتار کنم حالمو به هم میریخت...نمیدونم چیشد که دلم خواست برم توی اتاق خواب اتاقی که قبلا برای من و اراد بود و طبقه ی بالا بود این مدت که به زور توی خونه بودم همین طبقه ی پایین توی یکی از اتاقاش بودم بلند شدم و از پله ها رفتم بالا در اتاق رو باز کردم و اونجارو ریخت و پاش دیدم یاد صحنه های چهارسال پیش افتادم زمانی که داشت با بی رحمی منو با کمربند میزد و در حدی خشن شده بود که دستامو با طناب به هم بست...به در و دیوار اتاق نگاه میکردم و به یاد گذشته میفتادم مثلا یاد زمانایی که موهامو نوازش میکرد و من خوابم میبرد بی اختیار یاد خاطراتمون میفتادم...اروم به جلو قدم برداشتم و دفترچه ای که روی تخت افتاده بود نظرمو به خودش جلب کرد تا حالا ندیده بودمش برش داشتم و درشو باز کردم هر صفحش متنی نوشته بود یکی از متن هارو شروع کردم به خوندن "برای خانه‌ای که تو نیستی در اضافی‌ست پنجره اضافی‌ست برای این خانه یک گوشه دنج کافی‌ست..." بی اختیار لبخندی روی لبم اومد صفحه رو ورق زدم و یه متن دیگه خوندم "قول میدهم این بار که به دنیا آمدم.. از همان کودکی عاشقت شوم تا این همه سال هدر نشود! قول میدهم اولین کلامم نام تو باشد! تا بشوم معجزه‌ی قرن! اولین قدم هایم را به سمت تو خواهم برداشت! قول میدهم اولین کلامی که خواهم نوشت این باشد... دوستت دارم! اینبار که به دنیا آمدم دوستت خواهم داشت! " این متن هارو برای من نوشته بود یکی دیگشو خوندم "لذت عاشقی را آدم و حوا بردند، نه رقیبی بود، نه گذشته ای، نه حسودی و نه بدخواهی... دو عاشق و یک جهان! دلم میخواهد حال خوبِ شان را..." چند صفحه ازش زد کردم و به متنی رسیدم که شگفت زده شدم "تو... مگو ترین راز منی! نِگهت میدارم، سخت! نِگهت می دارم، دشوار! نِگهت میدارم، در آغوش! نگاهم کن گاهی... دل خوش می شوم به همین! " این متن هارو آراد برای من نوشته بود چقدر قشنگ 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ با خوندن این متن ها ذهنم رفت سمت گذشته و ماجرای واقعی که محمدحسین برام تعریف کرد محمدحسین گفته بود که این مدت اراد هم عذاب کشیده با خودم گفتم خب کشیده باشه حقشه بعد از اون همه بلایی که سرم اورد یه ندایی درونی جوابمو داد: خب اونم مجبور بوده بخاطر جون بهار اینکارو بکنه تو خودت بودی چیکار میکردی؟؟ تاحالا چندبار محمدحسین و آراد این سوال رو ازم پرسیده بودن ولی من جوابشو نمیدونستم... نمیخواستم قبول کنم که اراد هم اون زمان مجبور بوده و داشته عذاب میکشیده...دفتر رو بستم و گذاشتم روی تخت ولی چشممو نمیتونستم ازش بردارم تصمیم گرفتم ببرمش پیش خودم و همشو بخونم و ببینم آراد وقتی میبینه این دفترچه نیست واکنشش چیه چقدر این براش مهمه؟ فکر کنم تمام این مدت وقتی دلتنگ من میشده متن مینوشته...دفترچه رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و بردمش توی اتاق خودم و گذاشتم زیر پشتی و رفتم پیش بچه ها آوردمشون توی سالن و تمام مدت بهشون نگاه میکردم ولی حواسم جای دیگه ای بود نمیدونم چقدر گذشت که با صدای چرخیدن کلید توی قفل به خودم اومدم حتما آراد برگشته بود هوا تاریک شده بود...نرفتم توی اتاق و همونجا نشستم وارد خونه شد و درو پشت سرش قفل کرد من حتی نگاهشم نکردم یکم‌ جلو اومد و گفت +سلام اروم جوابشو دادم _سلام +امروز محمدحسین.... نذاشتم حرفش تموم شه سریع گفتم _میدونم خودم، لازم نیست بشینی برام سخنرانی کنی انگار از رفتارم متعجب نشد چیزی دیگه ای نگفت و به طرف اتاق راه افتاد و حدود نیم ساعت بعد با هول و ولا از پله ها اومد پایین بدون توجه به من میرفت روی مبل و زیر مبل و اونجاهارو میدید احتمالا داشت دنبال دفترچه میگشت...حرفی نزدم و اون همینجور داشت اطراف خونه رو میگشت حتی از من هم نپرسید و من به روی خودمم نیوردم...بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه غذای بچه هارو کشیدم و بردم براشون خودم اصلا دلم چیزی نمیخواست برای همین لب به هیچی نزدم...بعد از شام بچه ها رفتم توی اتاق و هرکاری کردم افکار ولم نمیکرد منم چندتا قرص اعصاب و قرص خواب خوردم و به لطف این قرص ها خوابم برد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•